Wednesday, December 09, 2009

هدیه به مادران خوب که هیچ تلاشی جبران محبت های آنان نیست

سلام داستان زیر رو با اجازه آقای فلاحی از صفحه فیس بوک ایشون توی وبلاگم می ذارم.
 
چشم مادر
 
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون هميشه مايه خجالت من بود.اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت.
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خودش به خونه ببره
خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك چشم داره.
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد…
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟
اون هيچ جوابي نداد….
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداسته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي…
از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم.
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو .
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بچه ها رو بترسوني؟!"
گم شو از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد : " اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم" و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه .
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي.همسايه ها گفتن كه اون مرده.
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من .
" اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا
ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
آخه ميدوني … وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از
دست دادي
به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم
بنابراين مال خودم رو دادم به تو
براي من افتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت

Wednesday, December 02, 2009

هفتمین سال- هفتمین حضور بین المللی- پانزدهمین الکامپ



امسال همزمان با هفتمین سالگرد تاسیس گرین برق- هفتمین حضور این شرکت د رنمایشگاه های بین المللی مصادف با پانزدهمین نمایشگاه بین المللی الکامپ در تهران بود سالن 41 ب غرفه 1/37 جایی بود که  ثمره تلاش ما با یک جمله از بازدید کنندگان همراه شد: این غرفه از نظر فناوری حرفی برای گفتن داشت!!! خستگی ما که بیرون اومد...

Sunday, November 29, 2009

خسرو شیرین دهنان ...که زند تیر به مژگان به همه صف شکنان....دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود


داستان- سرنوشت پند ها

من خودم از اون دسته آدم هایی هستم که اعتقادم بر اینه که تمام زندگیمون رو خودمون می سازیم. اما بر آنچه گذشته غصه خوردن رو درست نمی دونم . خیلی از ما آدم ها ممکنه زندگی های سختی رو در برهه هایی پشت سر گذاشته باشیم . ناکامی ها دیده باشیم....شاید همین الان هم وسط یکی از اون ناکامی ها باشیم!!! اون چیزی که مسلمه اینه که بدونیم کام یا ناکامی یک مفهومه ساخته ذهن ماست... فقط و فقط بایستی به اون چه که رخ می ده " رضا " باشیم چون زیباترین وضعیت ممکن همینه که ما بهش می گیم " سرنوشت" !!!!!!!!! یک زمانی بود که خود من با تمام اقتدار درونیم با تمام سکوت درونیم با تمام جنب و جوش رفتاریم و با همه ناگفته ها و گفته ها قائل به یکی از دو فلسفه لذت بودم که اگه لا به لای پست های من بگردید آثار اون ها رو می بینید ... الان به یه درک دیگه رسیدم از لذت!!!!!  لذت را نه اپیکوری می دانم آن گونه که اپیکور می گفت: " لذت بهره بردن حداکثری از مواهب و ارضای نیاز های شخصی است" و نه لذت را آن گونه که افلاطون می گفت :" لذت نبود درد است" درک کرده ام امروز با تمام قوا فریاد می زنم که لذت درک این نکته است که این جهان به زیبایی هرچه تمام تر بنا شده و در نهایت زیبایی است خواه من در قعر باشم خواه اوج... که قعر و اوج ساخته ذهن خود من است.

چرا به این نتیجه رسیدم؟ مدت زیادی فکر کردم .... به اندیشه های گفته شده و نا گفته. به معابد و دیر ها به همه کفر  ها و مذهب ها به هر آنچه قسم خوردند و نفرین کردند و به همه دانسته ها و نادانسته ها به همه درک ها و خشم ها و به ساعتم!!!!!!!!!!

و در آخر پاسخ را بسته به دستانم دیدم...... بیدلی همه احوال خدا با او بود او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد...... این که گفتم ساعتم ...نه شوخی کردم و نه به گزاف گفتم واقعا آنچه باعث شد بفهمم کجا ایستادم همین ساعت مچی من بود.... از روی اون راز های زیادی برمن آشکار شد راز های شگفت و شگرف.... فهمیدم چرا اهرام ساخته شده اند؟ چرا معابد آزتک ها به آن شکل هستند و چرا سمبل ماسون ها و معماران مثلث بودو چرا در اثر معروف و مرموز لئوناردو داوینچی انسان درون دایره و درون یک مثلث و بر روی تن او دو مثلث در هم فرو رفته نقش شده...... همه اینها سالها روی مچ من بود شب و روز و من نمی دیدم.... بیاد میارم جمله ای از یک فیلم آمریکایی قدیمی رو که می گفت: یک کابوی تنها تویه یک شب سرد زمستون یک گنجشک رو پیدا می کنه که از سرما روی زمین افتاده بود و داشت یخ می زد... اونو بر میداره و توی پهن فرو می کنه تا یخ نزنه و راهش رو می کشه و میره... یک  کشیش میاد و می بینه یک گنجشک توی پهن گیر کرده و داره از توی پهن به اون نگاه می کنه... با خودش می گه باید به اون کمک کرد .... و بعد گنجشک رو از توی پهن در میاره و تمیز می کنه و میره.... گنجشک کوچولو از سرما یخ زد و مرد... و اون کابوی گفت: هیچ وقت فکر نکن اونی که تو رو توی پهن فرو کرده واقعا دشمنته یا اونی که تورو از منجلاب در میاره فرشته نجات تو هستش.... جهان مثل یک میوه است حوادث اون به زیبایی طرح شده اند و فقط باید منتظر رسیدن اون میوه شد ... بعد طعم خوش اون رو خواهی چشید... طعم خوش زیبایی و پیروزی رو و در آخر به این نتیجه می رسی که اگه مسیر جهان اینچنین نبود ؛ اگه اون ناکامی ها - به زعم خودت- نبود الان اینجا نبودی که الان با غرور ایستادی ....!!! اگه حوادث به هر گونه دیگه ای رخ می داد که اون لحظه ها آرزوش رو داشتی به هیچ صورت ممکن نبود تو به پیروزی برسی که ارزش همه اون سختی ها را داشته باشه... اینه که میگم " رضا" همین مفهمه..... فیلم میلیونر زاغه نشین رو هم که می بینی همین حس رو پیدا می کنی.... این حس که هر لحظه تلخ زندگیت برای اینه که صاحب یک پاسخ و یک بصیرت بشی که قراره اون پاسخ  توی یک مسابقه باعث نجات تو بشه و در آخر به هر آنچه محکم در ذهنت پروروندی برسی و یاد بگیری که به کم قانع نباشی.

برگردیم به موضوع ساعت: تا حالا از خودت پرسیدی چرا شبانه روز رو به 24 ساعت تقسیم کردند؟ چرا 25 ساعت نشد؟چرا 23 ساعت نشد؟

چرا دانشمندان این همه با رمز و راز از این مطلب سخن گفتند؟

دلیلش محاسبه سینوس هستش.... اگه محیط چرخان کره زمین را بخواهیم به کوچکترین زاویه ای تقسیم کنیم که سینوس اون عدد درست یا به عبارتی عددی گویا باشه راهی نداریم جز اینکه اون رو به زاویه های پانزده درجه تقسیم کنیم که در این صورت سینوس پانزده درجه نصف سینوس سی درجه یا به عبارتی بیست و پنج صدم خواهد بود. این تنها راهی بود که امکان داشت یک نظم و یک قرار قابل پیش بینی برای محاسبه شب و روز و تنظیم نظمی انسان ساخته برای جهان ایجاد کرد...و این گونه بود که انسان خواسته و ناخواسته تن به تنفیذ اراده خود برای تفسیر جهان داد... و شروع به تفسیر جهانی کرد که در آن بود و خودش را لا به لای معادلات گیر انداخت غافل از اینکه زیبایی جهان بر مبنای نا معادلات است.

دانسته من در باب جهان از صفحه دایره ای ساعتم آغاز شد که چرا اینقدر این شکل زیباست؟ و با چه تناسبی یک عدد به دایره ای زیبا تبدیل می شود؟ 

پاسخ آن را در عدد پی یافتم عدد مرموزی که کل جهان را ترسیم کرده از ماده و انرژی تا زیبایی و زشتی!!! از جبر تا انتخاب!!!

عدد پی ضریبی است که هیچ کس نمی تواند مقدار دقیق آن را بگوید اعشاری های آن تا بی نهایت ادامه دارد....چنین عدد مرموزی دایره زیبا را می سازد..... محیط دایره هم با دقت قابل محاسبه نیست اما نامحدود هم نیست! همه می دانیم که مجموع زوایای داخلی اشکال هندسی همیشه ضریبی از " پی" است و ساده ترین شکل هندسی که مثلث است مجموع زوایای داخلی آن دقیقا پی است.

همین پی کره زمین را ترسیم کرده خورشید و ماه را ترسیم کرده و کل کائنات را ترسیم کرده....همین "پی" که مقدار دقیق آن را نمی دانیم همین پی ماده و انرژی و تمام جهان را ساخته.... به همین دلیل همواره این عدد به صورت یک راز قابل احترام برای دانشمندان و متفکران بود ...همین بود که اهرام را به گونه ای ساختند که از هر طرف به آن نگاه کنی مثلث دقیقی را می بینی!!!

و اهرام را به گونه ای ساختند که در لحظه غروب افتاب یک ستاره از یک راس هرم طلوع کند و در نیمه شب به نقطه اوج هرم برسد و در هنگام طلوع آفتاب در راس مقابل هرم غروب کند....و بدین سان نیم دایره ای را حول هرم ترسیم کند که محیط آن  "پی" برابر  نصف قاعده هرم باشد....

عواقب " پی" چیست؟ ..... عاقبت وجود مبارک  "پی" در جهان وقوع نامعادله به جای معادله است ... ما همواره سعی می کنیم جهان را با برهان نظم توصیف کنیم و برای آن ناظمی را در نظر بگیریم... به همین دلیل در باب حق انتخاب دچار تردید می شویم که آیا انتخاب وجود دارد یا خیر؟ اما نمی نگریم که  "پی" باعث ایجاد زیبا و زیباتر در جهان می شود و اراده ای مرموز در نهاد انسان او را به برگزیدن زیباتر امر  می کند... اما خرده های عدد"  پی" که ما با ایجاد معادلات کامل ( و نه نا معادله) در جهان در نظر می گیریم باعث ایجاد عدم تعادل در جهان می شود  و بجای ترسیم زیبا و زیبا تر جهان را به دو قطب زشت و زیبا تفکیک می کند ... پرسش من اینست فرض کنید با معادله جهان را به تساوی و به زیبایی بکشانیم در بین همه زیبا ها هستی همه همسان و دقیقا همسان و زیبا!!! چگونه می توانی یکی را برگزینی؟ در این حالت است که معادله باعث به قهقرا رفتن حق انتخاب می شود... آنچه که در داستان خلقت انسان خود نمایی می کند دقیقا همین ماجراست که شیطان به معادله اعتقاد داشت و خداوند به نامعادله !!!

شیطان دو طرف معادله را به رخ خدا می کشید که علامت بزرگتر به سوی آتش است و نه خاک و تو حتی قائل به تساوی هم نیستی و می خواهی علامت نامعادله را عوض کنی؟ می گویی به چیزی سجده کنم که از من پست تر است؟.....

فکر کردن به عواقب " پی " را به شما وا می گذارم امیدوارم از زیبایی جهان "لذت" ببرید و از حق " انتخاب" !!!!!!!!!!!!

چنین جهان زیبایی آیا نیاز مند کسی است که در آن " معادله" ایجاد کند .... آیا ایجاد " عدالت" به معنای مورد قصد بشر.... عین ستم و عین زشتی و عین  خواسته شیطان نیست؟

پس بالاخره کدام یک؟             π        >  =  <

 

 هرچه آن " خسرو " کند " شیرین " بود.


Saturday, November 28, 2009

آواز جدید استاد شجریان - موج خون

شرم تان باد ای خداوندان قدرت
شرم تان باد ای خداوندان قدرت
بس کنید
بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت
بس کنید
ای نگهبانان آزادی
نگهداران صلح
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم،سرب داغ
موج خون است این که می رانید بر آن کشتی خودکامگی،موج خون
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل هاتان یک لحظه ساکت می شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وای مادرهای جان ‌آزرده است
کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری میکنند
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست
گر چه می دانم
آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است،وجدان شماست
با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم
بس کنید
بس کنید
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
بس کنید

Monday, November 16, 2009

از عشق آن سرو روان

او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
وان دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود
محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود

Monday, November 02, 2009

کتاب اسرار

نقدی بر " کتاب اسرار"

نمی دونم فیلم کتاب اسرار با بازی نیکلاس کیج و دایان کروگر رو دیدین یا نه؟ من به تازگی این فیلم رو دیدم. هم قشنگ بود هم نه! از این نظر قشنگ بود که یک سری اطلاعات تاریخی که توی ذهنم بود و به صورت جزایر پراکنده بودند رو یه جورایی به هم پیوند داد و از  یک نظر قشنگ نبود چون  سبک کاری فیلم تقلید کور کورانه ای بود از " کد داوینچی" و " ایلومیناتی"( یا همون فرشتگان و شیاطین) اثر دن براون ! من وقتی فیلم ایلومیناتی رو میدیدم با خودم می گفتم : اه بازم میشه روند داستان رو حدس زد!  هرچند استفاده از دو عنصر تعلیق و دلهره این دو فیلم رو جذاب کرده بود اما " کتاب اسرار" رسما شورش رو درآورده و پر از خالی بندی های الکترونیکی هستش از کلون کردن گوشی گرفته تا کارهای مسخره به اصطلاح الکترونیکی که یکی از شخصیت های داستان انجام می ده !!! من که خندم گرفته بود....کلا مثل یک بازی کامپیوتری خسته کننده و تکراری درستش کردند...ماجرا ی داستان بازهم حول و حوش تئوری توطئه می چرخه و از زمان ملکه ویکتوریا در انگلیس تا عصر حاضر میاد. البته اطلاعات جالبی رو هم به مخاطبش می ده مثل:

میز کار ملکه انگلیس و رییس جمهور آمریکا دو قلو هستند و در قرن نوزدهم ساخته شدند و کاملا شبیه هم هستند و مکانیزم های مخفیانه زیادی دارند.

مجسمه آزادی در نیویورک  دارای یک دوقلوی کوچکتر در پاریس هستش که دارای جملات مکمل هستند.و.....

آخر داستان این پرسش سر جاش باقی می مونه که اگه همه این مسائل در باب تئوری توطئه درست باشه نبایستی منتظر وقوع یک " ماتریکس" واقعی باشیم؟ از کجا معلوم؟



--

Thursday, October 08, 2009

هفتمین سالروز تاسیس شرکت گرین برق گرامی باد



--با سلام خدمت همه همکاران گرامی در شرکت
هفتمین سالگرد تاسیس شرکت تحقیقات صنعتی گرین برق را تبریک عرض می نمایم.
راهی پر فراز و نشیب را پیموده ایم و اکنون  به قله های بلند آینده چشم دوخته ایم.
شانزدهم مهر ماه سالروز تاسیس شرکت گرین برق را به دوستان از روز نخستین شرکت تا کنون تبریک می گویم علی الخصوص به همراهان خوب روز های نخستین مهدی روح زمین و عبدالرضا صفری( همون بنده خدایی که ژست قبلی در باب ایشون بود) امید وارم در مراحل بعدی خبرهای بهتری رو در باب شرکت به دوستان گزارش بدم.
والسلام
صانعی

Saturday, October 03, 2009

اندر احوال شیخنا عبدالرضا صفری




فی احوال شیخنا عبد الرضا صفری

آن شجاع صفدر صدیق؛ آن حاضر در صحنه ،آن ملعون هر عرصه، آن فتاده در کانادا،آن زرت افکار هر دانا، آن ......ه به دوستی! آن رنگ پریده پوستی! آن رفیق شیرازی ! آن همدم بی رازی ! آن وارد کننده اسبق میوه خارج از فصل....آن............................. ( آقا خانواده نشسته زشته به خدا شما ها رفیق هستید... سردبیر)آن شیر بیشه تحقیق ..آن نامرد نالوتی! کار او کاری عجب بود و واقعات غرائب که خاص او را بود گویند سالی دو بار آفتابی شدی یکبار در زمان انتشار هجویه اولی! و یکبار زمانی که مولانا علی صانعی هجویه اول بزد و آهنگ نگارش ثانی نمود! و چون بیم داشت که مولانا آن یه خورده آبروی  وامانده در دوستی  شیخنا را به ..... بدهد  پس رخ نمودندی و گفتندی: آقا این حرفا چیه ما مخلص بر و بچز هم هستیم...و این گونه بود که بر سر دوستان و مشفقین شیره بمالیدی و آن هجویه ثانی از سر خود دور نمودی چون بدانستی که مولانا علی صانعی مستجاب الدعوه بودی و مرید بسیار داشتی... اما چون این ایام بشد پس دیده شد که شیخنا رفقا را به .....ش حساب ننمودی( اقا اگه یه بار دیگه مجبورم کنی که سانسور کنم همشو پاک می کنما!!! گفته باشم!!! سردبیر)لذا قاطبه مریدان نعره زدندی که زرت!!! بگیر که اومد.... و چنین شد که هجویه ثانی در آستانه انتشار قرار گرفت  و چنین بود که جی کی رولینگ در صف ایستاد تا از اولین نفراتی باشد که نسخه اولای هجویه ثانی را بر دیدگان نهاده و شکر ایزد نماید و به دین اسلام مشرف شود.و چنین شد که مقدمه هجویه ثانی در گرفت و شیخنا عبدالرضا صفری

RGB

 گردید  و چون مریدان چنین حالتی شگفت دیدند نزد مولانا آمدندی که حال شیخ عبدالرض چون باشد و این حالت لاتین به چه معناست؟

مولانا تاملی نمود و روی به آسمان کرد و گفت یعنی رنگی! از زیادت مواد نارنجی و قهوه ای که بر عارض شیخ عبدالرضا نشسته بود و چنین بود که نخستین سطور هجویه ثانی با نام شیخ رنگی آغاز به نگارش شد....

Monday, September 28, 2009

آنکه تخم خار کارد در جهان...

این چند وقته داشتم به اوضاع زمان خودمون فکر می کردم و فرصت هایی که از ایران نازنینمون تباه شد.... از روز هایی که به خاطر منیت و جهالت و حرص و آز یک عده انسان نمای نئاندرتال هدر شد ...یاد یک شعر زیبا افتادم که ابلهی می خواست از عیسی نبی رمزو راز زنده کردن مردگان رو به زور یاد بگیره اما خودشو تباه کرد.... حکایت کسیه که بخواهد مشروعیت رو به زور بر خودش ببنده... کار هر بز نیست خرمن کوفتن.. با هم بخونیم و از غنای ادبیاتمون لذت ببریم:  
 

گشت با عیسی یکی ابله رفیق

                                               استخوان ها دید در حفره ی عمیق

          گفت:ای همراه آن نام سنی

                                                                                                                                                                      

             که بدآن تو مرده را زنده کنی 

                                                   مر مرا آموز تا احسان کنم

                                              

استخوانها را بدان با جان کنم

                                          گفت :خامش کن که آن کار تو نیست

                                        

 لایق انفاس و گفتار تو نیست

                                        کآن نفس  خواهدز باران پاک تر

                                    

وز فرشته در روش دراک تر

                                     عمرها بایست تا دم پاک شد

                                  

تا امین مخزن افلاک شد

                                خود گرفتی این عصا در دست راست

                                 

   دست را دستان موسی از کجاست؟

                               گفت:اگر من نیستم اسرار خوان

                                

    هم تو بر خوان نام را بر استخوان

                              گفت عیسی:یارب این اسرار چیست؟

                               

       میل این ابله در این بیگار چیست؟

                                   چون غم خود نیست این بیمار را؟

                                        چون غم جان نیست این مردار را؟

مرده خود را رها کردست او

                                     مرده بیگانه را  جوید رفو

گفت حق ادبار گر ادبارجوست

                                   خار روییده جزای کشت اوست

آنکه تخم خار کارددر جهان

                                هان وهان او رامجو در گلستان

گر گلی گیرد به کف خاری شود

                                 ور سوی یاری رود ماری شود

کیمیای زهر ومار است آن شقی

                                 بر خلاف کیمیای متقی





Friday, September 25, 2009

من به ایرانی بودن خودم افتخار می کنم ...شما چطور؟

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که : آخه خدا ، اين چه وضعيه آخه ؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون ! به جای لباس و ردای سفيد ، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان ! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن ، ميگن بدون ' بنز ' و ' ب ام و ' جايی نميرن ! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد ! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم ... امروز تميز ميکنم ، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است ! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن .

خدا ميگه: ای جبرئيل ! ايرانيان هم مثل بقيه ، فرزندان من هستند و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره . اينها هم که گفتی ، خيلی بد نیست ! برو يک زنگی به شيطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی !!!

جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان ... دو سه بار ميره روی پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده : جهنم ، بفرماييد ؟

جبرئيل ميگه : آقا سرت خيلی شلوغه انگار ؟

شيطان آهی ميکشه و ميگه : نگو که دلم خونه ... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا ! شبو روز برام نگذاشتن ! تا روم رو ميکنم اين طرف ، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن ! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی .. ! حالا هم که ... ای داد !!! آقا نکن ! بهت ميگم نکن !!! جبرئيل جان ، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن ...