Wednesday, February 22, 2012

شعری از کافه پیانو -فرهاد جعفری - نشر چشمه

گه ملحد وگه دهری وکافر باشد
گه دشمن خلق وفتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که زعصر خود فراتر باشد


خودم این کتاب رو نخوندم اما یکی از دوستان بسیار عزیز این شعر رو از این کتاب نقل کردند که خیلی به دلم چسبید...به امید روزی که مردان و زنان بزرگ در جامعه طعم تلخ تنهایی ناشی از بی شعوری محض را نچشند.

موافقین؟

Friday, February 17, 2012

زیبایی شناسی اجتماعی میسر است؟

نمی دونم درباره خبری که خوندم چه قضاوتی باید داشت...اما برخورد اول خودم همراه بود با خنده ای تلخ!!!چرا؟
عرض می کنم!!
اول خود خبر:
در مترو شهر نیویورک جوانی جعبه ویولونش را باز کرد ..ویولونش را بیرون آورد و شروع به نواختن قطعه بسیار زیبایی کرداو چهل و پنج دقیقه تمام با چیره دستی مثال زدنی یکی از زیبا ترین قطعات نوشته شده برای ویولون را اجرا کرد...مسافران مترو با اینکه آهنگ را می شنیدند ..اما به سرعت رد می شدند ...یکی از مسافران 5 دلار در جعبه اش انداخت و به سرعت رفت ...چند بچه در حالی که مادر هایشان کشان کشان آنها را با خود می بردند بر می گشتند و به او نگاه می کردند.....



چند مسافر برای لحظه ای کنارش درنگ کردند و به سرعت راهشان را در پیش گرفتند...در چهل و پنج دقیقه تنها سی و دو دلار در جعبه اش جمع شده بود...بعد از اجرای قطعه جوان کیفش را بست و رفت در حالی که دوربین های مخفی متعددی از این ماجرا فیلم و عکس تهیه می کردند....این آزمایش اجتماعی توسط روزنامه واشنگتن پست ترتیب داده شده بود.
این جوان که بود؟
او کسی نبود جز جاشوا بل ...یکی از نوابغ موسیقی کلاسیک جهان که هنر خیره کننده اش در نوازندگی ویولون اگر به پای پاگانی نی نرسد کمتر از او نیست....



هفته گذشته جاشوا بل برای اجرای همین قطعه ای که در مترو نواخته بود در کداک تئاتر کنسرت داشت ..قیمت هر بلیط صد دلار بود و در هر اجرا قریب به سه و نیم میلیون دلار درآمد داشت.
روزنامه واشنگتن پست این تحقیق میدانی را برای اثبات این مسئله انجام داده بود که در مکانهای عمومی درک ما از زیبایی به حداقل می رسد و چه بسا فرصت های بی نظیری را در اماکن عمومی از دست می دهیم....
این تحقیق بسیار تامل برانگیز است و من را به یاد تجربه خودم در ایران می اندازد.....در پارک علم و فناوری خلیج فارس که شرکت من قرار دارد به گونه ای با مسائل برخورد می شود که حقیقتا تهوع آور است....این مسئله چیز جدیدی نیست و از بدو تاسیس تا کنون بوده است....در این سازمان از افرادی استفاده می کنند که درکشان از موضوعات فنی و علمی در حداقل ممکن است لذا برخورد هایی با شرکت ها می کنند که در ابتدا خیال می کنی که اشتباه آمده ای و اصلا نباید به چنین جایی مراجعه می کردی...اختراعاتی که شاید اگر در کشور های دیگر عرضه می شد به جای برخورد های توهین آمیز شاید با چک سفید امضا با آنها برخورد می شد!! اما ...بگذریم ...نتیجه گیری من این است که جوامع بشری قدرت درک رفتار های بدون غرور و رفتار های به اصطلاح خاکی را ندارد ...و هرچقدر کسی با فیس و افاده و غرور و تکبر بیشتری رفتار کند جامعه بیشتر او را تحویل می گیرد....
مولوی چه زیبا این مسئله را در داستانی بیان می کند:
روزی عیسی (ع) با حواریون از جاده ای می گذشتند...جوانی خوش سیما را دیدند که بسیار مغموم و ناراحت نشسته بود ...عیسی به او گفت: چه شده است؟ جوان گفت من خواستگار دختر سلطانم...اما شرط پذیرش خواستگاری این است که هفت بار شتر طلا و جواهر پیشکش کنم.....و من پسری فقیرم!!! عیسی نگاهی به شن و ریگ بیابان کرد و در دم شن و ریگ به طلا و جواهر تبدیل شد...پسر خوشحال شد و هفت شتر آورد و جواهرات را بار کرد و به دربار سلطان برد و دختر سلطان را به زنی گرفت.... همگامی که عروس و داماد به حجله وارد شدند...ناگهان جوان پا برهنه از حجله بیرون دوید و راه بیایان گرفت!!! برای او این سوال پیش آمده بود : آن شخص که بود که با نگاهی شن و سنگ را به جواهر تبدیل کرد؟ اگر چنین هنری داشت چرا برای خود کاری نکرد و دختر سلطان را به زنی نگرفت؟ چرا لباسی ژنده در بر داشت؟...او خود را به عیسی رسانید و از او حقایق را جویا شد...و آنجا بود که نور معرفت بر دلش تابید و از زمره حواریون عیسی شد.
ای کاش ما هم به چنین دیدی می رسیدیم که زیبایی را ولو در لباسی ژنده در میافتیم
موافقید؟

Sunday, February 12, 2012

نفسم گرفت از این شب......

گاهی اوقات ، نمی دانی کجایی
ویا تصمیم فردایت ، چگونه است...
امید است این و یا خود اضطراب است
که در چشمان آیینه نشسته است
ولی یادم می آید از نگاهش
دو چشم پر زمهر و دوستی را
که در رقصی شگرفش
دل زمن برد
ولی دل
با زبانم داشت پیوند
به ناگه او زبانم را زمن برد
کنون در حسرت و در انتظارم
که من حالا همین اکنون همین جا
نشسته بیدلی هم بی زبانم
تسلی بخش من
سبابه با شست
که رقصانم قلم بر کاغذی نرم
مرا یاد از دو چشمش هر دمم برد
به رقص جانفزایش در قامتی نرم

ویا در جامه نیلی که دارد درونش قلب من
با آتشی گرم

Friday, February 03, 2012

پیغامی برای جنگ

عید آمد و عید آمد ...آن مهد سعید آمد...برگیر و دهل می زن...کان ماه پدید آمد...




این بار روی سخنم با هموطنانم و با خود جنگ است . جنگ پلید ترین شکل روابط انسانی و در حقیقت جلوه و نماد حاکمیت شیطان بر روابط انسانهاست. کدام یک از اهداف جنگ ها در طول تاریخ ماندگار شدند؟
هیچ کدام!!!در واقع تنها جان از دست رفته آدمیان است که دیگر بر نمی گردد.جنگ اگر جنبه دفاع از شرف باشد بسیار مقدس است اما اگر در جهت رسیدن به متاع دنیوی باشد زشت ترین چیز ممکن است.کم نبودند جنگ هایی که بر سر خاک و سرزمین شکل گرفتند و اکنون خاطره ای زشت و تلخ بر جای مانده است.
یکی از عبرت آموز ترین این حوادث جنگ جهانی اول و شب کریسمس سال 1914 است. در این سال سه دولت ایتالیا - فرانسه و پروس با یکدیگر درگیر بودند تا اینکه در شب کریسمس برای لحظه سال نو 15 دقیقه آتش بس اعلام می کنند . در هنگامی که صدای گلوله ها و توپها فروکش کرد یکی از سربازان آلمانی (پروسی) که پیش از جنگ خواننده اپرا بود با صدای بلند اقدام به خواندن سرود کریسمس نمود.
تمام جبهه در سکوت کامل به صدای دلنشین این سرباز گوش می دادند و آرام آرام سربازان سه جبهه شروع به زمزمه ترانه کردند و یک صدا و هم نوا با سرباز آلمانی شروع به خواندن ترانه کردند.


فرماندهان در بهت و حیرت صحنه را به نظاره نشسته بودند. دیگر نمی شد کاری کرد .مهر و محبت به جای کینه و دشمنی نشسته بود.سربازان به بالای سنگر ها آمده بودن و برای هم دست تکان می دادند!!! فرماندهان چاره ای نداشتند جز اینکه آتش بس را تا صبح تمدید کنند. سربازان به خاکریز های هم رفتند و به سلامتی یکدیگر نوشیدند



و با هم کریسمس را جشن گرفتند..... تا خود صبح... صبح دوباره همه به سنگر ها برگشتند دست ها دوباره قبضه ها را فشردند و انگشت ها بر ماشه ها قرار گرفت... قلب ها به تپش افتادند آماده جنگ شدند.... ساعت 8 صبح شد و قاعدتا باید جنگ آغاز می شد...اما ناگهان به صورت همزمان سربازان سه جبهه فریاد زنان از سنگر ها بیرون پریدند و تفنگ ها را بر زمین افکندند و یکدیگر را در آغوش گرفتند....


جنگی در کار نبود....همه با بهت و حیرت به صحنه می نگریستند...دشمنی از میان رفته بود...سرباز ها آن روز را هم نجنگیدند و با یکدیگر به بازی و تفریح پرداختند...


عکس یادگاری گرفتند و آدرس های خود را مبادله کردند ...شیطان آن شب مغلوب انسانها شد...فرشته ها به پرواز درآمدند... این ماجرا از کنترل فرماندهان خارج شده بود...فرماندهان نمی گذاشتند اخبار این جبهه به پشت جبهه منتقل گردد ..اخبار به شدت سانسور می شد تا سایر جبهه ها آسیبی نبینند.این ماجرا بعدها از میان نامه های سربازان برای خانواده هایشان لو رفت که نوشته بودند اینجا از جنگ خبری نیست!!! سربازان سه کشور روزها با هم فوتبال بازی می کردند و شب ها آواز می خواندند و با هم غذا می خوردند!آیا می شد این خاطره زیبا را زنده نگه داشت؟
از پایان جنگ تا به امروز این واقعه که به
Christmas truce
مشهور است هر ساله گرامی داشته می شود و مردم با لباس سربازان جنگ جهانی اول در محل حاضر شده و با یکدیگر دست دوستی می دهند.


این واقعه موضوع فیلمی هم شد به نام سرود کریسمس که دیدن آن را به همه توصیه می کنم....


آیا پند نهفته من را دریافت کردید؟

Tuesday, January 31, 2012

تفالی به دیوان بابا طاهر عریان در باب اقدامات گل شیفته



نظر بابا طاهرعریان در مورد اقدام گلشیفته فراهانی
به اینترنت بدیدم یک کلوزآپ / نمی دونم که اصل یا فتوشاپ
بدل یا اصل ، مو کاری ندارم / دلم در سینه افتاده به تاپ تاپ
***********
خوشا آنان که پاریس جایشان بی/ درون کافه ها ماویشان بی
اگر گشتن چو بابا نیمه عریون/ خدا را شکر شلوار پایشان بی
***********
خدایا دین تو اندر خطر بی/ دلم بازیچه ی اهل هنر بی
پشیمونم بگو تقصیر مو چیست / گناه مو فقط حظٌ بصر بی
***********
مکن کاری که "بهزاد" ننگش آیو/ با ملاهای نادون جنگش آیو
تو بهر جایزه لغزیده پایت / در اینجا سوی بابا سنگش آیو
***********
به کافی نت روم آنجا ته وینم/ به اینترنت روم درجا ته وینم
به هر وبلاگ و هر سایتی که آیم / نشان از قامت رعنا ته وینم
***********
یکی لختو و یکی عریون پسنده / یکی با چادرو و تومون پسنده
به هرچه آفریدی طالبی هست/ دل مو عنچه ی خندون پسنده
***********
مو گشتم "شیفته" بر اون"گل" ناز/ گریبونش مثال غنچه ها باز
ندونم حکمت این جلوه ها چیست/ خدایا مو برقصم با کدوم ساز
***********
یکی آنسوی دنیا گشته عریون/ یکی اینجا شده غمگین و دلخون
گناه هر کسی بر خود نویسند/ چه باید کرد با مخلوق نادون
***********
خدایا کار تو خوب و خفن بی/ ولی این بنده بی چاک و دهن بی
ببخشا گر قصوری رفته از دست/ همش تقصیر این فیلتر شکن بی



Tuesday, January 03, 2012

چارچوبه ذهنی حاکم بر گرین برق

سلام
این چند وقته فرصت زیادی برای قلم زدن نبود شاید بشه گفت علتش مشغولیات زیاد ذهنی و کاری من بود اما در پاسخ به یکی از خوانندگان گرامی وبلاگ که پرسیده بودند چه اصول ذهنی رو تبعیت می کنم باید مواردی رو عرض کنم....
اصل اول: گرین برق بر خلاف شرکت های دیگر دارای یک چارچوب دیکتاتوری مطلق یک نفره هستش...یعنی از روز اول سعی بر این بوده که تصمیمات درست یا غلط توسط مدیریت شرکت گرفته بشه و پرسنل موظف به اجرا باشند...گاهی اوقات دلایل رفتاری برای پرسنل توضیح داده می شه بعضی وقت ها هم نه! معمولا سیاست های محتاطانه داریم در عین حال سیاست های ساختار شکن هم داریم...معمولا ایده های زایشی درون شرکت رو نمی گذاریم در دل گرین برق شکل بگیره و اون ها رو به عنوان یک شرکت جدید " اسپین آوت" به بیرون از گرین برق هدایت می کنیم که البته سهام عمده اون شرکت ها به گرین برق تعلق داره اما اعمال نظریات جدید کاری و حرفه ای و مدیریتی با آرامش خیال در دل اون ساختار جدید تمرین می شه..گرین برق نقش هدایتی خودش را دورادور انجام می ده.ساختاری رو که برای گرین برق در نظر گرفته ایم عبارتست از چارچوبی کاملا منطبق بر دانش به معنای محض کلمه و نوع خاصی از سیاست های سوسیالیستی مبتنی بر تامین نیازهای جامعه و جلوگیری از تحمیل نیازهای کاذب به جامعه...گاهی اوقات این مساله به صورت عدم تبعیت از چارچوب های سود محور جامعه نمود پیدا می کنه بگذارید مثالی عرض کنم:
در مطالعات گذشته ما در باب آینده نگاری فناوری به این نتیجه رسیدیم که نقش دریا و انرژی های نو در آینده بسیار پر رنگ تر از امروز خواهد شد و با مطالعه میدانی به این نتیجه رسیدیم( بهتره بگم رسیدم)که استفاده از دانش در این حیطه راه گشای جامعه ما خواهد بود ...این شد که مطالعه بر روی این شاخه ها از سال 1378 شروع شد خیلی قبل از تاسیس گرین برق! اون سالها برای من دوره ای بود که به راحتی ایده های خودم رو آزمایش می کردم اون سالها وقتی به اندازه شهریه یک سال دانشگاه هزینه صرف خرید سلول های خورشیدی می کردم همه به من می گفتند : دیوانه ای!! کی میاد به سمت انرژی خورشیدی؟ برق به این ارزونی کی میاد این همه هزینه کنه برای برق گرون؟ اما من افق آینده رو خیلی بهتر می ..تونستم ببینم تا اون ها!! این رو نه از سر غرور که از سر تجربه می گم!! امروز هم قیمت انرژی خورشیدی رو از رقبا کمتر عرضه می کنیم تا فرهنگ سازی اون در جامعه سرعت بیشتری بگیره..هرچند که سود ما کمتر می شه...
اصل دوم: اگر یقین پیدا کردی که کدام سمت درسته به اون سمت حرکت کن...راهتو کج نکن .....آماده هزینه های سنگین باش ...به هیچ عنوان اهدافت رو مورد مصالحه قرار نده...با عوامل مزاحمت به شدت برخورد کن!
در این راه من تاوان های زیادی رو دادم تا از مسیرم و از افق ذهنی خودم کج نشم....من در این بین با مدیران زیادی هم مسیر شدم که با برخی هم مسیر و با برهی هم متضاد بودم...حتی چارچوب های اون هایی که باهاشون هم مسیر بودیم برای من تعیین کننده نبود...راه خودم اولویت داشت..به عینه می دیدم و می بینم که مدیران دیگر عمدتا پی منافع خودشان هستند که در این بین این منفعت با راه انتخاب شده ما در تضاد بود...من یا بهتر بگم "گرین برق" با اهداف تنگ نظرانه به شدت مخالفم.
در این بین پول و فکر کردن به اون شاید آخرین چیزی باشه که بخواهیم بهش فکر کنیم...
اصل سوم: پول همچین هم با ارزش نیست!!
در چارچوبه ذهنی گرین برق اهمیت دادن به نتایج کار و تعلقات روحی پرسنل به کار برای ما اولویت بیشتری داره تا پول و مادیات..برای مثال ما به نسبت کار و به نسبت سایر شرکت ها حقوق بیشتری می پردازیم اما انتخاب افراد هم بسیار با وسواس انجام میشه...در محیط کار دیسیبلین بسیار شدید اما منعطف حاکم هستش...از اون جهت شدید که تخطی از دستور العمل های داخلی به شدت تنبیه می شه و در عین حال مشکلات زندگی افراد رو درک می کنیم و کاری می کنیم که این مشکلات با افراد وارد گرین برق نشه...یعنی اگر مرخصی فردی تمام شده باشه اما به لحاظ مشکل خانوادگی باز هم به مرخصی احتیاج داشته باشه به اون این امکان داده می شه و به اون گفته می شه خودش زمانی رو برای جبران ساعات کاری پیشنهاد بده !
نتایجی که من از این روش گرفتم برای خودم هم شوک آور بود چه برسه به دیگران! برای مثال در سال 85 گرین برق با مشکل شدید مالی مواجه شد ما نتونستیم مدت 8 ماه به پرسنل حقوق بدیم..اما در طی این 8 ماه یک نفر از پرسنل ما شکایتی نکرد و حتی اسم حقوق رو نیوردند و در عوض سر کارشون حاضر می شدند و با توان تمام کار می کردند و حتی راندمان ما بالاتر از گذشته رفت..اما دوستی و حس همدلی بین مدیریت و پرسنل چند برابر شد...بعد از گذار از دوره شدت و زحمت بعد از پرداخت حقوق معوق پرسنل و پاداش ها یک مهمانی ترتیب دادم و از خانواده پرسنل تشکر کردم و در صحبت های خودم در مهمانی گفتم : من درک می کنم گر نیروی من با حان و دل در شرکت کار می کند علتش همدلی و همکاری زن و فرزند اون و گذشت های اونها در قبال همسرشون که کارمند ما بوده هست و از این نظر از اون ها هم تشکر کردم...جالب بود که سود ما با هر هزینه ای که برای مهمانی های جمعی و همنشینی های مفرح با پرسنل می کردیم بیشتر و بیشتر می شد...
اما بدترین ضربات را از دولت خوردیم و سیاسیت های غلط دولتی باعث کندی رشد ما شد.
!
اصل چهارم: پول خوبست اما حلالش!!
اصل پنجم : دانشی که به درد مردم نخورد به درد نمی خورد...دانش باید در کالا و خدمات نمود کند مقاله آی اس آی دادن دردی از مردم دوا نمی کند مگر اینکه تجاری سازی شود.
اصل ششم: جسارت و شجاعت در این موضوع که کل چارچوبه تحقیقات دانشگاهی ایران یک ساختار به کل غلط و کاریکاتور مسخره ای از تحقیقات درست است.در یک تحقیق درست مطالعه پیشینه تحقیق باید بعد از تحقیق صورت گیرد تا مانع ابتکارات و ابداعات نشود ...درست است که هزینه زیادی دارد اما نتایجش بسیار خیره کننده تر است.
اصل هفتم: هر کسی که به گرین برق وارد می شود نباید خارج شود مگر اینکه چاره ای جز این نیاشد.
این ها برخی از اصول ذهنی من در اداره گرین برق هستش که به گونه ای مانیفست ما یا نقشه راه ما هستش.امیدوارم برای دوستان کنجکاو مفید بوده باشد.

Friday, December 23, 2011

گرین برق در سال 90



شرکت گرین برق از سوی وزارت علوم تحقیقات و فناوری به عنوان شرکت فناور برتر کشور در سال 1390 شناخته شد.

Friday, December 16, 2011

راه من


من زنده بودم ...اما...انگار مرده بودم.... از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم.....
باری جنون ما بود ..این راه بی نهایت....... بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم....
اما نشد میسر ..یکبار یا که بیشتر در آینه ببینم ...تصویر ناب خویشم....از بس که پیش رفتم
از دیده ها برفتم...از یادها برفتم... بی مایگان دربند در سرزمین نابم.... در قلب مهربانم...
من را برون فکندند تا جای خود بیابند ...وانگه به طعنه گفتند :......جایی روا نباشد در سرزمین این قوم .
..زیرا که رفته ای تو از یادهای این قوم......من بودم و حوادث....با رنج های حادث....در جاده های تردید
....تردید از اینکه دارم قلبی برای این قوم ....یا سرزمینی در بند؟

علی صانعی ....25/آذر/1390

Monday, December 12, 2011

سخنرانی من در هفته پژوهش سال نود

پدران ما در گذشته نه چندان دور شاید 5000 تا 2000 سال پیش از لفظ " پژ" به معنای عامل جان بخش و حرکت دهنده جهان نام می بردند . امروزه شاید لغت انرژی کمی نزدیک باشد به "پژ"...

و اگر کسی رفتاری دلچسب و جان بخش داشت آن را " پژمان" می گفتند یعنی مانند " پژ" !

واگر کسی یا چیزی شاداب نبود و طراوت و زندگی خود را از دست داده بود آنرا " پژمرده " می گفتند یعنی فاقد "پژ"!

و اگر کسی در جسمی مرده یا شی بی جان با هنر یا صنعت روح می دمید و نشاط و شادابی و کاربرد به آن جسم می بخشید و یا یه تعبیری " پژ " در جسم می دمید به او لقب " پژوهنده " یا " پژوهشگر" می گفتند ..... از همین دست لغات رامشگر و رمنده و...در زبان پارسی بسیار است.

با چنین تعبیری اولین پژوهشگر پروردگار جهان است که پژ یا روح جاویدان و زنده خودش را در جسم بی جان آدمیان به ودیعه گذاشت.... بکار بردن آیات عربی در یادآوری این مسئله تکرار مکررات بوده و دوستان بهتر از بنده اشراف دارند ..فقط توصیه می کنم که از این زاویه و از زاویه دید پدرانمان به عمق مطلب نگاه کنیم تا متوجه تقدس لفظ پژوهش و پژوهنده وپژوهشگری بشویم.

ابیاتی که هم اول سخن تقدیم شد پاسخ منظوم بنده بود به دوستی که از من معنای پژوهش و پژوهشگری و پژوهنده را پرسیده بود و خصلت همه پژوهشگران در بیت آخر آورده شده بود که :

همه آفرین گوی " پژ آفرین" همه دوستدار "جهان آفرین"

در تولید ثروت از دانش:

مملکت ما تاریخ پرفراز و نشیبی رو پشت سر گذاشته و حاکمان زیادی رو به چشم دیده که بعضی با طیب خاطر ایرانیان بر آنها حکم راندند و بعضی به زور وجبر بر آنها حاکم شدند.هرجا که حاکمان ایرانی و مردم دوست بودند علم و دانش و اقتصاد ایران جهش های سریعی داشت به گونه ای که بزرگی و شکوه ایران در دوره دوره هخامنشی شاید مرهون روش حکومتی کوروش و داریوش بود که در کتیبه هایشان به زبان پارسی باستان این جمله را نقش کرده بودند : زورا نی کنوم ....که به معنای این است که " ستم نمی کنم " و این چنین بود که عملکرد عادلانه حاکم پژ را در جامعه جاری و ساری کرد و به کشور زندگی داد.

پس در آن برهه حاکم و آهنگر و چوب تراش و آشپز وطبیب و جنگاور همه و همه پژوهنده بودند یعنی "پژ" یا عامل زندگی بخش را به جامعه خودشون تزریق می کردند.

اما در دوره های تاریخی بعدتر از حمله اسکندر تا عباسیان و مغول تا قرن نهم هجری وضعیت ایران وارونه بود : به قول فردوسی:

شده بر بدی دست دیوان دراز زنیکی نبودی سخن جز به راز

مردم صبور ایران تحت فشار و خفقان شدید در حالیکه قدرت ظالمه حاکم خودش رو بر جان و مال و ناموس مردم مسلط می دید زندگی می کردند . در این صورت ارزش های اقتصادی مردم آرام آرام تغییر کرد و به صورت یک آتش زیر خاکستر باقی ماند تا به انقلاب صنعتی رسیدیم.

اصولا روانشناسان معتقدند که هر جا عده ای احساس سر خوردگی بکنند هر چه بیشتر در خود فرو رفته شوند عقاید رادیکال تر و افراطی تری رو پیدا می کنند.

این مساله در مورد اجداد تحت ستم ما نیز صدق می کند یعنی اینکه ارزش و احترامی که مردم ایران سابق بر این برای دانش و پژوهندگی قائل بودند و این پژوهندگی موتور محرکه چرخ اقتصاد مردم بود امروزه با شرایطی مواجه شده بود که دیگر خوبان و مبتکران ودانشمندان در صدر نبودند و به جای آنان قاتلین و سفاکان مقدونی و عرب و مغول بر آنها مسلط بودند و اموالشان را به تاراج می بردند.

واکنش به این مساله باعث شد که عقاید منعطف و مبتکرانه ایرانی جایش را به عقاید رادیکال -و شاید مسکن ناکامی ها و شکست های نظامی و اجتماعی در برابر اقوام مهاجم به ایران - بدهد.

در این برهه جدایی دانش از ثروت آغاز می شود ...دانش و ثروتی که همیشه در فرهنگ ایرانی با هم توام و همزمان بودند . اگر دو دوره پیشدادی جمشید حاکم مردم ایران بود کسی بود که آتش و آهنگری را کشف کرده بود و قبل از اینکه پیشوای سیاسی باشد پیشوای تکنولوژیک و راهنمای فناوری ایرانی بود. اصلا کی خسروی و کلاه کیانی خاص فناوران کشور ایران بود کسانی که به فر ایزدی فنی را به مردم می آموختند .

آنقدر جدایی دانش از ثروت زیاد شد که به دو قطب جداگانه و متضاد تبدیل شدند و مردم مختار به انتخاب یکی از دوجبهه شدند و طبیعتا جبهه ثروت در مقابل توده مردم و در همراهی با مهاجمین و ستمگران بود.

این مسئله شاید به نظر وهن گذشته پدرانمان بیاید ... اما آوردن چند مثال از متکلمین و تاثیر گذاران بر اخلاق ایرانیان از قرن هفتم هجری موید این مساله است :

سعدی علیه الرحمه می فرماید :دانش و خواسته است نرگس و گل که به یک جای نشکفند به هم . آن که را دانش است خواسته نیست ...وان که را خواسته است دانش کم!!

دوبرادر یکی خدمت سلطان کردی دیگری به زور بازو نان خوردی ( آهنگری فناوری مدرن دوره خود بوده) ...باری توانگر گفت درویش را تو چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن رها یی یابی ....گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی یابی؟

به دست آهن تفته کردن خمیر به از دست بر سینه پیش امیر

همانطور که حس این دو داستان کوتاه به شخص منتقل می گردد تقابل علم و دانش و فناوری با ثروت و قدرت است.... یعنی فقط شما می توانید یکی از دو سو را برگزینید و نه هر دو!!

بعد از این دوره با حمله مغول کلمه " خان" وارد ادبیات و زبان ما می شود و ضربه سهمگین تری به آن وارد می شود ....در این دوره دانشمندان ما قتل عام شدند...کتابخانه ها به آتش کشیده شد و ملیونها ایرانی به بردگی خوانین مغول درآمدند.... در این بین اگر هم قرار بود کسی دانشی یابد فقط دانش هایی که به درد سلطان می خورد در شعر و شاعری و تملق سلطان کاربرد داشت اجازه رشد داشت مثل صرف و نحو و عروض و... در این بین، ستارگان زیرک ایرانی که با زیرکی قصد تغییر احوال ایران با دانش را داشتند به بدترین شکل قتل عام شدند یا تحت فشار مردند ...از عبداله مقفع تا خواجه نصیرالدین طوسی و خواجه نظام ها و این سینا ها و جرجانی ها و...

گفتیم که دوره خان و خان بازی آغاز شد دانش به محاق رفت صنعت به بیماری!! شعر زیبای نحوی و کشتی بان در آثار مولوی در قرن نهم بسیار زیبا حال و احوال تقابل دانش بی فایده روز و اقتصاد و امرار معاش روزانه ایرانیان را نشان می دهد:

آن یکی نحوی به کشتی در نشست رو به کشتی بان نهاد آن خود پرست

گفت هیچ از نحو خواندی؟ گفت : لا گفت نیم عمر تو شد بر فنا

دل شکسته گشت کشتیبان ز تاب کرد آندم خامش از جواب

باد کشتی را به گردابی فکند گفت کشتیبان بدان نحوی بلند

هیچ دانی آشنا کردن بگو!!! گفت : نی ای خوش جواب خوبرو!

گفت کل عمرت ای نحوی فناست زان که کشتی غرق این گردابهاست

در این ابیات هم جدای از تعابیر عرفانی و...از دید اجتماعی ما شاهد تشتت و دو دستگی میان ایرانیان هستیم که اثرات روانی آن در قالب ضعف در کار تیمی و عدم اعتماد به یکدیگر تا امروز برجاست.

در شاهنامه فردوسی در هیچ دوره ای شاهد خامشی و جواب ندادن ایرانیان به هم نبودیم ...حتی کاوه در دربار ضحاک با صدای بلند پرخاش می کند...چه بر سر ایران و فرهنگ آن آمد که یک نحوی با یک ناخدای کشتی نتوانند با هم به راحتی صحبت کنند؟ و چرا نجات جان نحوی برای کشتیبان که نماینده طبقه عامه است اهمیتی ندارد؟ این مسئله حاکی از تقابل بین طبقه عامه دانش فن ثروت و قدرت است.

این بلا در سایه سرکوب نظامی و سیاسی و جاسوسی در بین ما رایج شد. در هنگامی صدها سال بعد آرامش نسبی در ایران حاکم شد این مسئله همچنان در لایه های حافظه مردم ما باقی ماند و به صورت افسردگی مزمن در فناوری و اقتصاد ما بروز کرد. بگذارید مثالی بزنیم:

سال گذشته بازدیدی داشتیم از موزه آبگینه در خیابان سی تیر در تهران در منزل قوام السلطنه ....بازدید کنندگان موزه کم بودند و همین مسئله باعث شد با فراقت به بررسی تحول صنعت آبگینه در ایران و جهان بپردازم....در این موزه قطعات شیشه ای و جام ها و گلدان های شیشه ای از سرتاسر جهان .از یونان باستان و ایران باستان تا عصر حاضر موجود است . دردآور این بود که تا آخر دوره ساسانی تفاوت محسوسی بین صنعت شیشه و آبگینه ما با اروپا نبود اما با و قوع جنگ ها مسائل فرهنگی وروانی و جدایی دانش از ثروت وهنر از معاش ، خود را در صنعت آبگینه ما به شدت نشان می دهد....استفاده از قالب های بد فرم و زمخت و بد رنگ در در شیشه گری ایرانی در مقابل ظرافت و زیبایی و استفاده درخشان از رنگ در شیشه گری اروپایی خود را نمایان می کند!!

انسان با دیدن این آثار ناخودآگاه به یاد این بیت شعر می افتد:

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد!!

همه این ها تا پیش از انقلاب صنعتی و ورود ماشین آلات به صنعت جهان بوده است....و به ناگاه جدایی دانش و فن ایرانی از قدرت و ثروت منجر به پیش افتادن جوامع غربی و عقب ماندگی ما شد.

تا زمان انقلاب سفید پهلوی دوم ،ایران دارای اقتصادی ایزوله بود یعنی مردما ن ایران در سایه خان و خانبازی به یک تعادل بخور و نمیر رسیده بودند ...در این وضعیت در روستا مواد غذایی و کشاورزی تولید می شد و در شهرها به اندازی نیاز روستا ها مواد و مصنوعات لازم جهت زندگی...روستایی گندم و شیر و گوشت به شهر می آورد و بیل و خیش و لباس به روستا میبرد ...این چنین اقتصادی یک اقتصاد نیم مرده و نیم بند بود. نه با نوسان قیمت نفت کاری داشت و نه با نوسانات جهانی طلا!!

اما رابطه با غرب سبب شد در جهت منفعت کمپانی های غربی این تعادل از بین برده شود و تحت لوای عوام فریب انقلاب سفید و لغو خانسالاری نظام اقتصادی قبل را از بین برده و یک نظام مبتنی بر واردات کالا های ضروری و صادرات مواد اولیه شکل بگیرد.

اقتصاد غرب بعد از انقلاب صنعتی بر مبنای اضافه تولید و تلاش برای صادرات شکل گرفته بود و چه جایی بهتر از بازار بکر ایران؟ زمین های زیر کشت را که روزگاری در پناه همان خانسالاری نیم بند ،زیر کشت انواع محصولات بود و نیاز مردم را برآورده می کرد قطعه قطعه کردند و به کشاورزان دادند...وآنها نیز اکثرا زمین ها را فروختند و به شهر ها آمدند و خوش نشینی را برگزیدند....از بین رفتن کشاورزی در ایران راه را برای واردات گندم آمریکایی و سیب فرانسوی و گوشت انگلیسی باز کرد و هجوم روستاییان با استعداد ایرانی به شهرها کارگران مفت و مجانی برای کمپانی های غربی ایجاد می کرد.

کارخانه های غربی در ایران مستقر شدند و سود زحمت کشیدن مردم ایران به جیب دیگران سرازیر شد. اینها همه و همه ناشی از تقابل اقتصادی ایجاد شده ناشی از جدایی دانش و فن از ثروت بود و این چنین بود که در مدارس شهر و روستا نظام آموزشی بیمار ما موضوع انشایی را به کودکان ما داد که هرگز در هیچ مدرسه اروپایی و آمریکایی طرح نشده بود:

علم بهتر است یا ثروت؟

و هنوز ایران و ایرانی در تصمیم انتخاب یکی از دو گزینه معطل مانده است. از طرفی دانش آموز ما که در آینده دانشجوی مملکت است ، با ارزش اخلاقی دانش روبروست! و از سوی دیگر با نظام اقتصادی چند صد ساله بیماری که هر چه بی سواد تر راحت تر!! واردات و دلالی نه نیاز به سواد خواندن و نوشتن دارد نه حتی دانش فنی...!!! تنها پول داشته باشید....حمایت های قانونی و بانکی و.... در اختیار شماست....و با سو استفاده از نیاز های اقتصادی هم وطنانتان می توانید به ثروت های بادآورده و افسانه ای برسید.

اما بشنویم از دانشگاه های ما که با ارائه دانش های دست چندم با کتابها و جزوات نیم بند دانشجویان را برای صنعت و اقتصاد مهیا می کند...تا سال 1985 تفاوت چندانی بین نظام آموزشی دانشگاه های ایران با غرب نبود اما اکنون این تفاوت ها به صورت ماهوی درآمده و آنها صنعت را هرچه بیشتر با دانش عجین کرده اند و ما هرچه بیشتر در دام نظریه پردازی گرفتار می شویم.... کشورمان بالاترین رشد تعداد مقالات ISI در جهان را دارد...اما آیا توانسته ایم 1% این مقالات را به اقتصادمان وارد کنیم؟

دیگران چطور؟

در چنین اوضاعی استفاده از پارک های علم و فناوری به عنوان یک دارو برای آشتی فنی بین علم و صنعت و دانش و ثروت آغاز شد ...اما ته ریشه های فرهنگی همچنان در ایران ما وجود دارد که این دو بال پرواز را با افتخار از هم جدا می کند!! نخبگان جوان ما می کوشند در فضای مهیا شده درون پارک ها ایده های خود را به عاملی جهت تامین نیازهای روزمره کشور درآورند تا آرام آرام اقتصاد ایران از وضعیت بیمار کنونی و مبتنی بر صادرات نفت خارج شود.و به ارزش افزوده بالاتری با اتکا بر دانش روز دست یابد.... صنعت معرق و خاتم کاری و گلیم بافی امروزه به هنرهای دستی و به یک تفنن بدل شده اند و ارزش صنعتی خود را ازدست داده اند ....دیگر کسی زمین را با خیش شخم نمی زند امروز تراکتور است و کمباین و فردا روبات های کشاورز...اقتصاد بر مبنای دانش و فن ترسیم شده است و هر کس بخواهد در مقابل اقتصاد پر قدرت دانش بنیان قد علم کند در طرفه العینی منهدم خواهد شد. لذا گریزی نیست به جز تمرکز و حمایت از تامین نیاز های فناورانه خود از دست ها و ذهن های جوانان خلاق و فناور ایرانی.

در این راه برخی شعارداده اند و برخی عمل کرده اند ...برخی سنگ انداختند از روی جهالت ! و برخی یاریمان کردند با برادری!

اما این راه تغییری می طلبد به درازای تاریخی که از حمله مهاجمین به ایران بوده است تا امروز! تغییر در فرهنگ عامه به مدد ادبیات مدرن و جدید ایرانی که آرام آرام ذهنیت تقابل دانش و ثروت را کم رنگ کند ....این بهترین کمکی است که می شود به نهادینه کردن فعالیت های دانش بنیان اقتصادی نمود.... مملکت ما اکنون به حرف های زیبای" پائلو کوئلیو" و "برایان تریسی" به گونه لالایی می نگرد زیرا که ادبیات خودمان را با چارچوب گذشته هماهنگ کردیم که علم بهتر است یا ثروت !!...تاثیر گذاری فرهنگی ما بر روی نسل آینده کم رنگ است.

سیاستمان باید بر مبنای تنش زدایی با همسایگانمان باشد تا امکان صدور کالا ها و خدمات دانش بنیان ایرانی به بازار های دیگر با کمترین هزینه فراهم شود . نگاه صنعتگران ما باید به این باشد تا بازار های کشور های دیگر را به تسخیر درآورند ونه صرفا کالای نیم بندی را جهت مصرف کننده مجبور!!! داخلی تدارک ببینند.

در این بین آنچه که در تبدیل دانش به ثروت بسیار مهم است تغییر فرهنگی ریشه ای است که بایستی در ذهن کودکانمان ارائه دهیم تا به جای بیل گیتس ها و استیو جابز های فرنگی نمونه های داخلی داشته باشیم.... تا زمانی که نسل جوان ما از مصادره منزل پروفسور حسابی ها توسط بانک ها خبردار می شود هرگز تبدیل دانش به ثروت را باور نخواهد کرد و برای تامین مایحتاج خود به تاراج منابع کشورش رضایت خواهد داد و این چنین است که شایسته سرزنش بزرگان خواهیم بود که به ما بگویند: وای بر مردمی که می پوشند آن چه را که خود نمی بافند!!

با تقدیم احترام

مهندس علی صانعی 21 آذر ماه 1390

هفته پژوهش دانشگاه خلیج فارس- بوشهر

سمینار " پژوهش و فناوری ، تبدیل علم به ثروت "