Monday, February 08, 2010

پینگ پنگ خالص

پینگ پنگ به زبان ساده
این چند روز یه فرصتی دست داد تا در خلال مسافرت هام یه فراغتی ایجاد بشه و من دوباره دست به راکت بشم و دوباره با پدرم پینگ پنگ بازی کنم ( همون تنیس روی میز فرهنگستان) . طبق معمول باختم. البته سو تفاهم نشه کسی غیر از پدرم تا حالا موفق به بردن من نشده !!! اینم که پدرم این طوری بازی می کنند برای اینه که حرفه ای این ورزش هستند. پدرم دوبار در سال های 1975 و 1976 در مسابقات جهانی دانشجویان در ایتالیا دو مدال گرفتند یک مدال برنز در سال 1975 و یک مدال طلا در سال 1976 برای همین هم باختن فاحش به ایشون برای من یا هر کس دیگه اصلا یه موضوع عجیب نیست .


آموزش های ایشون باعث شده که هم من و هم خواهرم یارا تویه این ورزش خیلی تیز بازی کنیم .برای مثال همین چند وقت پیش خواهر کوچکم یارا برای مسابقات انتخابی تیم دانشگاه تهران ثبت نام کرده بود و بعد از حدودا یکسال راکت دست نگرفتن بدون تمرین رفت به مسابقات انتخابی تیم که همه کلی تمرین کرده بودند. همون روز صبحش با مادرم بیرون بودم و ایشون نگران بود که نتیجه بازی خواهرم چی میشه؟ من خیلی خونسرد به ایشون گفتم : نگران نباش مامان جان! با اختلاف زیاد همه رو ناک اوت میکنه ! من به بازیش اطمینان دارم! وقتی یارا از مسابقه برگشت پیش بینی من دقیق از آب درومده بود! راستش یارا با توجه به چپ دست بودنش و فرزی حرکات دستش یه بازیکن زهر دار محسوب می شه و اگه من حواسم رو جمع نکنم بهش می بازم و اغلب هم با نتایج خیلی نزدیک شکستش میدم.اما به هر جهت برای تیم دانشگاه انتخاب شد و مطمئن هستم اگه تمرینات مستمر داشته باشه به نتایج عالی تویه این رشته می رسه.
بازی پدرم همیشه برای من درسه!! خونسردیش و بازی سیاستمدارانش و رفتار آروم حین بازیش هر ورزشکاری رو به شدت عصبی می کنه ! یادمه یک سال زمستون که ایشون اومده بودند بوشهر به من سر بزنند در خانه معلم بوشهر مونده بودند. من از خوابگاه رفته بودم خانه معلم و دیدم که تویه اتاقشون نیستند. از نگهبان خانه معلم پرسیدم که پدرم رو ندیدید؟ گفت: با دوستاشون رفتند بیرون.
گفتم پدرم اینجا مهمان هستند و دوستی ندارند. کدوم دوست؟ گفت همون 10 تا 12 نفری که با ایشون بودند دیگه!!! ...دیگه داشتم شاخ درمیاوردم!!! گفتم ممکنه رفته باشند کنار دریا . به همین دلیل رفتم سمت ساحلی و با دقت کنار ساحل رو نگاه می کردم تا ببینم می بینمشون یا نه؟ تو همین اثنا از کنار باشگاه ایران جوان رد شدم و از پنجره دیدم یک عالمه آدم دور یک میز پینگ پنگ جمع شدن و یکی با لباس ورزشی عرق ریزون داره ورجه وورجه می کنه ولی یک نفر دیگه که صورتش رو نمی دیدم ( جمعیت اطرافش مانع دیدن من می شد) خیلی آروم داره بازیشو می کنه !!! با خودم گفتم این سبک؛ سبک بازی باباست حتما این جاست!!
رفتم داخل و به زور از بین جمعیت راه خودمو باز کردم و رفتم جلو دیدیم بعله بابا با کت شلوار و کفش مجلسی یه طرف ایستادند و دارند بازی می کنند .اون طرف میز هم کلی از دبیر ورزش های استان بوشهر که بابا رو تویه خانه معلم شناخته بودند با ورزشکارای باشگاه ایران جوان ایستاده بودند. کلی از اون ها خسته و عرق کرده رویه صندلی ها نشسته بودند و به باختن رفیقشون نگاه می کردند. طبق معمول کسی از امتیاز 7 بالا تر نیومده بود بابا خونسرد بازی می کرد و آبشارای وحشتناک اون رو جمع می کرد. من از خنده داشتم روده بر می شدم. یه طرف با لباس ورزشی و کفش اسپرت !! یه طرف با کت شلوار و کفش مجلسی!!! یه طرف با تمام قوا آبشار می کوبه یه طرف با خونسردی اونو تبدیل به ضربه کات دار میکنه!! معلومه که جمع کردنه یه ضربه کات دار برای کسی که همه وجودش آدرنالین شده سخته!!! بعد از بازی با نفر پانزدهم من دیگه دیدم داره شب می شه و برنامه داشتیم که با بابا شام رو بریم رافائل . به همین خاطر رفتم جلو و گفتم بابا سلام دیرمون نشه؟ مگه می ذاشتن ما از باشگاه بریم بیرون!!! هی می گفتن یه گیم دیگه !! دیگه پدرم عذر خواهی کردند که باید بریم . دوباره قرار بازی های بعدی رو گذاشتند که پدرم گفتند فردا ظهر من از بوشهر میرم و نمی تونم برای بازی بیام. اما این اتفاق برای من همیشه حکم یک خاطره با نمک رو داره که بهم هشدار میده هیچ وقت خیال نکنم می تونم بابا رو شکست بدم.
یادمه چند سال پیش بابا یک بیماری سختی رو گرفته بودند که پزشک حدودا یک سال استراحت مطلق برای ایشون تجویز کرده بود و تویه یکی از همین روزا یارا خواهرم بابا رو برای قدم زدن به حیاط میبرند و یواشکی راکت به دست ایشون می ده و دو گیم با بابا بازی می کنه و سر آخر با چشمای اشکی و بغض آلود میره پیش مادرم و میگه : تو هم با این شوهرت!! مثلا مریضه !! هر دو گیم رو باختم!! حالا بشنوید که بابا
DVT
شده بود و اصلا حرکت براشون سم بود و به علت تورم پا نمی تونستند حرکت کنند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!!!
من هر وقت می خوام خودم رو تویه بازی تقویت کنم قبلش یه نگاه به مدال های بابا می اندازم تا روحیه بگیرم. عکس این مدالها رو می ذارم تا اگه خواستین بازی کنید نگاه کنید و تمرکزتون بره بالا.



بابا تنها بازی نوشاد عالمیان رو قبول دارند و می گند اگه عالمیان حرکات روانیشو بهتر کنه قطعا همه رو شکست می ده. من که درست سر در نمیارم که نقطه ضعف بازی نوشاد عالمیان کجاست شما می دونید؟

زمستانه


زمستان؛ من ؛برف؛ پارو
من متولد زمستونم برای همین هم عاشق زمستونم سکوت برف رو دوست دارم و صدای خرت و خرت پا گذاشتن رویه برفهای تازه باریده روهم دوست دارم. سکوتش منو به فکر فرو می بره برف نشانی از ثروته ! هم از دید کشاورزی و منابع آبی هم از دیدگاه هنری.... یادم نیست اسمش چی بود اما یادمه تویه یه ژورنال هنر عکاسی عکس هایی از یک هنرمند دیدم که با حجم عظیمی از پارچه مناطق بسیار بزرگی از یک دشت یا کوه رو به رنگ خاصی در می آورد و بعد از این کار خودش عکس می گرفت.مثلا میومد و منطقه عظیمی رو با پارچه های صورتی می پوشاند و ازش عکس می گرفت.... اگه این یک تابلو هنریه !!! پس پوشاندن یک شهر یا یک استان با روکشی سفید باید هنر عظیم تری باشه! برای همین هم هست که میگم باریدن برف یک تابلو هنریه.
اما برف هم مثل هر پدیده طبیعی دیگه که برای ما آدم ها می تونه تولید دردسر کنه ؛ دردسر هایی رو ایجاد میکنه یکی از اون مصیبت ها پارو کردن برفهای پشت بام خونه است. من از پارو کردن بر ف لذت می برم چون خاطرات خوبی دارم از این یک قلم کار برفی. با تجربیات من سه سناریو با سه تبصره و ماده برای برف پارو کردن وجود داره:
سناریو اصفهانی:
شوما بیین یه پارو بسونید و آ لباس گرم بپوشیند و برفا رو بریزین تویه خونه همساده !
سناریو تهرونی:
ببین داداش شما خیلی راحت برمی داری زنگ می زنی به سرایدار می گی یالا برو برفا رو پارو کن سر ماه با پول شارژ پولشو بهت می دیم.
سناریو قدیمی من:
ماده یک : روش با کیفیت:دو نفری با دو تا پارو هر دو تا پارو رو کنار هم می ذارین و به آرومی همین طور که دارین گل می گین و گل میشنوفین برفا رو میریزین پایین. این روش کند هستش ولی با کیفیت زیادی پشت بوم رو صفا می ده. از معایب این روش اینه که حتما سرما می خورین.
ماده دو: روش سرعتی: دو نفر در خلاف جهت هم هر کدوم یه طرف پشت بوم رو پارو می کنند سرعت کار بالاست اما عیب بزرگ این روش اینه که هر کدوم می گن پشت بوم رو من!!! پارو کردم یا : " پدرم درومد تا پشت بوم پارو شد"!!!!
ماده سه: روش تنبلانه: 5000 تومن میدی به یه برف پارو کن برات پشت بوم رو پارو میکنه.
سناریو شیرازی: عامو ولش کنا !!! خودش آب می شه!!!

Sunday, January 31, 2010

پاسخ یه پرسشی در رایطه با نیما و عالیه



سلام
این چند وقته به شدت درگیر سفر هستم و نمی تونستم زیاد به وبلاگم برسم .الان هم از یک کافی مت در یکی از شهرستانها دارم این پست رو ارسال می کنم. می خواستم به سئوال یکی از خوانندگان وبلاگ پاسخ بدم که در رابه با نامه نیما به عالیه همسرش پرسیده بود.
راستش من نمی دونم عالیه  چطور همسری بوده اما می دونم که نامه واقعی هستش و آموزنده. کفایت کرد؟

Sunday, January 24, 2010

نماد های کودکی من...یادش به خیر









 
http://marshal-modern.ir/Archive/11062.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11063.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11064.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11065.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11068.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11071.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11076.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11074.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11073.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11079.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11080.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11081.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11082.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11083.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11086.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11088.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11091.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11092.aspx
 
http://marshal-modern..ir/Archive/11093.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11094.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11089.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11090.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11095.aspx
 
http://marshal-modern..ir/Archive/11096.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11097.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11098.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11099.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11100.aspx
 
http://marshal-modern..ir/Archive/11101.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11102.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11103.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11104.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11105.aspx
 
http://marshal-modern..ir/Archive/11070.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11072.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11075.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11077.aspx
 
http://marshal-modern..ir/Archive/11087.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11085.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11084.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11078.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11067.aspx
 
http://marshal-modern..ir/Archive/11066.aspx
 
http://marshal-modern.ir/Archive/11069.aspx





Friday, January 15, 2010

سخنان بزرگان



يک فيلسوف تابحال هرگز يک روحاني را نکشته است،
در حاليکه روحانيون فلاسفه زيادي را کشته اند....
"دنيس ديروت"


وقتي که مردم بيشتر آگاه مي شوند،
کمتر به روحاني و بيشتر به معلم توجه مي کنند.
"رابرت گرين اينگر سول"



دين بهترين وسيله
براي ساکت نگه داشتن عوام است.
"ناپلئون بناپارت"



وقتي مروجين مذهبي به سرزمين ما آمدند،
در دست شان کتاب مقدس داشتند و ما در دست زمين هايمان را داشتيم.
پنجاه سال بعد،
ما در دست کتاب هاي مقدس داشتيم و آنها در دست زمين هاي ما را داشتند.
" جومو کيانتا"



مذهب
تنها براي بردگي انسان ها خلق شده است.
"ناپلئون"



روحانى نسبت به برهنگى و رابطه طبيعى دو جنس حساسيت دارد،
اما از کنار فقر و فلاکت مى گذرد.
"سوزان ارتس"



کشيش ها مى گويند که آنها به مردم بخشيدن و خيريه را مى آموزند.
اين طبيعى است.
چون آنها خود از پول صدقه مردم زندگى مى کنند.
همه گداها مى آموزند که مردم بايد به آنها پول بدهند.
"رابرت گرين اينگر سول"



قسمت هايى از انجيل را که من نمى فهمم ناراحتم نمى کنند،
قسمت هايى از آن را که مى فهمم معذبم مى کنند.
"مارک تواين"



به من بگو قبل از تولد کجا بوده اي
تا به تو بگويم پس از مرگ کجا خواهي رفت.
"نيچه"



مذهب مردم را متقاعد كرده كه : مردي نامرئي در آسمانها زندگي مي كند
كه تمام رفتارهاي تو را زير نظر دارد، لحظه به لحظه آن را.
و اين مرد نامرئي ليستي دارد از تمام كارهايي كه تو نبايد آنها را انجام دهي،
و اگر يكي از اين كارها را انجام دهي،
او تو را به جايي مي فرستد كه پر از آتش و دود و سوختن
و شكنجه شدن و ناراحتي است و بايد تا ابد در آنجا زندگي كني،
رنج بكشي، بسوزي و فرياد و ناله كني
... ولي او تو را دوست دارد !
" جورج كارلين"



يكي از بزرگترين تراژدي هاي بشريت اين است كه
اخلاقيات بوسيله دين دزديده شده است.
" آرتور سي كلارك"



مذهب ،
آه خلق ستمديده است،
قلب دنياي بي قلب و روح شرايط بي روح.
مذهب افيون توده هاست .
"كارل ماركس"



آنجا كه علم پايان مي يابد،
مذهب آغاز ميگردد .
" بنجامين ديزرائيلي"



دين،
افساري است که به گردن تان مي اندازند،
تا خوب سواري دهيد،
و هرگز پياده نمي شوند،
باشد که رستگار شويد...
"کائوچيو"



اولين روحاني جهان
اولين شيادي بود
که به اولين ابله رسيد.
"ولتر"

شعری زیبا از خانم هیلا صدیقی

هوا بارانی است و فصل پاییز 

گلوی آسمان از بغض لبریز

به سجده آمده ابری که انگار

شده از داغ تابستانه سرریز

هوای مدرسه بوی الفبا

صدای زنگ اول محکم و تیز

جزای خنده های بی مجوز

و شادی و تفریحات ناچیز

برای نوجوانی های ما بود

فرود خشم و تهمت های یک ریز

رسیده اول مهر و درونم

پر است از لحظه های خاطر انگیز

کلاس درس خالی مانده از تو

من و گل های پژمرده سر میز

هوا پاییزی و بارانی ام من

درون خشم خود زندانی ام من

چه فردای خوشی را خواب دیدیم

تمام نقشه ها بر آب دیدیم

چه دورانی چه رویای عبوری

چه جستن ها به دنبال ظهوری

من و تو نصر بی پرواز بودیم

اسیر پنجه های باز بودیم

همان بازی که با تیغ سر انگشت

به پیش چشم های من تو را کشت

تمام آرزوها را فنا کرد

دو دست دوستیمان را جدا کرد

تو جام شوکران را سر کشیدی

به ناگه از کنارم پر کشیدی

به دانه دانه اشک مادرانه!!

به آن اندیشه های جاودانه!!

به قطره قطره خون عشق سوگند

به سوز سینه های مانده در بند

دلم صد پاره شد بر خاک افتاد

به قلبم از غمت صد چاک افتاد

بگو! آن جا که رفتی شاد هستی؟

در آن سوی حیات آزاد هستی؟

هوای نوجوانی در سرت هست؟

هنوزم عشق میهن در سرت هست؟

بگو! آن جا که رفتی هرزه ای نیست؟

تبر ؛ تقدیر سرو و سبزه ای نیست؟

کسی دزد شعورت نیست آنجا؟

تجاوز به حقوقت نیست آنجا؟

خبر از گورهای بی نشان هست؟

صدای زجه های مادران هست؟

بخوان همدرد من هم نثر و همراه

بخوان شعر مرا با حسرت و آه

دوباره اول مهر است و پاییز

گلوی آسمان از بغض لبریز

من و میزی که خالی مانده از تو

و گل هایی که پژمرده سر میز...


Saturday, January 09, 2010

جرم گیتار- اتانازی

جرم گیتار- اتانازی
شب اسرار زیاد داره ... فرصت خوبیه برای فکر کردن...دقیق شدن ... مواخذه
خود و.... منم از این فرصت خوب استفاده می کنم شب ها پیاده روی های
طولانی انجام می دم که معمولا 4 ساعت یا بیشتر طول می کشه... شاید هر شب
به اندازه نصف طول تهران رو هر شب میرم و بر می گردم و چه چیزها که نمی
بینم .... همه در سکوت و سیاهی شب صحنه های تلخ و شیرین... بی معنی و پر
هیاهو یا نغز و ساکت....چیزی که می خوام براتون بگم از یه شب سرد در
زمستان امسال شروع شد که من ساعت 11 شب قدم زنان می رفتم که در کنار
خیابون صحنه عجیبی رو دیدم ... خیلی تکان خوردم.... شاید شما هم بودید
منقلب می شدین... از دور کنار دیوار سر یک کوچه تاریک شعله های آتیش
زبونه می کشید و من سایه یه پسرجوون با مو های بلند که پشت سرش بسته بود
با ریش های بلند و یک پالتوی بلند که روی زمین جلوی آتیش نشسته بود... و
متفکرانه به این شعله ها نگاه می کرد در حالیکه دست راستشو مشت کرده و
بود مشتشو زیر چونه اش گذاشته بودو آرنجش رو روی زانوی راستش گذاشته بود
من نزدیک تر شدم یه دفعه یکه خوردم.... شعله ها از گیتارش بود.... کنار
دیوار گیتارش رو به آتیش کشیده بود و داشت به این رقص شعله ها نگاه می
کرد...
رقص شعله های یک گیتار .... راستی اگه یک گیتار نتونه با صدا ؛ رقص و
طرب بیاره شاید بتونه تمام تلاششو تا دم مرگ بکنه تا شعله های سوزنده اش
رو به رقص بیاره... رقصی که هیچ کس نتونه جلوش رو بگیره رقص بی صدا زیبا
و دل انگیز ..گرم و سرمست..... شایدم این گیتار باید نغمه ای ساز می کرده
تا دلی رام بشه و نتونسته !!! شاید این گیتار دلی رو شکسته که در محکمه
شبانه محکوم به سوختن شده باشه.... شاید گیتاری که اجازه خوندن نداشته
تقاضای مرگ کرده ...شاید یک اتانازی بوده ...!! و هزار و یک شاید... شاید
هزار و یک داستان هزار و یک شب....و اون شب شاید شب هزار و یکمش بوده...
من اون شب دوربینم باهام نبود تا عکسی از این صحنه بگیرم به یادگار... وه
که چه یادگار تلخی می شد رقص شعله های یک گیتار معصوم ... راستی گیتار
معصومه؟ شایدم خاطر اون گیتار غمگین بوده و شده مصداق: کی شعر تر انگیزد
خاطر که حزین باشد؟
الانم که دارم می نویسم یاد اون شعر معروف افتادم که:
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نی ای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت: کاین آشوب چیست؟
مر تورا زین سوختن, مطلوب چیست؟
گفت آتش: بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم
زان که می گفتی : نی ام ! با سرو و عود
همچنان در بند خود بودی که بود!
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
سوخت چون اشکی که بر جانم فتاد........

Monday, December 21, 2009

بر سیاه پوشان این مصیبت تسلیت باد.



گرگها خوب بدانند در این ایل غریب ......گر پدر مرد،تفنگ پدری هست هنوز .. گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند .....توی گهوارۀ چوبی پسری هست هنوز.... آب اگر نیست نترسید که در قافله ما .... دل دریایی و چشمان تری هست هنوز ..........تو مپندار که مردان خدا کشته شدند...... یا که مردان قبیله؛ هدف دشنه شدند.......ما نه از مرگ بترسیم... نه از شمر و یزید........چون که از جانب حق باد کرامات وزید.........پسر کوچک گهوارۀ چوبی برخاست......پرچم کاوۀ آهنگر ما ،دین خداست ........پرچم سبز پدر ، شیر خدا ، در کف او ........همه مردان خدا ، پشت سرش ، در صف او .

Friday, December 18, 2009

پژ گوهر طبیعت----پژوهش شناخت و کرنش در برابرگوهر طبیعت



سلام
امسال هفته پژوهش توام بود با خبر های خوب... یکی تایید پروژه منیزیم توسط مرکز فناوری های پیشرفته دانشگاه شریف بود و خبر های بعدی دریافت تقدیر نامه هایی بود که تویه این پست هستش.اصولا این چیزا به آدم انرژی می ده تا سختی های راه پژوهش رو به جون بخره ..حداقلش اینه که آدم خیال می کنه قدر کارهای علمی رو می دونن.... به نظرتون این چیزا چقدر میتونه در ادامه راه های علمی مفید و موثر باشه؟

Wednesday, December 09, 2009

هدیه به مادران خوب که هیچ تلاشی جبران محبت های آنان نیست

سلام داستان زیر رو با اجازه آقای فلاحی از صفحه فیس بوک ایشون توی وبلاگم می ذارم.
 
چشم مادر
 
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون هميشه مايه خجالت من بود.اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت.
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خودش به خونه ببره
خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك چشم داره.
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد…
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟
اون هيچ جوابي نداد….
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداسته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي…
از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم.
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو .
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بچه ها رو بترسوني؟!"
گم شو از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد : " اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم" و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه .
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي.همسايه ها گفتن كه اون مرده.
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من .
" اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا
ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
آخه ميدوني … وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از
دست دادي
به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم
بنابراين مال خودم رو دادم به تو
براي من افتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت