Wednesday, July 18, 2012

ابزار حاکمیتی



 

اوریانا فالاچی روزنامه‌نگار برجسته ایتالیایی از وینستون چرچیل سئوال میکند:

- آقای نخست وزیر، شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند میروید! و دولت هند شرقی را بوجود می آورید، اما این کار را نمی توانید در بیخ گوشتان یعنی در کشور ایرلند که سال ها است با شما، در جنگ و ستیز است، انجام بدهید؟!

وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ میدهد:
- برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم، اما آن دو ابزار را، در ایرلند نداریم.
روزنامه نگار با تعجب می پرسد:
- آن دو ابزار چیست؟
و چرچیل پاسخ می دهد :
- "اکثریت نادان" و "اقلیت خائن"

رو سر بنه به بالین


رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

مائیم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

مائیم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده‌ی ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کان درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
مولانا



Sunday, June 10, 2012

آنگاه که سبزه ها برویند .... ! (داستان کوتاه )


آنگاه که سبزه ها برویند .... !       (داستان کوتاه )

 

فرمانده در حالی که سر عزیز ترین دوستش را به یارانش می سپرد تا او را دفن کنند،

آرام گریست و رو به همرزمانش گفت:

بعد از این روزها؛ آن روز که سبزه ها برویند...

شغل نجاری پیشه خواهم کرد...

و تخت هایی خواهم ساخت فراخ.....

تا جایی برای مخفی شدن دخترکان بازیگوش

در شب های زفاف را داشته باشد....

تخت هایی خواهم ساخت فراخ.......

تا جایی برای قصه گفتن های مادر بزرگی با 18 نوه اش را

داشته باشد....

در آنروز...

بر شما باد لبخند.....

بر شما باد سرودن.....

علی صانعی – 22/ 3/1391


Tuesday, May 15, 2012

غم و شادی


 
آنگاه زنی پای پیش نهاد و گفت برای ما از غم و شادی سخن بگوی .
پیامبر گفت :
شادیهای شما همان غمهای شماست که نقابش را برداشته است .
و چاهی که خنده هایتان از ان می جوشد ، همان است که از اشکهایتان پر شده است .
و چگونه جزء این تواند بود ؟
هر چه غم ژرفتر وجود شما را می کاود ، گنجایشی فراختر برای شادی خواهی داشت .
ایا سبوی شرابتان همان سوخته جانی نیست که از کوره کوزه گران بیرون امده است ؟
و ایا ان عود که اهنگش جان شما را می نوازد ، همان چوبی نیست که دلش را با تیغ تیز تهی کرده اند ؟
وقتی شاد و خرم هستی به ژرفای قلبت نظر کن تا ببینی که این قلب همان است که تو را غمگین کرده بود ، و هنگامیکه غم بر تو چیره شده است باز در قلب خود نگاه کن تا ببینی که براستی در فراق انچه قلبت را از شادی پر کرده بود گریه می کنی .
بعضی گویند شادی از غم عظیمتر است
بعضی گویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد .
اما من با تو میگویم : که غم و شادی از هم جدایی ناپذیرند .
انها با هم نزد تو می ایند
و هنگامیکه یکی از اندو در کنارت نشسته ،بیاد ار که دیگری نیز در بستر تو بخواب رفته است .
و همانا که تو چون دو کفه ترازو میان شادی و غم اویخته ای .
و تنها هنگامیکه به کلی تهی باشی دو کفه در حال توازن کنار هم خواهند بود .
اما وقتی که خزانه دار هستی تو را بر میدارد تا زر و نقره خود را بسنجد ، در ان هنگام بناچار دو کفه غم و شادیتو بالا و پایین میرود .


Monday, May 07, 2012

سارکوزی در مهمانی چای

سلام
چند سال قبل مقاله کوتاهی در باب انتخابات فرانسه نوشته بودم....
در اون مقاله درباره رقابت سگولن رویال و سارکوزی نوشته بودم ....این چند روز رقابت های انتخابات جدید فرانسه تمام شد و این بار یار سگولن رویال البته یار سابقش !!! سارکوزی رو شکست داد.
اوضاع خاورمیانه از این شکست بسیار متشنج خواهد شد به خصوص در لبنان و سوریه....یک مقداری شرایط خوش به حال ولید جنبلاط و سعد حریری خواهد شد و به دنبال آن اپوزوسیون سوریه هم فعال تر خواهند شد....اوضاع الجزایر هم بهتر خواهد شد. برای اونهایی که قبلا پست اون سال رو نخونده بودند لینکش رو ذیلا می گذارم:

به نظرتون توضاع چطور می شه

مدیریت بحران ....با مدیر کارآزموده ......




یه كشتی داشت رو دریا می‌رفت، ناخدای كشتی یهو از دور كشتی دزدای دریایی رو دید. سریع به خدمه‌اش گفت: برای نبرد آماده بشین، ضمناً اون پیراهن قرمز من رو هم بیارین. خلاصه پیراهنه رو تنش كرد و درگیری شروع شد و دزدای دریایی شكست خوردن! 

كشتی همینطوری راهشو ادامه می‌داد كه دوباره رسیدن به یه سری دزد دریایی دیگه! باز دوباره ناخدا گفت واسه جنگ آماده بشینو اونپیراهن قرمز منم بیارین تنم كنم!! خلاصه، زدن دخل این یكی دزدا رو هم آوردنو باز به راهشون ادامه دادن. 

یكی از ملوانا كه كنجكاو شده بود از ناخدا پرسید: ناخدا، چرا هر دفعه كه جنگ می‌شه پیراهن قرمزتو می‌پوشی؟ ناخدا می‌گه: خوب برای اینكه توی نبرد وقتی زخمی می‌شم، پیراهن قرمزم نمی‌ذاره خدمه زخمای منو خونریزیمو ببینن در نتیجه روحیه‌شون حفظ می‌شه و جنگ رو می‌بریم. 

خلاصه، همینطوری كه داشتن می‌رفتن، یهو 10 تا كشتی خیلی بزرگ دزدای دریایی رو كه كلی توپ و تفنگ و موشكو تیر كمونو اكلیل سرنج و از این چیزا داشتن می‌بینن. ناخداهه كه می‌بینه این دفعه كار یه كم مشكله، داد می‌زنه: خدمه سریع برای نبرد آماده بشین ضمنا پیراهن قرمز منو با شلوار قهوه‌ایم بیارین!!



Monday, April 23, 2012

راز ققنوس



برخاستن ققنوس همیشه از خاکسترش ممکن است.
آیا ققنوسی در راه است؟

Monday, March 19, 2012

عید شما مبارک

عید شما مبارک

سال نو بر شما فرخنده و پیروز باد




Wednesday, February 22, 2012

شعری از کافه پیانو -فرهاد جعفری - نشر چشمه

گه ملحد وگه دهری وکافر باشد
گه دشمن خلق وفتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که زعصر خود فراتر باشد


خودم این کتاب رو نخوندم اما یکی از دوستان بسیار عزیز این شعر رو از این کتاب نقل کردند که خیلی به دلم چسبید...به امید روزی که مردان و زنان بزرگ در جامعه طعم تلخ تنهایی ناشی از بی شعوری محض را نچشند.

موافقین؟

Friday, February 17, 2012

زیبایی شناسی اجتماعی میسر است؟

نمی دونم درباره خبری که خوندم چه قضاوتی باید داشت...اما برخورد اول خودم همراه بود با خنده ای تلخ!!!چرا؟
عرض می کنم!!
اول خود خبر:
در مترو شهر نیویورک جوانی جعبه ویولونش را باز کرد ..ویولونش را بیرون آورد و شروع به نواختن قطعه بسیار زیبایی کرداو چهل و پنج دقیقه تمام با چیره دستی مثال زدنی یکی از زیبا ترین قطعات نوشته شده برای ویولون را اجرا کرد...مسافران مترو با اینکه آهنگ را می شنیدند ..اما به سرعت رد می شدند ...یکی از مسافران 5 دلار در جعبه اش انداخت و به سرعت رفت ...چند بچه در حالی که مادر هایشان کشان کشان آنها را با خود می بردند بر می گشتند و به او نگاه می کردند.....



چند مسافر برای لحظه ای کنارش درنگ کردند و به سرعت راهشان را در پیش گرفتند...در چهل و پنج دقیقه تنها سی و دو دلار در جعبه اش جمع شده بود...بعد از اجرای قطعه جوان کیفش را بست و رفت در حالی که دوربین های مخفی متعددی از این ماجرا فیلم و عکس تهیه می کردند....این آزمایش اجتماعی توسط روزنامه واشنگتن پست ترتیب داده شده بود.
این جوان که بود؟
او کسی نبود جز جاشوا بل ...یکی از نوابغ موسیقی کلاسیک جهان که هنر خیره کننده اش در نوازندگی ویولون اگر به پای پاگانی نی نرسد کمتر از او نیست....



هفته گذشته جاشوا بل برای اجرای همین قطعه ای که در مترو نواخته بود در کداک تئاتر کنسرت داشت ..قیمت هر بلیط صد دلار بود و در هر اجرا قریب به سه و نیم میلیون دلار درآمد داشت.
روزنامه واشنگتن پست این تحقیق میدانی را برای اثبات این مسئله انجام داده بود که در مکانهای عمومی درک ما از زیبایی به حداقل می رسد و چه بسا فرصت های بی نظیری را در اماکن عمومی از دست می دهیم....
این تحقیق بسیار تامل برانگیز است و من را به یاد تجربه خودم در ایران می اندازد.....در پارک علم و فناوری خلیج فارس که شرکت من قرار دارد به گونه ای با مسائل برخورد می شود که حقیقتا تهوع آور است....این مسئله چیز جدیدی نیست و از بدو تاسیس تا کنون بوده است....در این سازمان از افرادی استفاده می کنند که درکشان از موضوعات فنی و علمی در حداقل ممکن است لذا برخورد هایی با شرکت ها می کنند که در ابتدا خیال می کنی که اشتباه آمده ای و اصلا نباید به چنین جایی مراجعه می کردی...اختراعاتی که شاید اگر در کشور های دیگر عرضه می شد به جای برخورد های توهین آمیز شاید با چک سفید امضا با آنها برخورد می شد!! اما ...بگذریم ...نتیجه گیری من این است که جوامع بشری قدرت درک رفتار های بدون غرور و رفتار های به اصطلاح خاکی را ندارد ...و هرچقدر کسی با فیس و افاده و غرور و تکبر بیشتری رفتار کند جامعه بیشتر او را تحویل می گیرد....
مولوی چه زیبا این مسئله را در داستانی بیان می کند:
روزی عیسی (ع) با حواریون از جاده ای می گذشتند...جوانی خوش سیما را دیدند که بسیار مغموم و ناراحت نشسته بود ...عیسی به او گفت: چه شده است؟ جوان گفت من خواستگار دختر سلطانم...اما شرط پذیرش خواستگاری این است که هفت بار شتر طلا و جواهر پیشکش کنم.....و من پسری فقیرم!!! عیسی نگاهی به شن و ریگ بیابان کرد و در دم شن و ریگ به طلا و جواهر تبدیل شد...پسر خوشحال شد و هفت شتر آورد و جواهرات را بار کرد و به دربار سلطان برد و دختر سلطان را به زنی گرفت.... همگامی که عروس و داماد به حجله وارد شدند...ناگهان جوان پا برهنه از حجله بیرون دوید و راه بیایان گرفت!!! برای او این سوال پیش آمده بود : آن شخص که بود که با نگاهی شن و سنگ را به جواهر تبدیل کرد؟ اگر چنین هنری داشت چرا برای خود کاری نکرد و دختر سلطان را به زنی نگرفت؟ چرا لباسی ژنده در بر داشت؟...او خود را به عیسی رسانید و از او حقایق را جویا شد...و آنجا بود که نور معرفت بر دلش تابید و از زمره حواریون عیسی شد.
ای کاش ما هم به چنین دیدی می رسیدیم که زیبایی را ولو در لباسی ژنده در میافتیم
موافقید؟