رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
مائیم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
مائیم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیدهی ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کان درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
مولانا
Wednesday, July 18, 2012
رو سر بنه به بالین
Sunday, June 10, 2012
آنگاه که سبزه ها برویند .... ! (داستان کوتاه )
آنگاه که سبزه ها برویند .... ! (داستان کوتاه )
فرمانده در حالی که سر عزیز ترین دوستش را به یارانش می سپرد تا او را دفن کنند،
آرام گریست و رو به همرزمانش گفت:
بعد از این روزها؛ آن روز که سبزه ها برویند...
شغل نجاری پیشه خواهم کرد...
و تخت هایی خواهم ساخت فراخ.....
تا جایی برای مخفی شدن دخترکان بازیگوش
در شب های زفاف را داشته باشد....
تخت هایی خواهم ساخت فراخ.......
تا جایی برای قصه گفتن های مادر بزرگی با 18 نوه اش را
داشته باشد....
در آنروز...
بر شما باد لبخند.....
بر شما باد سرودن.....
علی صانعی – 22/ 3/1391
Tuesday, May 15, 2012
غم و شادی
Monday, May 07, 2012
سارکوزی در مهمانی چای
مدیریت بحران ....با مدیر کارآزموده ......
Monday, April 23, 2012
Monday, March 19, 2012
Wednesday, February 22, 2012
شعری از کافه پیانو -فرهاد جعفری - نشر چشمه
گه ملحد وگه دهری وکافر باشد
گه دشمن خلق وفتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که زعصر خود فراتر باشد
خودم این کتاب رو نخوندم اما یکی از دوستان بسیار عزیز این شعر رو از این کتاب نقل کردند که خیلی به دلم چسبید...به امید روزی که مردان و زنان بزرگ در جامعه طعم تلخ تنهایی ناشی از بی شعوری محض را نچشند.
موافقین؟
Friday, February 17, 2012
زیبایی شناسی اجتماعی میسر است؟
عرض می کنم!!
اول خود خبر:
در مترو شهر نیویورک جوانی جعبه ویولونش را باز کرد ..ویولونش را بیرون آورد و شروع به نواختن قطعه بسیار زیبایی کرداو چهل و پنج دقیقه تمام با چیره دستی مثال زدنی یکی از زیبا ترین قطعات نوشته شده برای ویولون را اجرا کرد...مسافران مترو با اینکه آهنگ را می شنیدند ..اما به سرعت رد می شدند ...یکی از مسافران 5 دلار در جعبه اش انداخت و به سرعت رفت ...چند بچه در حالی که مادر هایشان کشان کشان آنها را با خود می بردند بر می گشتند و به او نگاه می کردند.....

چند مسافر برای لحظه ای کنارش درنگ کردند و به سرعت راهشان را در پیش گرفتند...در چهل و پنج دقیقه تنها سی و دو دلار در جعبه اش جمع شده بود...بعد از اجرای قطعه جوان کیفش را بست و رفت در حالی که دوربین های مخفی متعددی از این ماجرا فیلم و عکس تهیه می کردند....این آزمایش اجتماعی توسط روزنامه واشنگتن پست ترتیب داده شده بود.
این جوان که بود؟
او کسی نبود جز جاشوا بل ...یکی از نوابغ موسیقی کلاسیک جهان که هنر خیره کننده اش در نوازندگی ویولون اگر به پای پاگانی نی نرسد کمتر از او نیست....

هفته گذشته جاشوا بل برای اجرای همین قطعه ای که در مترو نواخته بود در کداک تئاتر کنسرت داشت ..قیمت هر بلیط صد دلار بود و در هر اجرا قریب به سه و نیم میلیون دلار درآمد داشت.
روزنامه واشنگتن پست این تحقیق میدانی را برای اثبات این مسئله انجام داده بود که در مکانهای عمومی درک ما از زیبایی به حداقل می رسد و چه بسا فرصت های بی نظیری را در اماکن عمومی از دست می دهیم....
این تحقیق بسیار تامل برانگیز است و من را به یاد تجربه خودم در ایران می اندازد.....در پارک علم و فناوری خلیج فارس که شرکت من قرار دارد به گونه ای با مسائل برخورد می شود که حقیقتا تهوع آور است....این مسئله چیز جدیدی نیست و از بدو تاسیس تا کنون بوده است....در این سازمان از افرادی استفاده می کنند که درکشان از موضوعات فنی و علمی در حداقل ممکن است لذا برخورد هایی با شرکت ها می کنند که در ابتدا خیال می کنی که اشتباه آمده ای و اصلا نباید به چنین جایی مراجعه می کردی...اختراعاتی که شاید اگر در کشور های دیگر عرضه می شد به جای برخورد های توهین آمیز شاید با چک سفید امضا با آنها برخورد می شد!! اما ...بگذریم ...نتیجه گیری من این است که جوامع بشری قدرت درک رفتار های بدون غرور و رفتار های به اصطلاح خاکی را ندارد ...و هرچقدر کسی با فیس و افاده و غرور و تکبر بیشتری رفتار کند جامعه بیشتر او را تحویل می گیرد....
مولوی چه زیبا این مسئله را در داستانی بیان می کند:
روزی عیسی (ع) با حواریون از جاده ای می گذشتند...جوانی خوش سیما را دیدند که بسیار مغموم و ناراحت نشسته بود ...عیسی به او گفت: چه شده است؟ جوان گفت من خواستگار دختر سلطانم...اما شرط پذیرش خواستگاری این است که هفت بار شتر طلا و جواهر پیشکش کنم.....و من پسری فقیرم!!! عیسی نگاهی به شن و ریگ بیابان کرد و در دم شن و ریگ به طلا و جواهر تبدیل شد...پسر خوشحال شد و هفت شتر آورد و جواهرات را بار کرد و به دربار سلطان برد و دختر سلطان را به زنی گرفت.... همگامی که عروس و داماد به حجله وارد شدند...ناگهان جوان پا برهنه از حجله بیرون دوید و راه بیایان گرفت!!! برای او این سوال پیش آمده بود : آن شخص که بود که با نگاهی شن و سنگ را به جواهر تبدیل کرد؟ اگر چنین هنری داشت چرا برای خود کاری نکرد و دختر سلطان را به زنی نگرفت؟ چرا لباسی ژنده در بر داشت؟...او خود را به عیسی رسانید و از او حقایق را جویا شد...و آنجا بود که نور معرفت بر دلش تابید و از زمره حواریون عیسی شد.
ای کاش ما هم به چنین دیدی می رسیدیم که زیبایی را ولو در لباسی ژنده در میافتیم
موافقید؟
Sunday, February 12, 2012
نفسم گرفت از این شب......
Terminated
امید است این و یا خود اضطراب است
که در چشمان آیینه نشسته است
ولی یادم می آید از نگاهش
دو چشم پر زمهر و دوستی را
که در رقصی شگرفش دل زمن برد
ولی دل با زبانم داشت پیوند
به ناگه او زبانم را زمن برد
کنون در حسرت و در انتظارم
که من حالا همین اکنون همین جا
نشسته بیدلی هم بی زبانم
تسلی بخش من سبابه با شست
که رقصانم قلم بر کاغذی نرم
مرا یاد از دو چشمش هر دمم برد
به رقص جانفزایش در قامتی نرم
ویا در جامه نیلی که دارد درونش قلب من با آتشی گرم