Monday, May 07, 2012

سارکوزی در مهمانی چای

سلام
چند سال قبل مقاله کوتاهی در باب انتخابات فرانسه نوشته بودم....
در اون مقاله درباره رقابت سگولن رویال و سارکوزی نوشته بودم ....این چند روز رقابت های انتخابات جدید فرانسه تمام شد و این بار یار سگولن رویال البته یار سابقش !!! سارکوزی رو شکست داد.
اوضاع خاورمیانه از این شکست بسیار متشنج خواهد شد به خصوص در لبنان و سوریه....یک مقداری شرایط خوش به حال ولید جنبلاط و سعد حریری خواهد شد و به دنبال آن اپوزوسیون سوریه هم فعال تر خواهند شد....اوضاع الجزایر هم بهتر خواهد شد. برای اونهایی که قبلا پست اون سال رو نخونده بودند لینکش رو ذیلا می گذارم:

به نظرتون توضاع چطور می شه

مدیریت بحران ....با مدیر کارآزموده ......




یه كشتی داشت رو دریا می‌رفت، ناخدای كشتی یهو از دور كشتی دزدای دریایی رو دید. سریع به خدمه‌اش گفت: برای نبرد آماده بشین، ضمناً اون پیراهن قرمز من رو هم بیارین. خلاصه پیراهنه رو تنش كرد و درگیری شروع شد و دزدای دریایی شكست خوردن! 

كشتی همینطوری راهشو ادامه می‌داد كه دوباره رسیدن به یه سری دزد دریایی دیگه! باز دوباره ناخدا گفت واسه جنگ آماده بشینو اونپیراهن قرمز منم بیارین تنم كنم!! خلاصه، زدن دخل این یكی دزدا رو هم آوردنو باز به راهشون ادامه دادن. 

یكی از ملوانا كه كنجكاو شده بود از ناخدا پرسید: ناخدا، چرا هر دفعه كه جنگ می‌شه پیراهن قرمزتو می‌پوشی؟ ناخدا می‌گه: خوب برای اینكه توی نبرد وقتی زخمی می‌شم، پیراهن قرمزم نمی‌ذاره خدمه زخمای منو خونریزیمو ببینن در نتیجه روحیه‌شون حفظ می‌شه و جنگ رو می‌بریم. 

خلاصه، همینطوری كه داشتن می‌رفتن، یهو 10 تا كشتی خیلی بزرگ دزدای دریایی رو كه كلی توپ و تفنگ و موشكو تیر كمونو اكلیل سرنج و از این چیزا داشتن می‌بینن. ناخداهه كه می‌بینه این دفعه كار یه كم مشكله، داد می‌زنه: خدمه سریع برای نبرد آماده بشین ضمنا پیراهن قرمز منو با شلوار قهوه‌ایم بیارین!!



Monday, April 23, 2012

راز ققنوس



برخاستن ققنوس همیشه از خاکسترش ممکن است.
آیا ققنوسی در راه است؟

Monday, March 19, 2012

عید شما مبارک

عید شما مبارک

سال نو بر شما فرخنده و پیروز باد




Wednesday, February 22, 2012

شعری از کافه پیانو -فرهاد جعفری - نشر چشمه

گه ملحد وگه دهری وکافر باشد
گه دشمن خلق وفتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که زعصر خود فراتر باشد


خودم این کتاب رو نخوندم اما یکی از دوستان بسیار عزیز این شعر رو از این کتاب نقل کردند که خیلی به دلم چسبید...به امید روزی که مردان و زنان بزرگ در جامعه طعم تلخ تنهایی ناشی از بی شعوری محض را نچشند.

موافقین؟

Friday, February 17, 2012

زیبایی شناسی اجتماعی میسر است؟

نمی دونم درباره خبری که خوندم چه قضاوتی باید داشت...اما برخورد اول خودم همراه بود با خنده ای تلخ!!!چرا؟
عرض می کنم!!
اول خود خبر:
در مترو شهر نیویورک جوانی جعبه ویولونش را باز کرد ..ویولونش را بیرون آورد و شروع به نواختن قطعه بسیار زیبایی کرداو چهل و پنج دقیقه تمام با چیره دستی مثال زدنی یکی از زیبا ترین قطعات نوشته شده برای ویولون را اجرا کرد...مسافران مترو با اینکه آهنگ را می شنیدند ..اما به سرعت رد می شدند ...یکی از مسافران 5 دلار در جعبه اش انداخت و به سرعت رفت ...چند بچه در حالی که مادر هایشان کشان کشان آنها را با خود می بردند بر می گشتند و به او نگاه می کردند.....



چند مسافر برای لحظه ای کنارش درنگ کردند و به سرعت راهشان را در پیش گرفتند...در چهل و پنج دقیقه تنها سی و دو دلار در جعبه اش جمع شده بود...بعد از اجرای قطعه جوان کیفش را بست و رفت در حالی که دوربین های مخفی متعددی از این ماجرا فیلم و عکس تهیه می کردند....این آزمایش اجتماعی توسط روزنامه واشنگتن پست ترتیب داده شده بود.
این جوان که بود؟
او کسی نبود جز جاشوا بل ...یکی از نوابغ موسیقی کلاسیک جهان که هنر خیره کننده اش در نوازندگی ویولون اگر به پای پاگانی نی نرسد کمتر از او نیست....



هفته گذشته جاشوا بل برای اجرای همین قطعه ای که در مترو نواخته بود در کداک تئاتر کنسرت داشت ..قیمت هر بلیط صد دلار بود و در هر اجرا قریب به سه و نیم میلیون دلار درآمد داشت.
روزنامه واشنگتن پست این تحقیق میدانی را برای اثبات این مسئله انجام داده بود که در مکانهای عمومی درک ما از زیبایی به حداقل می رسد و چه بسا فرصت های بی نظیری را در اماکن عمومی از دست می دهیم....
این تحقیق بسیار تامل برانگیز است و من را به یاد تجربه خودم در ایران می اندازد.....در پارک علم و فناوری خلیج فارس که شرکت من قرار دارد به گونه ای با مسائل برخورد می شود که حقیقتا تهوع آور است....این مسئله چیز جدیدی نیست و از بدو تاسیس تا کنون بوده است....در این سازمان از افرادی استفاده می کنند که درکشان از موضوعات فنی و علمی در حداقل ممکن است لذا برخورد هایی با شرکت ها می کنند که در ابتدا خیال می کنی که اشتباه آمده ای و اصلا نباید به چنین جایی مراجعه می کردی...اختراعاتی که شاید اگر در کشور های دیگر عرضه می شد به جای برخورد های توهین آمیز شاید با چک سفید امضا با آنها برخورد می شد!! اما ...بگذریم ...نتیجه گیری من این است که جوامع بشری قدرت درک رفتار های بدون غرور و رفتار های به اصطلاح خاکی را ندارد ...و هرچقدر کسی با فیس و افاده و غرور و تکبر بیشتری رفتار کند جامعه بیشتر او را تحویل می گیرد....
مولوی چه زیبا این مسئله را در داستانی بیان می کند:
روزی عیسی (ع) با حواریون از جاده ای می گذشتند...جوانی خوش سیما را دیدند که بسیار مغموم و ناراحت نشسته بود ...عیسی به او گفت: چه شده است؟ جوان گفت من خواستگار دختر سلطانم...اما شرط پذیرش خواستگاری این است که هفت بار شتر طلا و جواهر پیشکش کنم.....و من پسری فقیرم!!! عیسی نگاهی به شن و ریگ بیابان کرد و در دم شن و ریگ به طلا و جواهر تبدیل شد...پسر خوشحال شد و هفت شتر آورد و جواهرات را بار کرد و به دربار سلطان برد و دختر سلطان را به زنی گرفت.... همگامی که عروس و داماد به حجله وارد شدند...ناگهان جوان پا برهنه از حجله بیرون دوید و راه بیایان گرفت!!! برای او این سوال پیش آمده بود : آن شخص که بود که با نگاهی شن و سنگ را به جواهر تبدیل کرد؟ اگر چنین هنری داشت چرا برای خود کاری نکرد و دختر سلطان را به زنی نگرفت؟ چرا لباسی ژنده در بر داشت؟...او خود را به عیسی رسانید و از او حقایق را جویا شد...و آنجا بود که نور معرفت بر دلش تابید و از زمره حواریون عیسی شد.
ای کاش ما هم به چنین دیدی می رسیدیم که زیبایی را ولو در لباسی ژنده در میافتیم
موافقید؟

Sunday, February 12, 2012

نفسم گرفت از این شب......

Terminated

گاهی اوقات ، نمی دانی کجایی
ویا تصمیم فردایت ، چگونه است...
امید است این و یا خود اضطراب است
که در چشمان آیینه نشسته است
ولی یادم می آید از نگاهش
دو چشم پر زمهر و دوستی را
که در رقصی شگرفش
دل زمن برد
ولی دل
با زبانم داشت پیوند
به ناگه او زبانم را زمن برد
کنون در حسرت و در انتظارم
که من حالا همین اکنون همین جا
نشسته بیدلی هم بی زبانم
تسلی بخش من
سبابه با شست
که رقصانم قلم بر کاغذی نرم
مرا یاد از دو چشمش هر دمم برد
به رقص جانفزایش در قامتی نرم

ویا در جامه نیلی که دارد درونش قلب من
با آتشی گرم

Friday, February 03, 2012

پیغامی برای جنگ

عید آمد و عید آمد ...آن مهد سعید آمد...برگیر و دهل می زن...کان ماه پدید آمد...




این بار روی سخنم با هموطنانم و با خود جنگ است . جنگ پلید ترین شکل روابط انسانی و در حقیقت جلوه و نماد حاکمیت شیطان بر روابط انسانهاست. کدام یک از اهداف جنگ ها در طول تاریخ ماندگار شدند؟
هیچ کدام!!!در واقع تنها جان از دست رفته آدمیان است که دیگر بر نمی گردد.جنگ اگر جنبه دفاع از شرف باشد بسیار مقدس است اما اگر در جهت رسیدن به متاع دنیوی باشد زشت ترین چیز ممکن است.کم نبودند جنگ هایی که بر سر خاک و سرزمین شکل گرفتند و اکنون خاطره ای زشت و تلخ بر جای مانده است.
یکی از عبرت آموز ترین این حوادث جنگ جهانی اول و شب کریسمس سال 1914 است. در این سال سه دولت ایتالیا - فرانسه و پروس با یکدیگر درگیر بودند تا اینکه در شب کریسمس برای لحظه سال نو 15 دقیقه آتش بس اعلام می کنند . در هنگامی که صدای گلوله ها و توپها فروکش کرد یکی از سربازان آلمانی (پروسی) که پیش از جنگ خواننده اپرا بود با صدای بلند اقدام به خواندن سرود کریسمس نمود.
تمام جبهه در سکوت کامل به صدای دلنشین این سرباز گوش می دادند و آرام آرام سربازان سه جبهه شروع به زمزمه ترانه کردند و یک صدا و هم نوا با سرباز آلمانی شروع به خواندن ترانه کردند.


فرماندهان در بهت و حیرت صحنه را به نظاره نشسته بودند. دیگر نمی شد کاری کرد .مهر و محبت به جای کینه و دشمنی نشسته بود.سربازان به بالای سنگر ها آمده بودن و برای هم دست تکان می دادند!!! فرماندهان چاره ای نداشتند جز اینکه آتش بس را تا صبح تمدید کنند. سربازان به خاکریز های هم رفتند و به سلامتی یکدیگر نوشیدند



و با هم کریسمس را جشن گرفتند..... تا خود صبح... صبح دوباره همه به سنگر ها برگشتند دست ها دوباره قبضه ها را فشردند و انگشت ها بر ماشه ها قرار گرفت... قلب ها به تپش افتادند آماده جنگ شدند.... ساعت 8 صبح شد و قاعدتا باید جنگ آغاز می شد...اما ناگهان به صورت همزمان سربازان سه جبهه فریاد زنان از سنگر ها بیرون پریدند و تفنگ ها را بر زمین افکندند و یکدیگر را در آغوش گرفتند....


جنگی در کار نبود....همه با بهت و حیرت به صحنه می نگریستند...دشمنی از میان رفته بود...سرباز ها آن روز را هم نجنگیدند و با یکدیگر به بازی و تفریح پرداختند...


عکس یادگاری گرفتند و آدرس های خود را مبادله کردند ...شیطان آن شب مغلوب انسانها شد...فرشته ها به پرواز درآمدند... این ماجرا از کنترل فرماندهان خارج شده بود...فرماندهان نمی گذاشتند اخبار این جبهه به پشت جبهه منتقل گردد ..اخبار به شدت سانسور می شد تا سایر جبهه ها آسیبی نبینند.این ماجرا بعدها از میان نامه های سربازان برای خانواده هایشان لو رفت که نوشته بودند اینجا از جنگ خبری نیست!!! سربازان سه کشور روزها با هم فوتبال بازی می کردند و شب ها آواز می خواندند و با هم غذا می خوردند!آیا می شد این خاطره زیبا را زنده نگه داشت؟
از پایان جنگ تا به امروز این واقعه که به
Christmas truce
مشهور است هر ساله گرامی داشته می شود و مردم با لباس سربازان جنگ جهانی اول در محل حاضر شده و با یکدیگر دست دوستی می دهند.


این واقعه موضوع فیلمی هم شد به نام سرود کریسمس که دیدن آن را به همه توصیه می کنم....


آیا پند نهفته من را دریافت کردید؟

Tuesday, January 31, 2012

تفالی به دیوان بابا طاهر عریان در باب اقدامات گل شیفته



نظر بابا طاهرعریان در مورد اقدام گلشیفته فراهانی
به اینترنت بدیدم یک کلوزآپ / نمی دونم که اصل یا فتوشاپ
بدل یا اصل ، مو کاری ندارم / دلم در سینه افتاده به تاپ تاپ
***********
خوشا آنان که پاریس جایشان بی/ درون کافه ها ماویشان بی
اگر گشتن چو بابا نیمه عریون/ خدا را شکر شلوار پایشان بی
***********
خدایا دین تو اندر خطر بی/ دلم بازیچه ی اهل هنر بی
پشیمونم بگو تقصیر مو چیست / گناه مو فقط حظٌ بصر بی
***********
مکن کاری که "بهزاد" ننگش آیو/ با ملاهای نادون جنگش آیو
تو بهر جایزه لغزیده پایت / در اینجا سوی بابا سنگش آیو
***********
به کافی نت روم آنجا ته وینم/ به اینترنت روم درجا ته وینم
به هر وبلاگ و هر سایتی که آیم / نشان از قامت رعنا ته وینم
***********
یکی لختو و یکی عریون پسنده / یکی با چادرو و تومون پسنده
به هرچه آفریدی طالبی هست/ دل مو عنچه ی خندون پسنده
***********
مو گشتم "شیفته" بر اون"گل" ناز/ گریبونش مثال غنچه ها باز
ندونم حکمت این جلوه ها چیست/ خدایا مو برقصم با کدوم ساز
***********
یکی آنسوی دنیا گشته عریون/ یکی اینجا شده غمگین و دلخون
گناه هر کسی بر خود نویسند/ چه باید کرد با مخلوق نادون
***********
خدایا کار تو خوب و خفن بی/ ولی این بنده بی چاک و دهن بی
ببخشا گر قصوری رفته از دست/ همش تقصیر این فیلتر شکن بی



Tuesday, January 03, 2012

چارچوبه ذهنی حاکم بر گرین برق

سلام
این چند وقته فرصت زیادی برای قلم زدن نبود شاید بشه گفت علتش مشغولیات زیاد ذهنی و کاری من بود اما در پاسخ به یکی از خوانندگان گرامی وبلاگ که پرسیده بودند چه اصول ذهنی رو تبعیت می کنم باید مواردی رو عرض کنم....
اصل اول: گرین برق بر خلاف شرکت های دیگر دارای یک چارچوب دیکتاتوری مطلق یک نفره هستش...یعنی از روز اول سعی بر این بوده که تصمیمات درست یا غلط توسط مدیریت شرکت گرفته بشه و پرسنل موظف به اجرا باشند...گاهی اوقات دلایل رفتاری برای پرسنل توضیح داده می شه بعضی وقت ها هم نه! معمولا سیاست های محتاطانه داریم در عین حال سیاست های ساختار شکن هم داریم...معمولا ایده های زایشی درون شرکت رو نمی گذاریم در دل گرین برق شکل بگیره و اون ها رو به عنوان یک شرکت جدید " اسپین آوت" به بیرون از گرین برق هدایت می کنیم که البته سهام عمده اون شرکت ها به گرین برق تعلق داره اما اعمال نظریات جدید کاری و حرفه ای و مدیریتی با آرامش خیال در دل اون ساختار جدید تمرین می شه..گرین برق نقش هدایتی خودش را دورادور انجام می ده.ساختاری رو که برای گرین برق در نظر گرفته ایم عبارتست از چارچوبی کاملا منطبق بر دانش به معنای محض کلمه و نوع خاصی از سیاست های سوسیالیستی مبتنی بر تامین نیازهای جامعه و جلوگیری از تحمیل نیازهای کاذب به جامعه...گاهی اوقات این مساله به صورت عدم تبعیت از چارچوب های سود محور جامعه نمود پیدا می کنه بگذارید مثالی عرض کنم:
در مطالعات گذشته ما در باب آینده نگاری فناوری به این نتیجه رسیدیم که نقش دریا و انرژی های نو در آینده بسیار پر رنگ تر از امروز خواهد شد و با مطالعه میدانی به این نتیجه رسیدیم( بهتره بگم رسیدم)که استفاده از دانش در این حیطه راه گشای جامعه ما خواهد بود ...این شد که مطالعه بر روی این شاخه ها از سال 1378 شروع شد خیلی قبل از تاسیس گرین برق! اون سالها برای من دوره ای بود که به راحتی ایده های خودم رو آزمایش می کردم اون سالها وقتی به اندازه شهریه یک سال دانشگاه هزینه صرف خرید سلول های خورشیدی می کردم همه به من می گفتند : دیوانه ای!! کی میاد به سمت انرژی خورشیدی؟ برق به این ارزونی کی میاد این همه هزینه کنه برای برق گرون؟ اما من افق آینده رو خیلی بهتر می ..تونستم ببینم تا اون ها!! این رو نه از سر غرور که از سر تجربه می گم!! امروز هم قیمت انرژی خورشیدی رو از رقبا کمتر عرضه می کنیم تا فرهنگ سازی اون در جامعه سرعت بیشتری بگیره..هرچند که سود ما کمتر می شه...
اصل دوم: اگر یقین پیدا کردی که کدام سمت درسته به اون سمت حرکت کن...راهتو کج نکن .....آماده هزینه های سنگین باش ...به هیچ عنوان اهدافت رو مورد مصالحه قرار نده...با عوامل مزاحمت به شدت برخورد کن!
در این راه من تاوان های زیادی رو دادم تا از مسیرم و از افق ذهنی خودم کج نشم....من در این بین با مدیران زیادی هم مسیر شدم که با برخی هم مسیر و با برهی هم متضاد بودم...حتی چارچوب های اون هایی که باهاشون هم مسیر بودیم برای من تعیین کننده نبود...راه خودم اولویت داشت..به عینه می دیدم و می بینم که مدیران دیگر عمدتا پی منافع خودشان هستند که در این بین این منفعت با راه انتخاب شده ما در تضاد بود...من یا بهتر بگم "گرین برق" با اهداف تنگ نظرانه به شدت مخالفم.
در این بین پول و فکر کردن به اون شاید آخرین چیزی باشه که بخواهیم بهش فکر کنیم...
اصل سوم: پول همچین هم با ارزش نیست!!
در چارچوبه ذهنی گرین برق اهمیت دادن به نتایج کار و تعلقات روحی پرسنل به کار برای ما اولویت بیشتری داره تا پول و مادیات..برای مثال ما به نسبت کار و به نسبت سایر شرکت ها حقوق بیشتری می پردازیم اما انتخاب افراد هم بسیار با وسواس انجام میشه...در محیط کار دیسیبلین بسیار شدید اما منعطف حاکم هستش...از اون جهت شدید که تخطی از دستور العمل های داخلی به شدت تنبیه می شه و در عین حال مشکلات زندگی افراد رو درک می کنیم و کاری می کنیم که این مشکلات با افراد وارد گرین برق نشه...یعنی اگر مرخصی فردی تمام شده باشه اما به لحاظ مشکل خانوادگی باز هم به مرخصی احتیاج داشته باشه به اون این امکان داده می شه و به اون گفته می شه خودش زمانی رو برای جبران ساعات کاری پیشنهاد بده !
نتایجی که من از این روش گرفتم برای خودم هم شوک آور بود چه برسه به دیگران! برای مثال در سال 85 گرین برق با مشکل شدید مالی مواجه شد ما نتونستیم مدت 8 ماه به پرسنل حقوق بدیم..اما در طی این 8 ماه یک نفر از پرسنل ما شکایتی نکرد و حتی اسم حقوق رو نیوردند و در عوض سر کارشون حاضر می شدند و با توان تمام کار می کردند و حتی راندمان ما بالاتر از گذشته رفت..اما دوستی و حس همدلی بین مدیریت و پرسنل چند برابر شد...بعد از گذار از دوره شدت و زحمت بعد از پرداخت حقوق معوق پرسنل و پاداش ها یک مهمانی ترتیب دادم و از خانواده پرسنل تشکر کردم و در صحبت های خودم در مهمانی گفتم : من درک می کنم گر نیروی من با حان و دل در شرکت کار می کند علتش همدلی و همکاری زن و فرزند اون و گذشت های اونها در قبال همسرشون که کارمند ما بوده هست و از این نظر از اون ها هم تشکر کردم...جالب بود که سود ما با هر هزینه ای که برای مهمانی های جمعی و همنشینی های مفرح با پرسنل می کردیم بیشتر و بیشتر می شد...
اما بدترین ضربات را از دولت خوردیم و سیاسیت های غلط دولتی باعث کندی رشد ما شد.
!
اصل چهارم: پول خوبست اما حلالش!!
اصل پنجم : دانشی که به درد مردم نخورد به درد نمی خورد...دانش باید در کالا و خدمات نمود کند مقاله آی اس آی دادن دردی از مردم دوا نمی کند مگر اینکه تجاری سازی شود.
اصل ششم: جسارت و شجاعت در این موضوع که کل چارچوبه تحقیقات دانشگاهی ایران یک ساختار به کل غلط و کاریکاتور مسخره ای از تحقیقات درست است.در یک تحقیق درست مطالعه پیشینه تحقیق باید بعد از تحقیق صورت گیرد تا مانع ابتکارات و ابداعات نشود ...درست است که هزینه زیادی دارد اما نتایجش بسیار خیره کننده تر است.
اصل هفتم: هر کسی که به گرین برق وارد می شود نباید خارج شود مگر اینکه چاره ای جز این نیاشد.
این ها برخی از اصول ذهنی من در اداره گرین برق هستش که به گونه ای مانیفست ما یا نقشه راه ما هستش.امیدوارم برای دوستان کنجکاو مفید بوده باشد.