Saturday, May 21, 2011

یادداشت های یک آدم خیلی کثیف

31 فروردین: امروز سی و یکمه. باید برم کرایه های برج ونک رو بگیرم.اگه فکر میکنید اسم برجمو میگم کور خوندید! صبح که داشتم از خونه خارج می شدم یه لگد محکم زدم زیر جفت پای مهسا .بیچاره جیغ زد و پخش زمین شد. خیلی حال کردم. جیگرم خنک شد.روحم آروم شد.مهسا گربه سفید پشمالوی زن چهارممه.

4 اردیبهشت: امروز روز گن...دیه.باید برم قبرستون.سالگرد آرزو و ژاکلینه.دو تاشون تو یه روز و یه ساعت مردند.با این تفاوت که ژاکلین 3 سال و نیم بعد از آرزو مرد.این دو تا زن های اول و دوم من بودند. 40 میلیون تومن خرج مرگشون شد.نرخ رشوه برای صدورگواهی فوت طبیعی خیلی بالاست!!!مامان ژاکلین هنوزم میگه من دخترشو کشتم.اونم الان توی تیمارستان بستریه.ماهی 2 میلیون دارم میدم که همونجا نگهش دارند!

7 اردیبهشت: امروز آتنا رو با کمربند کبود و سیاه کردم .تقصیر خودش بود.از کله سحر هی بالا و پایین می پرید و خونه رو روی سرش گذاشته بود.اونم واسه چی؟همش به خاطر بیست هزار تومن.خوب ندارم بابا جان! از کجا بیارم ؟ آتنا زن چهارممه.22 سالشه.

14 اردیبهشت: امروز کلاً روز بدی بود. پای اون گربه نکبتی شکسته و محبور شدم شصت هزار تومن بدم واسه دوا درمونش.بدتر از اون ساختمون هفت طبقه ام ریخت.داشتم میکوبیدمش که جاش یه برج بزنم.15 تا کارگر هم توش بودن.همشون توی آوار ساختمون له شدند.باید دیه هم بدم.لعنتی....می گن ساختمان سست بوده.یه نفرو می شناسم که میتونه یه کار هایی واسم بکنه.....می خوام باهاش تماس بگیرم.سر اون قضیه نماینده شدنش کلی بهم مدیونه.باید جبران کنه....

16 اردیبهشت: روزنامه ها دارند شلوغ بازی می کنند سر جریان این ساختمونه.باید بودجه شونو قطع کنم تا بفهمند با کی طرفند! راستی یه قول های مساعدی شنیدم که این قضیه هم مثل قضیه دریاچه ماست مالی شه.....باید یه کم سر کیسه رو شل کنم.....


20 اردیبهشت: امروز باید برم تلویزیون .قرار مصاحبه دارم .به عنوان کار آفرین نمونه. آتنا هنوز بام حرف نمیزنه.مهسا هم دیروز مرد. دامپزشکش میگه به علت سقط جنین و خونریزی داحلی در اثر وارد آمدن ضربه سخت مرده..

21 اردیبهشت: امروز با شقایق آشنا شدم.دوست آتنا بود.اومده بود خونمون. آتنا از وقتی که مهسا مرده افسرده شده. شقایق اومده دلداریش بده. عجب چشمایی داشت این شقایق! خودش فهمید یه خواب هایی واسش دیدم.....

25 اردیبهشت:امروز با شقایق قرار دارم.ساعت 8 شب تو یه رستورانی که صلاح نمی بینم بهتون بگم اسمش چیه.آتنا هنوز بام حرف نمی زنه......

26 اردیبهشت: 25 سالشه.لیسانس ادبیات داره. شقایق رو می گم .دیشب دیدمش. قراره با هم ازدواج کنیم. فقط یه مشکل داریم که باید حلش کنم:آتنا...

28 اردیبهشت:امروز آتنا بام آشتی کرد.. پرید تو بغلم و گفت من بهترین شوهر دنیا هستم. بعدش آرش رو برد حموم. آرش گربه جدیدشه. امروز خریدم واسش...

2 خرداد: رنگم زرده و خسته ام.دیشب نخوابیدم. آتنا مرد.... شوک زده هستم. اینو کارآگاه پلیس در جواب خبرنگارهایی که میخوان بام مصاحبه کنند میگه. بازرس خوبیه...همینجوری پیش بره هفته بعد رییس پلیس میشه! دیشب تلویزیون مصاحبه چند روز پیشم رو پخش کرد و بالاش نوشت زنده! حالا حتی مدیر شبکه هم حاضره قسم بخوره که من دیشب تلویزیون بودم .......کسی به من مشکوک نیست.

10 خرداد: داریم میریم فرودگاه با شقایق. قراره بریم یونان. واسه تجدید روحیه هر دو تامون خوبه. قضیه آتنا خیلی روی ما اثر بدی گذاشه. مخصوصاً روی من. شقایق کمک میکنه تا روحیه ام رو پیدا کنم.خیلی دختر خوبیه.آدم زرنگیه.اولش سر مرگ آتنا بم شک کرد.اما وقتی سینه ریز الماسیو که واسش خریده بودم دید تصمیم گرفت دیگه بهم شک نکنه!

10 خرداد:توی هواپیماییم. داریم تکون های شدیدی می خوریم.باید برم ببینم چی شده..میرم تو اتاق مهمون دار ها.میگه مشکلی نیست فقط یه چاله هواییه باید برم بشینم سر جام و از سفرم لذت ببرم.چشماش منو گرفت.......

10 خرداد:مردم....هواپیما سقوط کرد.

روز اول بعد از مرگ: سرم گیج میره. نمی دونم کجا هستم .توی یه ارابه بزرگ نشستم.همه مسافرای هواپیما هم هستند.شقایقو نمی بینم.بغل دستیمو نگاه می کنم..یه پیرمرد ریشوی 95 ساله ست.داره ذکر میگه پشت سر هم.هی میگه خدایا توبه.ببخشید.غلط کردم.بش میگم چی شده آقا کسی داره اذیتت میکنه؟ما رو کجا دارند می برن؟ جواب داد:ما مردیم داریم میریم به سمت دوزخ.....

همون روز: نمی دونم دوزخ چیه اما فکر کنم توی کتاب های درسیم یه چیزایی در موردش خوندم.خدا کنه دخترای اونجا خوشکل وخوش هیکل باشند....

دو روز بعد از مرگ: ما رو توی یه دشت بزرگ پیاده کردند.یهو یه صدایی از آسمون اومد که میگفت: مردگان محترم آخر خطه.پیاده بشید.ایستگاه دوزخ.اونایی که لباس سفید تنشونه سمت راست و اونایی که لباس سیاه تنشونه سمت چپ قرار بگیرند. لباس من و اون پیرمرده سیاه بود..

دو ساعت بعد: ما لباس سیاه ها رو بردند یه جای داغ که بهش میگفتن مدل شبیه سازی شده جهنم! تا وقتی که قیامت بشه همین جا می مونیم.همه رییس جمهور ها و بازیگرای هالیوودی و رقاصه ها اونجا بودند.

فرداش: عذاب هامونو مشخص کردند.عذاب من اینه که هر روز از صبح تا ظهر برم کنار دیوار بهشت و آرزو و ژاکلین و آتنا به سمتم پوست پرتقال پرت کنند واز ظهر تا عصر هم باید از دست مهسا فرار کنم تا گازم نگیره و از عصر تا شب هم باید برم توی یه ساختمون وایسم تا روی سرم خراب شه!

چند روز بعدش: قراره یه محموله آدم جدید برسه توی جهنم.شایعه شده مدونا و جنیفر لوپز هم توش هستند.شور عجیبی بر پا شده.به مناسبت ورودشون امروز رو توی جهنم تعطیل کردند.همه دارند به خودشون میرسن وخوش تیپ میکنند


یک هفته بعد: منو دارن میبرن سیاهچال مخصوص.قراره تا آخر همونجا بمونم.هفته پیش مخ جنیفر لوپز رو زدم.صاحاب جهنم کلی حرصش گرفت.دستور داد منو ببرند ته جهنم...مأموری که داره منو می بره یکی از ندیمه های شیطانه....عجب چشمای خوشگلی داره....فکر کنم فهمیده که واسش یه خیالاتی دارم....

Sunday, May 08, 2011

صدای مورچگان

این چند وقتی که نبودم خیلی اتفاقات افتاده
بن لادن مرد و کلی اتفاقات جور واجور افتاد نیروگاه هسته ای فوکوشیما ترکید و سونامی اومد و هزار کوفت و زهر مار دیگه....
اما تحولات بزرگی برای من پیش اومده که شاید اصلا فکر نمی کردم در عرض 3 ماه بخواد این اتفاقات بیفته ....صدای مورچه ها را تا حالا کسی شنیده؟

Wednesday, April 06, 2011

تصمیمات جدید

تصمیم های مهم همیشه از خاکستر ها شروع می شوند و ققنوس از خاکستر خویش متولد می شود....
ققنوس رمز باز زایش من است.

حسی از نوعی تعریف ناشدنی

اگه پست های سال 85 به بعد من رو خونده باشید می دونید که یه طور خفنی من از اینگرید برگمن و شخصیت اون هنرپیشه زیبا و خوش خلق سوئدی خوشم میاد.... تحسینش می کنم و با اشتیاق تمام فیلم های سیاه و سفیدش رو گیر میارم و تماشا می کنم...




من با اشخاص خاص و هنرپیشه های خیلی کمی یک چنین حسی رو دارم مثلا هر وقت خسته می شم فیلم سینمایی اودیسه اثر هومر رو می شینم نگاه می کنم ...هنرپیشه مورد علاقه من در این فیلم یکی همون آرموند آشانتی هستش که نقش اودیسه رو بازی می کنه و




دیگری گرتا اسکاچی هستش که نقش پنه لوپه زن اودیسیوس رو بازی می کنه.... اما یک نفر دیگه هم هستش که یه لحظه میاد و بعد هم دیگه نمیاد تا آخر داستان...بازی کوتاه و تاثیر گذار و البته دوست داشتنی و باشکوه... اون شخص کسی نیستش جز ایزابلا روسیلینی دختر اینگرید برگمن



که در واقع نسخه رنگی مادرش هستش ...و نقش آتنا الهه یونانی رو بازی می کنه.
دیدن و تفکر در باب اودیسه رو بهتون توصیه می کنم

عید نوروز بر شما مبارک باشه

خیلی دیر تونستم بیام...حداقل فروردین هست و اومدم بگم عید همه شما مبارک....البته نه از نوع حسنی!!! همونطور که قبلا پیش بینی کرده بودم اتفاقات در مصر داره پیش میره... اما در باطن اصلا راضی نیستم.
سال نو بر شما مبارک باشه

Friday, March 11, 2011

خبر های خوب پایان سال 1389

سلام به دوستای خوب وبلاگم
اولا که بهتون بگم از اینکه با فیلتر شدن دامنه های بلاگ اپات بازهم به این وبلاگ میایید ممنونم.
خبرهای خوب پایان سال 89 رو بهتون بدم:
اول که یکی از اختراعات من در کشور مقام دوم رو در جشنواره نیروی انتظامی کسب کرد.
دوم اینکه در مسابقات اختراعات کشور های غرب آسیا در بین 17 کشور مدال برنز به من تعلق گرفت که از همین جا اون رو تقدیم می کنم به پدر و مادر عزیزم.
سوم اینکه دوستای خوبی دارم که بهشون افتخار می کنم شما هم جزو اون ها هستین مگه نه؟

Thursday, February 03, 2011

مصر


تحولات مصر

تحولات مصر
چند سالی است که دوستی مصری دارم که بعضا با هم گفتگو می کنیم ..در بسیاری موارد با هم اختلاف نظر داریم و در بعضی موارد هم با هم تفاهم داریم از سال 86 تا کنون به طور ویژه تحولات مصر را دنبال می کردم اما تنها از روی سایه ای الک شده با طرز تفکرات دوستم.
آنچه که من از تفکرات دوستم درباره مردم مصر آموختم مشتمل بر موارد زیر هستند:
الف) مردم مصر مردمی هستند بسیار عیاش و خوشگذران
ب) به معنای واقعی کلمه TAKE IT EASY هستند.
ج) سعی می کنند خیلی با وجدان و مسلمان باشند ( اگر مسلمانی را نزدیک شدن به ایده های اهل تسنن مالکی و حنفی بگیریم) اما خوب نمی شود دیگر.... مگر شیطان می گذارد؟ حالا ان شا الله از شنبه!! حالا یه پیک مشروب را بزنیم و با این دو تا خانم یه دیسکو بریم ...از شنبه ان شا اله آدم می شویم.....( این شنبه کذایی هیچ وقت نمی آید)
د)مردم ایران و کلا اهل تشیع را کافر و بی دین می دانند.
ه) از قدیم ( از پایان جنگ جهانی دوم و عملیات العالمین به رهبری ژنرال رومل و بیرون راندن انگلیسی ها توسط رومل) بسیار بسیار به آلمانها و تفکرات نازیسم ارادت دارند..... بعد از عملیات اودسا مصر به یکی از پایگاه های مهم حوزه عملیاتی افسران سابق اس اس عضو اودسا و عملیات بر علیه اسراییل تبدیل شد. گروه اخوان المسلمین در مصر توسط افسران اس اس مسلمان شده در مصر تشکیل شد و اساسا پیگیری نابودی اسراییل از این طریق بر عهده آنها گذاشته شد... اخوان المسلمین بر خلاف اسمش ذاتا تشکیلاتی فراماسونری و تحت نظارت گراند لژ برلین اداره می شود. ( برای درک این اطلاعات می توانید به کتاب پرونده اودسا اثر فردریک فورسایت مراجعه فرمایید). حمایت لجستیک سازمان اودسا از مصر در خلال جنگ اعراب و اسراییل معروف است.... در آن زمان قطعات کنترلی موشک های زمین به زمین در یک کارخانه مربوط به اودسا در حومه برلین ساخته می شد و پس از جاسازی در رادیو های ترانزیستوری به عنوان رادیو به مصر صادر می شد و مجددا در مصر مهندسین آلمانی آنها را جدا کرده و در موشک های مصری نصب می کردند.
و) اینقدر که در بین نسل حاضر در مصر لیدی گاگا محبوبیت دارد اخوان المسلمین جایگاه ندارد... اما مصری ها در پدیده ای بنام جو گیر شدن استاد هستند...البته به شرطی که زیاد طولانی نشود....در سیاست مبارک می بینیم که مشغول فرسایشی کردن درگیری هاست تا فیتیله هوس و عیش و عشرت مصری ها دوباره بالا بیاید و بروند خانه هایشان...
ز) تعادل بین اعراب و اسراییل در مصر نمود می یابد و اسراییل می داند که باید این تعادل را به نحوی بر هم بزند: اسراییل بر خلاف تصور کاملا بنا را بر این دارد تا کمک کند تا اخوان المسلمین را در مصر بر سر کار آورد و مقدمات یک جنگ تمام عیار را برای اشغال صحرای سینا و بر پایی مجدد دیوار بارلو ؛ فراهم آورد.... در این جنگ برای همیشه خط تدارکات حماس و... قطع شده و به بهانه جنگ کمک های بیشتری را از اروپا و آمریکا دریافت خواهد کرد..در این بین سیاست نعل وارو از سوی رهبران اسراییل دنبال می شود.
ح) می بینیم که در حال حاضر اخوان المسلمین تنها به عشوه های لب شتری در وقایع مصر اکتفا می کند وتنها با ناز و کرشمه منشور 6 ماده ای ارائه می دهد تا در این بین ظاهری دمکرات تر بیابد.
ط) آمریکا و انگلیس به عنوان دو لژ فراماسونری دیگر هرگز دوست ندارند تا لژ برلین بر مصر تسلط یابد به این دلیل که اولا مصر خاستگاه همه لژ های ماسونی و سرزمین مقدس آنهاست به همین دلیل لژ لندن تمایل دارد تا با روی کار آمدن یک حکومت مذهبی صرف حتی با گرایش های تندرو از تسلط لژ برلین و لژ واشنگتن بر قاهره ممانعت کند و از این بابت شما شاهد هستید شبکه بی بی سی سعی دارد نشان دهد که قیام مردم مصر از جنس مذهبی است و تصاویر نماز جماعت و... را پخش می کند تا ذهن ها را آماده پذیرش این موضوع نماید. زیرا حیات ملکه انگلیس تدوام حکومت های تندرو مذهبی است تا با درگیر کردن مردم در اصول و فروع دین فرصت چاپیدن را برای آنها فراهم کنند.
ی)آمریکا نیز تمایل دارد تا یک گروه مسلمان اما سکولار را بر قاهره حاکم کند تا در معادلات سربریدن با پنبه دست پیش را داشته باشد.حمایت آنها از برادعی بر همین پایه است.
ک) بر خلاف تصور روابط حسنی مبارک با ایران در پشت پرده بسیار حسنه است و از این رهگذر می توان به سفر مشایی و بقایی به مصر و اردن و برقراری پرواز تهران قاهره اشاره کرد.
ل)در این بین عربستان سعودی در حال رایزنی با اخوان المسلمین و طیف وهابی این گروه است تا تسلط وهابیون بر کانال سوئز و در نتیجه دست بالای عربستان در معادلات بین المللی را سبب شود.که با توجه به پولکی بودن مصری ها و سطح بسیار پایین درآمد در مصر نفوذ و تسلط عربستان کار آسانی است.
م)از طرفی بسیاری از کمپانی های نفتی بدشان نمی آید تا در مصر یک حکومت مذهبی و ناامن کننده کانال سوئز برپا شود تا خط لوله نفتی که کشور های جنوب خلیج فارس را به کنار اقیانوس هند متصل می کند جان بیشتری بگیرد و از این طریق تنگه هرمز را از سکه بیاندازند و امتیازات بیشتری را از ایران بگیرند قطعا خط لوله باکو جیحان را نیز سر و سامان بیشتری می دهند تا اروپا هم بی نفت نماند و از این طریق از روس ها هم امتیاز بگیرند.
در کل حوادث مصر بسیار بسیار تعیین کننده است... آنچنان که ناپلئون می گفت : " اگر از من بپرسند مهمترین جای جهان کجاست؟ می گویم خاورمیانه!! و اگر بگویند مهمترین جای خاور میانه کجاست ؟ می گویم مصر!! هر کس بر مصر تسلط بیابد کل جهان را در تسلط دارد!! " . به اعتقاد من بعید نیست تا یک وضعیت نیم بند مذهبی بین آمریکا و انگلیس تصویب شود و در مصر به اجرا در بیاید.... الان همه طرفهای تشنه قدرت به این مسئله نیاز دارند.

Saturday, January 15, 2011

جایگاه رفیع


یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت. بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!
ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه
رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد!!!‬

امان از این فلان

شنیدم که رستم فلان کاره بود(جنگجو)
فلان جای ایشان کمی پاره بود (آرنج)
چوراه فلانش همی تنگ بود(حوصله)
فلان با فلانش سر جنگ بود.(عقل با احساس)