این پست کاملا واقعی است مکان ها و اسم افراد و زمان ماجرا کاملا واقعی است.
مکان: فرودگاه مهراباد -ترمینال 2
زمان: 22/1/1388 ساعت 7:45 بعد از ظهر
ساعت 20:30 به بوشهر پرواز داشتم و ساعت 19:30 به فرودگاه رسیدم خیلی خوشحال و خندون رفتم توی سالن شماره 2 و از گیت بازرسی اول رد شدم جلوتر از من یک آقایی داشت چمدونش رو بر می داشت .من یک پکت چرخدار کوچولو و یک کیف لب تاپ داشتم. از زیر دستگاه ایکس ری رد شد و از اون ورش بیرون اومد./ منم هر دوتا کیف رو برداشتم و رفتم سمت کانتر شماره 4 که بالای اون عنوان بوشهر بود.... بلیط رو توی جیب پشتی کیف لب تاپ گذاشته بودم.... زیپ کیف رو باز کردم تا بلیط رو دربیارم... با باز کردن زیپ کیف ناگهان یه عالمه شورت ماماندوز مردونه هولوپی ریخت روی میز کانتر پرواز و من همین طور هاج و واج داشتم به صحنه نگاه می کردم!!! خدایا من که از اینا نداشتم.... دوم اینکه اینا توی کیف لب تاپ من چی کار می کنه؟ کسی هم که با من شوخی نداشته...به سرعت زیپ جلویی کیف رو باز کردم... ای وای لب تاپ من دل بود این که سونی هستش!!! تازه فهمیدم که ای دل غافل ...کیف عوض شده... حالا جالبه که بدونید من گشته بودم و یک کیف خیلی خاص برای لب تاپم خریده بودم که تا امروز مشابهش رو دست کسی ندیده بودم و همیشه به این می نازیدم که این خیلی تکه... حالا اینکه یه نفر پیدا بشه و به کیف تغییر کاربری بده و به عنوان ترانسپورتر یه خروار شورت ماماندوز از این استفاده کنه پیشکش!!؟
به سرعت به گیت اول برگشتم اما کسی رو توی گیت ندیدم ..موضوع رو با مامور حراست پرواز در میون گذاشتم....با هم کیف اون بابا رو باز کردیم... نه کارت شناسایی نه عکس و نه حتی یک یادداشت ساده ...هیچ چیزی توی کیف نبود...من فقط توی کیف چند تا نامه اداری پیدا کردم که خطاب به آقایی بود به اسم پرویز شاطری...حدس زدم خودش باشه سریع به اطلاعات پرواز گفتم تا این آقای پرویز شاطری رو پیج کنند...اونها هم 4 بار این کار رو کردند...با خودم گفتم اگه پروازش زود بپره ؟اگه بره؟...تمام مدارکم بلیط پروازم کیف پولم... موبایلم زار و زندگیم!!! وای خدا......باید پیداش کنم...مثل تیری که از چله کمان رها بشه...دویدم سمت کانتر ها کانتر زاهدان- کانتر مشهد- کانتر بندر عباس-کانتر تبریز- کانتر بوشهر
از همشون پرسیدم ایا مسافری به اسم پرویز شاطری از شما کارت پرواز گرفته؟ اونها اطلاعاتی به من نمی دادند ...اما وقتی جریان رو گفتم لیست پرواز رو چک کردند دونه دونه پرسیدم و جواب همه منفی بود تا این که به کانتر بندر عباس رسیدم...یکی از پرسنل چک کردو گفت : بله من خودم کارت ایشون رو بهش دادم...منم مثل تیر دوباره دویدم طبقه بالا ...روی پله برق با هر قدم 3 تا پله رو یکی می کردم و مثل دیوونه ها می دویدم.تا به گیت بازرسی سپاه رسیدم...بقیه وسایلم رو توی گیت بازرسی طبقه پایین گذاشته بودم. رفتم جلو و جریان رو گفتم و اونها هم کمک کردند با یک مامور به گیت بعدی رفتم اونجا هم ماجرای شورت ها و کیف و پرویز شاطزی زو تعریف کردند تا بعد از سه مرحله بازرسی بدنی حسابی گذاشتند برم داخل سالن ترانزیت...همه روی مبل ها لم داده بودند عده ای هم روی صندلی های دست چپ سالن نشسته بودند... با یک نگاه همه رو از نظز می گذروندم اما چشمم به قیافه ها نبود به کیف ها بود تا کیف قشنگم رو ببینم. تا این که سمت راست سالن دیدم یه مسافر ولو شده روی مبل و دستاش زیر سرشه و کتش رو انداخته روی کیف من و گرفته خوابیده..با عجله وبا یک ادب زورکی که می خواستم هول شدنم رو قایم کنم بیدارش کردم و گفتم: جناب اقای شاطری؟ پرویز شاطری؟....؟
گفت : ها؟ نه؟...پرویز شاطری رییس ماست توی تبریز اینجا نیست!!! گفتم کیفش که اینجاست..!!! گفت نه این کیف خودمه!! گفتم آقای محترم کیف شما با کیف من توی گیت عوض شده شما متوجه نشدین؟ گفت: ها؟ بیلمیرم!!!؟
زدم توی سر خودم که وای ماماندوز ها مال خود خودشه!!! ازش خواهش کردم بیاد پایین توی گیت بازرسی... اگه نمی اومد به پاش میوفتادم...اما اومدش من با اجازش کیف رو باز کردم و مدارک و لب تاپ و اینها رو بهش نشون دادم... خیالم راحت شد..اما حالا خیال اون ناراحت شد.
همه چیز سر جاش بود به علاوه این که یک قوطی پت اب معدنی کوچک به محتویات کیف من اضافه شده بود... با ناراحتی بهش گفتم اقا شما متوجه نشدین که کیف مال شما نیست وقتی خواستید این بطری رو توی کیف بگذارین؟ گفت : نه!! توی دلم گفتم: دم این آی کیو گرم گه مادر گیتی مثل اون رو دیگه نمی زاد!!! یعنی یک اشتباه رو دوبار تکرار نمی کنه!!! ؟
توی گیت هردو محتویات هر دو کیف رو بازرسی کردیم و با حضور حراست بهم تحویل دادیم...برگشتم و به خودم نگاه کردم لباس هام از عرق خیس شده بود... تا حالا این قدر سریع ندویده بودم
شاید تمام خونم آدرنالین بود...حالا به خیر گذشت خوب شد پیدا شد.
...
بعدش از خودم پرسیدم راستی اون آقای شاطری که کارتپرواز گرفته بوده و رفته بوده توی سالن کی بوده؟ اگه توی سالن بود چرا نیومد به اطلاعات پرواز؟ اگه اون آقایی که کیف من پیشش بود شاطری نیست پس کیف من دست اون چی کار می کرد... این 3 تا سوال با من بود ..که گفتم بی خیال فعلا که به خیر گذشته...نظر شما چیه؟
Saturday, April 11, 2009
Wednesday, April 08, 2009
Saturday, March 21, 2009
هموطن نوروز تو پیروز باد

باز شدچشم بهاران بر خزر
شد صدف ها خانه در و گوهر
دشت ارژن باز هم بیدار شد
از شقایق دامنش گلنار شد
سال نو بر همه مبارک باشه امسال به دلیل مشکلات شبکه نتونستم به موقع آپ کنم و با تاخیر یک روزه سال نو رو تبریک میگم. امیدوارم که خوب و خوش و سر حال باشید.
این چند روز اتفاقات متعددی افتادکه به اجمال یه بررسی کوتاه می کنم.
اولش که امسال یک مراسم چهار شنبه سوری بسیار بسیار باحال رفتم و حسابی خوش گذشت.
دوم اینکه بعد از 11 سال انتظار مهندس میر حسین موسوی اعلام کاندیداتوری کردند و من واقعا خوش حال شدم. من این 11 سال گذشته در همه انتخابات قبلی دوست داشتم ایشون کاندیدا بشه که نمی شد. باز جای شکرش باقیه که این بار ایشون به میدان آمدند حالا می فهمم که معنی لبخند ایشون وقتی سال 1384 در بازدید از گالری نقاشی ایشون ازشون پرسیدم تا کی باید از برنامه های شما فقط در محافل تخصصی یاد بشه؟ ایشون گفت:
هر موقع تعداد متخصصین زیاد بشه !!!
فکر کنم حالا متخصصین زیاد شدند یا اینکه اینقدر سوتی های کارشناسی زیاد شده که همه دیگه در حکم متخصص محسوب می شوند.
Tuesday, March 10, 2009
صندوق ذخیره ارزی
Friday, March 06, 2009
بنا های آباد گردد خراب ز باران و از ....؟؟؟؟
می دانیم که نماد عنصر یا ماهیتی است سمبلیک که نگریستن به آن مفهومی بزرگتر و عمیق تر را در ذهن متبادر می کند. این تعریف من برای این کلمه است ممکن است شما یا هر کس دیگری برای این کلمه تعریف دیگری داشته باشید که به زعم این تعریف می تواند صحیح باشد.
دیروز و امروز و فردای یک ملت متاثر از نماد هاست هرچه این نماد ها با ماهیت تاریخی آن ملت یک دست تر و همسان تر باشد بیشتر و بیشتر می تواند دوام پیدا کند و در نسل های متمادی
به عنوان " نماد" و سمبل مطرح شود.اما اگر ما زور بزنیم و بخواهیم به جبر دگنک نماد سازی کنیم چیزی عایدمان نمی شود. بلکه وقت و انرژی خود را هدر می دهیم .بگذارید مثالی را عرض کنم:
میدان فردوسی در تهران یکی از قدیمی ترین میادین کشور و شهر تهران است که معماری آن سه بار دستخوش تغییر شده است در زمان پیش از انقلاب 57 این میدان به عنوان پل ارتباطی معماری کهنه ایرانی و معماری غربی خودنمایی می کرد در اطراف این میدان مشتی مغازه و خانه های خشتی بود با دیوار های بد قواره کوتاه یک طبقه و در سمت دیگر و مشرف به مشرق ساختمان " ریتسی" خودنمایی می کرد . این ساختمان بلندترین و به قولی با شکوه ترین ساختمان آن روز های ایران بود به گونه ای که عروس و داماد ها همیشه پای این ساختمان عکس یادبود می گرفتند یا کارت پستال هایی که از ایران به خارج فرستاده می شد اغلب مزین به تصویر میدان فردوسی و این بنا بود تا بعد ها برج آزادی فعلی و جدیدا " برج میلاد" در آسمان تهران قد علم کنند. اما نگاهی به تاریخ مسائلی را برای ما روشن میکند:
بیایید با هم چند عکس را ببینیم:

این تصویر مربوط با زمانهای دور میدان فردوسی است در این ساختمان ریتسی با شکوه را می بینید و در تصویر زیر ریتسی در اسفند ماه 87 را از آن بنای باشکوه امروز جز پوسته ویرانی چیزی نمانده پوسته ای که رهگذران چیزی از گذشته آن نمی دانند و نه تنها به این نماد نمی بالند بلکه به لحاظ پیری و افسردگی آرزوی تخریب آن را دارند. براستی ریتسی صلاحیت برخوردار بودن از عنوان نماد را داشته یا دارد؟ آیا می توانسته به عنوان پشتوانه خوبی برای فرهنگ مردم ما باشد؟ ریتسی امروز به ویرانه بیشتر شبیه است تا به یک نماد:

اما در میانه این میدان مجسمه مردی است که بزرگترین نماد تاریخ ایران را به رشته تحریر درآورد و اکنون بی صدا و خاموش در میانه میدان بیحرکت و بدون رقص ایستاده است. شاید اگر مولوی این مجسمه را می دید با تامل بیشتری مصرع " رقصی چنین میانه میدانم آرزوست" را می سرود!!!؟


امروز شاهنامه بی کم و کاست و وروز بروز آراسته به هنر هنرمندان به زیور طبع آراسته می
شود و تنها و خاموش ندای یگانه نماد ایران را سر می دهد که اگر بخواهیم مثال بزنیم که چه برآن روا شده و چه ها بر آن نشده مثنوی هفتاد من کاغذ می شود.
بیاد دارم در سال 77 که وارد بوشهر شده بودم یک پاساژ جدید قرار بود در بوشهر افتتاح شود که در جلوی آن یک مجسمه فردوسی بود و قرار بود نام پاساژ "فردوسی" باشد. اما گروهی لباس شخصی با هجوم به این پاساژ اقدام به تهدید سازندگان پاساژ و جلوگیری از افتتاح این مرکز خرید کردند و شرط افتتاح را تغییر نام پاساژ و حذف مجسمه فردوسی از بیرون پاساژ کردند. امروز نام این پاساژ آزادگان است و مجسمه فردوسی تنها در کنجی از پاساژ نشسته و به بازی و گریه کودکان در پاساژ نگاه می کند. ...امروزه با هیاهوی شدید از عسلویه و برج میلاد به عنوان نماد های ایران یاد می شود که اولی با یک جنگ یا اتمام نفت و گاز پوچ می شود و دومی با یک زلزله به دیار عدم می رود.این مردم باید با نگریستن به کدام نماد هر دم توان بر پای ایستادن را داشته باشند؟
بناهای آباد گردد خراب
زباران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
دیروز و امروز و فردای یک ملت متاثر از نماد هاست هرچه این نماد ها با ماهیت تاریخی آن ملت یک دست تر و همسان تر باشد بیشتر و بیشتر می تواند دوام پیدا کند و در نسل های متمادی
به عنوان " نماد" و سمبل مطرح شود.اما اگر ما زور بزنیم و بخواهیم به جبر دگنک نماد سازی کنیم چیزی عایدمان نمی شود. بلکه وقت و انرژی خود را هدر می دهیم .بگذارید مثالی را عرض کنم:
میدان فردوسی در تهران یکی از قدیمی ترین میادین کشور و شهر تهران است که معماری آن سه بار دستخوش تغییر شده است در زمان پیش از انقلاب 57 این میدان به عنوان پل ارتباطی معماری کهنه ایرانی و معماری غربی خودنمایی می کرد در اطراف این میدان مشتی مغازه و خانه های خشتی بود با دیوار های بد قواره کوتاه یک طبقه و در سمت دیگر و مشرف به مشرق ساختمان " ریتسی" خودنمایی می کرد . این ساختمان بلندترین و به قولی با شکوه ترین ساختمان آن روز های ایران بود به گونه ای که عروس و داماد ها همیشه پای این ساختمان عکس یادبود می گرفتند یا کارت پستال هایی که از ایران به خارج فرستاده می شد اغلب مزین به تصویر میدان فردوسی و این بنا بود تا بعد ها برج آزادی فعلی و جدیدا " برج میلاد" در آسمان تهران قد علم کنند. اما نگاهی به تاریخ مسائلی را برای ما روشن میکند:
بیایید با هم چند عکس را ببینیم:

این تصویر مربوط با زمانهای دور میدان فردوسی است در این ساختمان ریتسی با شکوه را می بینید و در تصویر زیر ریتسی در اسفند ماه 87 را از آن بنای باشکوه امروز جز پوسته ویرانی چیزی نمانده پوسته ای که رهگذران چیزی از گذشته آن نمی دانند و نه تنها به این نماد نمی بالند بلکه به لحاظ پیری و افسردگی آرزوی تخریب آن را دارند. براستی ریتسی صلاحیت برخوردار بودن از عنوان نماد را داشته یا دارد؟ آیا می توانسته به عنوان پشتوانه خوبی برای فرهنگ مردم ما باشد؟ ریتسی امروز به ویرانه بیشتر شبیه است تا به یک نماد:

اما در میانه این میدان مجسمه مردی است که بزرگترین نماد تاریخ ایران را به رشته تحریر درآورد و اکنون بی صدا و خاموش در میانه میدان بیحرکت و بدون رقص ایستاده است. شاید اگر مولوی این مجسمه را می دید با تامل بیشتری مصرع " رقصی چنین میانه میدانم آرزوست" را می سرود!!!؟


امروز شاهنامه بی کم و کاست و وروز بروز آراسته به هنر هنرمندان به زیور طبع آراسته می
شود و تنها و خاموش ندای یگانه نماد ایران را سر می دهد که اگر بخواهیم مثال بزنیم که چه برآن روا شده و چه ها بر آن نشده مثنوی هفتاد من کاغذ می شود.
بیاد دارم در سال 77 که وارد بوشهر شده بودم یک پاساژ جدید قرار بود در بوشهر افتتاح شود که در جلوی آن یک مجسمه فردوسی بود و قرار بود نام پاساژ "فردوسی" باشد. اما گروهی لباس شخصی با هجوم به این پاساژ اقدام به تهدید سازندگان پاساژ و جلوگیری از افتتاح این مرکز خرید کردند و شرط افتتاح را تغییر نام پاساژ و حذف مجسمه فردوسی از بیرون پاساژ کردند. امروز نام این پاساژ آزادگان است و مجسمه فردوسی تنها در کنجی از پاساژ نشسته و به بازی و گریه کودکان در پاساژ نگاه می کند. ...امروزه با هیاهوی شدید از عسلویه و برج میلاد به عنوان نماد های ایران یاد می شود که اولی با یک جنگ یا اتمام نفت و گاز پوچ می شود و دومی با یک زلزله به دیار عدم می رود.این مردم باید با نگریستن به کدام نماد هر دم توان بر پای ایستادن را داشته باشند؟
بناهای آباد گردد خراب
زباران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
Tuesday, February 24, 2009
چشم ها

در بعضی از بروزر ها ممکنه که نقطه متحرک نباشه در اون صورت تصویر رو با فرمت جی آی اف ذخیره کنید و اون رو ببینید.
اگر باز هم موفق نشدید روی این لینک کلیک کنید تا این مطلب رو در وبلاگ خانم محسنی ببینید.
با تشکر از وبلاگ خانم محسنی که من این عکس رو از اون وبلاگ بر داشتم.
١- در صورتی که حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها یک رنگ را می بینید، صورتی.
٢- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط قرار دارد خیره شوید. نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز خواهید دید.
٣- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید، پس از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهند شد.
عجیب اینجاست که هیچ نقطه سبزی در این عکس در کار نیست و در واقع نقاط صورتی نیز ناپدید نمی شوند. این دلیل محکمی است که ما همیشه دنیای خارج را آنگونه که هست نمی بینیم.
به نظر من مهربانی هم همینطوره وقتی به کسی یا کسانی همیشه محبت کنی و دور اون مثل پروانه بچرخی اگه اونی که در مرکز این دایره مهربانی قرار گرفته به خودش نگاه کنه در اون صورت ممکنه فقط یک نا مهربانی تو رو ببینه و تمام محبت های تو رو بی خیال بشه در اون صورت چیز هایی رو می بینه که صحت نداره.موافقین؟
Saturday, February 21, 2009
سئوالات بی جواب
برای من گاهی سئوالاتی پیش می آید که متوجه می شوم خیلی بی سواد ( بی سوات) و قضا قورتکی هستم....نمی دونم شاید شما هم براتون پیش اومده باشه....ولی حکایت من جور دیگه ای هستش...برای نمونه: دلم خوش بود که در راستای پروژه فارغ التحصیلی خودم حداقل صاحب معلومات ولو اندکی هستم .. اما اتفاقاتی افتاد که احساس کردم چقدر من بی سوادم!!!
حالا اون سئوالات چی بود؟
عرض می کنم خدمتتون ..مثل اینکه واسه اثبات بی سوادی من خیلی عجله دارین؟ آره؟
به اون هم می رسیم عجله نکنید!!... من پروژه فارغ التحصیلی ام پروژه بررسی عملکردی سیستم هدایت الکترونیکی موشک های سریع ضد تشعشع بود اونایی که منو از قبل می شناسند یادشون اومد؟
خوب با اون معلومات بعد از فرستادن ماهواره امید به فضا با ماهواره بر سفیر امید اون هم در مداری به ارتفاع 250 کیلومتر با خودم گفتم این مسئله بیانگر چند چیز مهم و خوبه که نشون می ده ما در این زمینه خیلی پیشرفت کردیم:؟
1- فهمیدم که ما موفق شدیم به آلیاژ و کامپوزیتی برسیم که تاب و توان حرارت بسیار زیاد اگزوز موشک را داشته باشه.چون این موشک بایستی در پروازی حدود 12 دقیقه یا 720 ثانیه به اون ارتفاع می رسیده....
2- فهمیدم که ما در ساخت سوخت موشک به خودکفایی رسیدیم واین محشره چون تونستیم تا 720 ثانیه احتراق درست سوخت رو تضمین کنیم و مانع انفجار بشیم.
3- ما در ساخت سیستم هدایت فضایی موفق بوده ایم چرا که توانسته ایم از ارتفاع 250 کیلومتری موشک خودمون رو با رادار دیتکت کنیم و علی رغم سرعت بالا و چرخش حول محور خودش با هاش ارتباط بگیریم... تازه با اون سطح مقطع راداری فوق العاده پایین در حدود 1 سانتیمتری!!؟
4-از طرفی ما موفق شدیم در ساخت سیستم هدایت اینرسیایی وساخت آنتن های باند بالا به مهارت خارق العاده دست پیدا کنیم چرا که از فاصله 250 کیلومتر و تا اون ور کره زمین تونستیم با ماهواره ارتباط برقرا کنیم و چون خارج از لاین آف سایت داریم کار می کنیم پس قطعا از مدولاسیون اس اس بی استفاده کردیم و با یک آنتن 50 سانتیمتری موفق به انجام این مهم شده ایم و این یعنی معرکه!!!؟
.
.
.
اما من موندم به خدا که ما با این همه پیشرفت می خوایم بریم موشک اس 300 بخریم و بهمون نمی دهند؟ آخه مگه اس 300 چی داره؟ به یک دهم توانایی های ماهواره بر سفیر یا خود ماهواره امید نمی رسه اون وقت برامون ناز هم می کنند... وما التماس از خودمون در وکنیم...اون وقت ویگولنزج که ما نبتونیم از خودمون اس 300 در وکنیم!!! این اس 300 هم مالی هم نیستا؟؟؟!!؟ برد حد اکثرش 30 کیلومتره سرعت گریزش بسیار کمه تا بتونه ره گیری رو انجام بده... نحوه عملیاتش هم که اصلا دقیق نیست که بگی مثل پاتریوت نسل سوم یا موشک آرو اسراییل یا گابریل فرانسوی باشه سیستمش این جوریه که رادار زمینی هدف را شناسایی می کنه ( با مینیمم سطح مقطع راداری 30 سانتیمتر) بعدش موشک رو به مسیرش می بره و اون رو منفجر می کنه و خرده ریزه های این انفجار در مسیر هر جسم پرنده ای قرار بگیرند به واسطه سرعت زیاد و انرزی جنبشی بالا با عث انفجار یا انحراف شی پرنده می شوند... همه اینها با یک دهم توانایی های ما قابل دسترسی است. با یک شرط سفیر امید را واقعا خودمو ساخته باشیم و با امکانات مردم داماد نشده باشیم.؟
من نمی دونم همه این مسائل که گفتم احتمالا ناشی از بی سوادی منه...وبه آدمها به اندازه چیزهایی که می دانند دستمزد پرداخت می شود..اگر قرار باشد به نادانسته های افراد پول بدهیم که من تریلیاردر می شدم...موافقید؟
حالا اون سئوالات چی بود؟
عرض می کنم خدمتتون ..مثل اینکه واسه اثبات بی سوادی من خیلی عجله دارین؟ آره؟
به اون هم می رسیم عجله نکنید!!... من پروژه فارغ التحصیلی ام پروژه بررسی عملکردی سیستم هدایت الکترونیکی موشک های سریع ضد تشعشع بود اونایی که منو از قبل می شناسند یادشون اومد؟
خوب با اون معلومات بعد از فرستادن ماهواره امید به فضا با ماهواره بر سفیر امید اون هم در مداری به ارتفاع 250 کیلومتر با خودم گفتم این مسئله بیانگر چند چیز مهم و خوبه که نشون می ده ما در این زمینه خیلی پیشرفت کردیم:؟
1- فهمیدم که ما موفق شدیم به آلیاژ و کامپوزیتی برسیم که تاب و توان حرارت بسیار زیاد اگزوز موشک را داشته باشه.چون این موشک بایستی در پروازی حدود 12 دقیقه یا 720 ثانیه به اون ارتفاع می رسیده....
2- فهمیدم که ما در ساخت سوخت موشک به خودکفایی رسیدیم واین محشره چون تونستیم تا 720 ثانیه احتراق درست سوخت رو تضمین کنیم و مانع انفجار بشیم.
3- ما در ساخت سیستم هدایت فضایی موفق بوده ایم چرا که توانسته ایم از ارتفاع 250 کیلومتری موشک خودمون رو با رادار دیتکت کنیم و علی رغم سرعت بالا و چرخش حول محور خودش با هاش ارتباط بگیریم... تازه با اون سطح مقطع راداری فوق العاده پایین در حدود 1 سانتیمتری!!؟
4-از طرفی ما موفق شدیم در ساخت سیستم هدایت اینرسیایی وساخت آنتن های باند بالا به مهارت خارق العاده دست پیدا کنیم چرا که از فاصله 250 کیلومتر و تا اون ور کره زمین تونستیم با ماهواره ارتباط برقرا کنیم و چون خارج از لاین آف سایت داریم کار می کنیم پس قطعا از مدولاسیون اس اس بی استفاده کردیم و با یک آنتن 50 سانتیمتری موفق به انجام این مهم شده ایم و این یعنی معرکه!!!؟
.
.
.
اما من موندم به خدا که ما با این همه پیشرفت می خوایم بریم موشک اس 300 بخریم و بهمون نمی دهند؟ آخه مگه اس 300 چی داره؟ به یک دهم توانایی های ماهواره بر سفیر یا خود ماهواره امید نمی رسه اون وقت برامون ناز هم می کنند... وما التماس از خودمون در وکنیم...اون وقت ویگولنزج که ما نبتونیم از خودمون اس 300 در وکنیم!!! این اس 300 هم مالی هم نیستا؟؟؟!!؟ برد حد اکثرش 30 کیلومتره سرعت گریزش بسیار کمه تا بتونه ره گیری رو انجام بده... نحوه عملیاتش هم که اصلا دقیق نیست که بگی مثل پاتریوت نسل سوم یا موشک آرو اسراییل یا گابریل فرانسوی باشه سیستمش این جوریه که رادار زمینی هدف را شناسایی می کنه ( با مینیمم سطح مقطع راداری 30 سانتیمتر) بعدش موشک رو به مسیرش می بره و اون رو منفجر می کنه و خرده ریزه های این انفجار در مسیر هر جسم پرنده ای قرار بگیرند به واسطه سرعت زیاد و انرزی جنبشی بالا با عث انفجار یا انحراف شی پرنده می شوند... همه اینها با یک دهم توانایی های ما قابل دسترسی است. با یک شرط سفیر امید را واقعا خودمو ساخته باشیم و با امکانات مردم داماد نشده باشیم.؟
من نمی دونم همه این مسائل که گفتم احتمالا ناشی از بی سوادی منه...وبه آدمها به اندازه چیزهایی که می دانند دستمزد پرداخت می شود..اگر قرار باشد به نادانسته های افراد پول بدهیم که من تریلیاردر می شدم...موافقید؟
Friday, February 20, 2009
آسمان پر ستاره و وجدانی آسوده....آنچه من دارم
این پست را با عاشقانه ای ایرانی و معاصر به انجام میرسانم:
نامه نیما یوشیج به همسرش
ه عالیه نجیب و عزیزم
میپرسی با کسالت و بی خوابی شب چه طور به سر میبرم؟ مثل شمع: همین که صبح میرسد خاموش میشوم و با وجود این، استعداد روشن شدن دوباره در من مهیا است.
بالعکس دیشب را خوب خوابیدهام. ولی خواب را برای بیخوابی دوست میدارم. دوباره حاضرم. من هرگز این راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتی به نظر میآید ترجیح نخواهم داد. در آن راحتی دست تو در دست من است و در این راحتی... آه! شیطان هم به شاعر دست نمیدهد، مگر این که در این تاریکی شب، خیالات هراسناک و زمانهای ممتد ناامیدی را به او تلقین کند.
بارها تلقین کرده است: تصدیق میکنم سالهای مدید به اغتشاش طلبی و شرارت در بسطی زمین پرواز کردهام. مثل عقاب، بالای کوهها متواری گشته ام، مثل دریا، عریان و منقلب بوده ام. بدی طینت مخلوق، خون قلبم را روی دستم میریخت. پس با خوب به بدی و با بد به خوبی رفتار کرده ام، کم کم صفات حسنه در من تبدیل یافتند: زودباوری، صفا و معصومیت بچگی به بدگمانی، خفگی و گناههای عیب عوض شدند.
آه ! اگر عذابهای الهی و شرارههای دوزخ دروغ نبود، خدا با شاعرش چه طور معامله میکرد.
حال، من یک بستهی اسرار مرموزم، مثل یک بنای کهنه ام که دستبردهای روزگار مرا سیاه کرده است. یک دوران عجیب خیالی در من مشاهده میشود. سرم به شدت میچرخد. برای این که از پا نیفتم، عالیه، تو مرا مرمت کن.
راست است: من از بیابانهای هولناک و راههای پر خطر و از چنگال سباع گریخته ام. هنوز از اثره ی آن منظرههای هولناک هراسانم. چرا؟ برای این که دختر بیوفایی را دوست میداشتم، قوه ی مقتدرهی او بی تو، وجه مشابهت را از جاهای خوب پیدا میکند.
پس محتاجم به من دلجویی بدهی. اندام مجروح مرا دارو بگذاری و من رفته رفته به حالت اولیه بازگشت کنم.
گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پیشگاه تو آورده ام. عالیهی عزیزم! آن چه نوشته ای، باور میکنم یک مکان مطمئن به قلب من خواهی داد. ولی برای نقل مکان دادن یک گل سرمازدهی وحشی، برای این که به مرور زمان اهلی و درست شود، فکر و ملایمت لازم است.
چه قدر قشنگ است تبسمهای تو
چه قدر گرم است صدای تو وقتی که میان دهانت میغلتد
کسی که به یاد تبسمها و صدا و سایر محسنات تو همیشه مفتون است.
نیما
نامه نیما یوشیج به همسرش
ه عالیه نجیب و عزیزم
میپرسی با کسالت و بی خوابی شب چه طور به سر میبرم؟ مثل شمع: همین که صبح میرسد خاموش میشوم و با وجود این، استعداد روشن شدن دوباره در من مهیا است.
بالعکس دیشب را خوب خوابیدهام. ولی خواب را برای بیخوابی دوست میدارم. دوباره حاضرم. من هرگز این راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتی به نظر میآید ترجیح نخواهم داد. در آن راحتی دست تو در دست من است و در این راحتی... آه! شیطان هم به شاعر دست نمیدهد، مگر این که در این تاریکی شب، خیالات هراسناک و زمانهای ممتد ناامیدی را به او تلقین کند.
بارها تلقین کرده است: تصدیق میکنم سالهای مدید به اغتشاش طلبی و شرارت در بسطی زمین پرواز کردهام. مثل عقاب، بالای کوهها متواری گشته ام، مثل دریا، عریان و منقلب بوده ام. بدی طینت مخلوق، خون قلبم را روی دستم میریخت. پس با خوب به بدی و با بد به خوبی رفتار کرده ام، کم کم صفات حسنه در من تبدیل یافتند: زودباوری، صفا و معصومیت بچگی به بدگمانی، خفگی و گناههای عیب عوض شدند.
آه ! اگر عذابهای الهی و شرارههای دوزخ دروغ نبود، خدا با شاعرش چه طور معامله میکرد.
حال، من یک بستهی اسرار مرموزم، مثل یک بنای کهنه ام که دستبردهای روزگار مرا سیاه کرده است. یک دوران عجیب خیالی در من مشاهده میشود. سرم به شدت میچرخد. برای این که از پا نیفتم، عالیه، تو مرا مرمت کن.
راست است: من از بیابانهای هولناک و راههای پر خطر و از چنگال سباع گریخته ام. هنوز از اثره ی آن منظرههای هولناک هراسانم. چرا؟ برای این که دختر بیوفایی را دوست میداشتم، قوه ی مقتدرهی او بی تو، وجه مشابهت را از جاهای خوب پیدا میکند.
پس محتاجم به من دلجویی بدهی. اندام مجروح مرا دارو بگذاری و من رفته رفته به حالت اولیه بازگشت کنم.
گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پیشگاه تو آورده ام. عالیهی عزیزم! آن چه نوشته ای، باور میکنم یک مکان مطمئن به قلب من خواهی داد. ولی برای نقل مکان دادن یک گل سرمازدهی وحشی، برای این که به مرور زمان اهلی و درست شود، فکر و ملایمت لازم است.
چه قدر قشنگ است تبسمهای تو
چه قدر گرم است صدای تو وقتی که میان دهانت میغلتد
کسی که به یاد تبسمها و صدا و سایر محسنات تو همیشه مفتون است.
نیما
Saturday, February 14, 2009
راب گولد برگ
این پست رو با یک سئوال آغاز می کنم:
برای شما تا حالا اتفاق افتاده که بپرسین چی می شد اگه فلان اتفاق توی زندگی من می افتاد یا چرا این طوری شد؟ یا بعد از یه مدت بفهمید که در اثر یک اتفاق پیش پا افتاده یک حادثه مهم رخ داده؟
من به این نتیجه رسیدم که یک تفاوت بزرگ بین عملکرد ما و عملکرد خدا وجود داره. اونم این موضوع هستش که ما همیشه به دنبال ماشین هستیم. در تعریف ماشین به ما یاد دادند که ماشین وسیله آسان کردن کار هاست.
اما به اعتقاد من خدا با پیچیده کردن کارها و ربط دادن امور بی ربط به هم هنر نمایی می کنه. این موضوع در کار ما انسانها به خصوص در آثار راب گولد برگ مرحوم دیده می شه ...راب گولد برگ یک هنرمند بود که کارش نقاشی کمیک استریپ بود و بعد ها شروع به طراحی ماشین هایی برای دشوار کردن کارهای آسان پرداخت یعنی در چنین طراحی ای ماشینی بهینه بود که کاری ساده را با پیچیده ترین مراحل انجام بدهد مثلا با آب شدن بستنی قطرات شیر به داخل یک سطل می ریخت و بعد باسنگین شدن سطل یک قرقره می چرخید و دسته یک چکش رو می کشید و چکش به یک سری دومینو ضربه می زد و دومینو ها براه می افتادند و در آخرین مرحله اونهایک نخ رو می کشیدند و یک سوزن باد کنک روسوراخ می کرد و از صدای ترکیدن بادکنک آدمی که خواب بود بیدار می شد. این به جای ساعت شماته دار بود...

کارهای راب گولد برگ برای مردم جذابیت زیادی داشت و همین مسئله منجر به این شد تا همه ساله مسابقه ای بین دانشجویان ایالات متحده آمریکا برگزار بشه که به نام جایزه بزرگ گولد برگ مشهوره و دانشجویان سعی می کنند تا ماشین های گولد برگ مانند بسازند که امور ساده رو با ربط دادن موضوعات بی ربط انجام بده.. نکته جالب در طراحی چنین ماشین هایی اینه که در انجام امور هرچه ماشین پیچیده تر باشه مصرف انرژی اون هم پایین تر میاد و این نکته حیرت آوریه شاید به همین علته که به اعتقاد من بزرگترین برنده جایزه راب گولد برگ خود خداست...

اما بشنوید از گلایه های راب گولد برگ... اون می گفت: این کار ابداع من بوده اما چرا هیچ وقت خود من برنده این جایزه نشدم؟ و بالاخره خود گولد برگ هم در یکی از این مسابقات برنده یک جایزه راب گولد برگ شد و هفته بعدش به دیار باقی شتافت...
به نظر شما ..خودتون وسط چند تا ماشین گولد برگ هستین؟
برای شما تا حالا اتفاق افتاده که بپرسین چی می شد اگه فلان اتفاق توی زندگی من می افتاد یا چرا این طوری شد؟ یا بعد از یه مدت بفهمید که در اثر یک اتفاق پیش پا افتاده یک حادثه مهم رخ داده؟
من به این نتیجه رسیدم که یک تفاوت بزرگ بین عملکرد ما و عملکرد خدا وجود داره. اونم این موضوع هستش که ما همیشه به دنبال ماشین هستیم. در تعریف ماشین به ما یاد دادند که ماشین وسیله آسان کردن کار هاست.
اما به اعتقاد من خدا با پیچیده کردن کارها و ربط دادن امور بی ربط به هم هنر نمایی می کنه. این موضوع در کار ما انسانها به خصوص در آثار راب گولد برگ مرحوم دیده می شه ...راب گولد برگ یک هنرمند بود که کارش نقاشی کمیک استریپ بود و بعد ها شروع به طراحی ماشین هایی برای دشوار کردن کارهای آسان پرداخت یعنی در چنین طراحی ای ماشینی بهینه بود که کاری ساده را با پیچیده ترین مراحل انجام بدهد مثلا با آب شدن بستنی قطرات شیر به داخل یک سطل می ریخت و بعد باسنگین شدن سطل یک قرقره می چرخید و دسته یک چکش رو می کشید و چکش به یک سری دومینو ضربه می زد و دومینو ها براه می افتادند و در آخرین مرحله اونهایک نخ رو می کشیدند و یک سوزن باد کنک روسوراخ می کرد و از صدای ترکیدن بادکنک آدمی که خواب بود بیدار می شد. این به جای ساعت شماته دار بود...

کارهای راب گولد برگ برای مردم جذابیت زیادی داشت و همین مسئله منجر به این شد تا همه ساله مسابقه ای بین دانشجویان ایالات متحده آمریکا برگزار بشه که به نام جایزه بزرگ گولد برگ مشهوره و دانشجویان سعی می کنند تا ماشین های گولد برگ مانند بسازند که امور ساده رو با ربط دادن موضوعات بی ربط انجام بده.. نکته جالب در طراحی چنین ماشین هایی اینه که در انجام امور هرچه ماشین پیچیده تر باشه مصرف انرژی اون هم پایین تر میاد و این نکته حیرت آوریه شاید به همین علته که به اعتقاد من بزرگترین برنده جایزه راب گولد برگ خود خداست...

اما بشنوید از گلایه های راب گولد برگ... اون می گفت: این کار ابداع من بوده اما چرا هیچ وقت خود من برنده این جایزه نشدم؟ و بالاخره خود گولد برگ هم در یکی از این مسابقات برنده یک جایزه راب گولد برگ شد و هفته بعدش به دیار باقی شتافت...
به نظر شما ..خودتون وسط چند تا ماشین گولد برگ هستین؟
در حاشیه
سلام
اولا باید عذر خواهی کنم به دلیل غیبت صغری ای که داشتم...راستش سرم خیلی شلوغ بود و البته فرصت پای رایانه نشستن هم نداشتم...بگذریم... راستی به دنبال پست قبلیم باید بگم که حال خانم دایانا هم رو به بهبودیه و ایشون از بیمارستان مرخص شده اند ..اینو خودش برام از بیمارستان نوشت.... واقعا خدا رو شکر کردم.
اما نکات دیگه:
ماه بهمن ماه به نسبه خوبی بود اول اینکه طرح منیزیم بالاخره یک تکونی خورد و در نمایشگاه
اختراعات و نو آوری ریاست جمهوری مورد تقدیر معاونت فناوری رییس جمهور قرار گرفت
.

دوم اینکه در حاشیه نمایشگاه مزبور آخرین دستاورد های الکترونیکی شرکت من مورد بازدیدجانشین وزیر دفاع سردار وحیدی قرار گرفت که امیدوارم باب همکاری بیشتر باز بشه.
سوم اینکه روز های 22 و 23 و 24 بهمن به یک خروس پارتی عالی رفتم یک کمپ مجردی عالی در منطقه کلاردشت وعباس آباد که حسابی خوش گذروندیم و عکس های توپ و عالی هم گرفتیم


..واقعا علم کوه زیبا بود و تقابل برف و سبزه در اون منطقه چشم نواز بودمنم که عشق موسیقی بودم زیر برف و بارون توی جنگل برای خودم می چرخیدم و دور از جون با حرکات موزون و شاد ترین و با حال ترین آهنگ های دوست داشتنی ساعات خیلی خوبی رو توی جنگل می گذروندم و شب بر می گشتم توی ویلا و استراحت می کردم.


نکته خیلی جالب این بود که شب ها بعد از حدود 40 دقیقه خوابیدن از خواب بیدار می شدم و احساس می کردم یک قرن خوابیدم... یکی از دوستان می گفت به علت درصد بالای اکسیژن و تازگی هوا تویه این منطقه است.. تا حالا چنین خوابی رو تجربه نکرده بودم واقعا عالی بود.
ان شا الله نصیبتون بشه
یه چیز باحال دیگه خوردن آش رشته داغ نزدیک تونل کندوان بود که عکس با محوریت آش رشته رو براتون می گذارم تا بوی اونو توی دماغتون حس کنید.
اولا باید عذر خواهی کنم به دلیل غیبت صغری ای که داشتم...راستش سرم خیلی شلوغ بود و البته فرصت پای رایانه نشستن هم نداشتم...بگذریم... راستی به دنبال پست قبلیم باید بگم که حال خانم دایانا هم رو به بهبودیه و ایشون از بیمارستان مرخص شده اند ..اینو خودش برام از بیمارستان نوشت.... واقعا خدا رو شکر کردم.
اما نکات دیگه:
ماه بهمن ماه به نسبه خوبی بود اول اینکه طرح منیزیم بالاخره یک تکونی خورد و در نمایشگاه
اختراعات و نو آوری ریاست جمهوری مورد تقدیر معاونت فناوری رییس جمهور قرار گرفت
.

دوم اینکه در حاشیه نمایشگاه مزبور آخرین دستاورد های الکترونیکی شرکت من مورد بازدیدجانشین وزیر دفاع سردار وحیدی قرار گرفت که امیدوارم باب همکاری بیشتر باز بشه.
سوم اینکه روز های 22 و 23 و 24 بهمن به یک خروس پارتی عالی رفتم یک کمپ مجردی عالی در منطقه کلاردشت وعباس آباد که حسابی خوش گذروندیم و عکس های توپ و عالی هم گرفتیم


..واقعا علم کوه زیبا بود و تقابل برف و سبزه در اون منطقه چشم نواز بودمنم که عشق موسیقی بودم زیر برف و بارون توی جنگل برای خودم می چرخیدم و دور از جون با حرکات موزون و شاد ترین و با حال ترین آهنگ های دوست داشتنی ساعات خیلی خوبی رو توی جنگل می گذروندم و شب بر می گشتم توی ویلا و استراحت می کردم.


نکته خیلی جالب این بود که شب ها بعد از حدود 40 دقیقه خوابیدن از خواب بیدار می شدم و احساس می کردم یک قرن خوابیدم... یکی از دوستان می گفت به علت درصد بالای اکسیژن و تازگی هوا تویه این منطقه است.. تا حالا چنین خوابی رو تجربه نکرده بودم واقعا عالی بود.
ان شا الله نصیبتون بشه
یه چیز باحال دیگه خوردن آش رشته داغ نزدیک تونل کندوان بود که عکس با محوریت آش رشته رو براتون می گذارم تا بوی اونو توی دماغتون حس کنید.
Subscribe to:
Posts (Atom)
