Saturday, March 21, 2009

هموطن نوروز تو پیروز باد


باز شدچشم بهاران بر خزر
شد صدف ها خانه در و گوهر
دشت ارژن باز هم بیدار شد
از شقایق دامنش گلنار شد
سال نو بر همه مبارک باشه امسال به دلیل مشکلات شبکه نتونستم به موقع آپ کنم و با تاخیر یک روزه سال نو رو تبریک میگم. امیدوارم که خوب و خوش و سر حال باشید.
این چند روز اتفاقات متعددی افتادکه به اجمال یه بررسی کوتاه می کنم.
اولش که امسال یک مراسم چهار شنبه سوری بسیار بسیار باحال رفتم و حسابی خوش گذشت.
دوم اینکه بعد از 11 سال انتظار مهندس میر حسین موسوی اعلام کاندیداتوری کردند و من واقعا خوش حال شدم. من این 11 سال گذشته در همه انتخابات قبلی دوست داشتم ایشون کاندیدا بشه که نمی شد. باز جای شکرش باقیه که این بار ایشون به میدان آمدند حالا می فهمم که معنی لبخند ایشون وقتی سال 1384 در بازدید از گالری نقاشی ایشون ازشون پرسیدم تا کی باید از برنامه های شما فقط در محافل تخصصی یاد بشه؟ ایشون گفت:
هر موقع تعداد متخصصین زیاد بشه !!!





فکر کنم حالا متخصصین زیاد شدند یا اینکه اینقدر سوتی های کارشناسی زیاد شده که همه دیگه در حکم متخصص محسوب می شوند.

Tuesday, March 10, 2009

صندوق ذخیره ارزی



نمی دونم امکان دیگه ای برای به گند کشیدن این سرمایه بود یا نه اما انجام این عملیات بهتر از این امکان نداشت .موافقین؟

Friday, March 06, 2009

بنا های آباد گردد خراب ز باران و از ....؟؟؟؟

می دانیم که نماد عنصر یا ماهیتی است سمبلیک که نگریستن به آن مفهومی بزرگتر و عمیق تر را در ذهن متبادر می کند. این تعریف من برای این کلمه است ممکن است شما یا هر کس دیگری برای این کلمه تعریف دیگری داشته باشید که به زعم این تعریف می تواند صحیح باشد.
دیروز و امروز و فردای یک ملت متاثر از نماد هاست هرچه این نماد ها با ماهیت تاریخی آن ملت یک دست تر و همسان تر باشد بیشتر و بیشتر می تواند دوام پیدا کند و در نسل های متمادی
به عنوان " نماد" و سمبل مطرح شود.اما اگر ما زور بزنیم و بخواهیم به جبر دگنک نماد سازی کنیم چیزی عایدمان نمی شود. بلکه وقت و انرژی خود را هدر می دهیم .بگذارید مثالی را عرض کنم:
میدان فردوسی در تهران یکی از قدیمی ترین میادین کشور و شهر تهران است که معماری آن سه بار دستخوش تغییر شده است در زمان پیش از انقلاب 57 این میدان به عنوان پل ارتباطی معماری کهنه ایرانی و معماری غربی خودنمایی می کرد در اطراف این میدان مشتی مغازه و خانه های خشتی بود با دیوار های بد قواره کوتاه یک طبقه و در سمت دیگر و مشرف به مشرق ساختمان " ریتسی" خودنمایی می کرد . این ساختمان بلندترین و به قولی با شکوه ترین ساختمان آن روز های ایران بود به گونه ای که عروس و داماد ها همیشه پای این ساختمان عکس یادبود می گرفتند یا کارت پستال هایی که از ایران به خارج فرستاده می شد اغلب مزین به تصویر میدان فردوسی و این بنا بود تا بعد ها برج آزادی فعلی و جدیدا " برج میلاد" در آسمان تهران قد علم کنند. اما نگاهی به تاریخ مسائلی را برای ما روشن میکند:
بیایید با هم چند عکس را ببینیم:


این تصویر مربوط با زمانهای دور میدان فردوسی است در این ساختمان ریتسی با شکوه را می بینید و در تصویر زیر ریتسی در اسفند ماه 87 را از آن بنای باشکوه امروز جز پوسته ویرانی چیزی نمانده پوسته ای که رهگذران چیزی از گذشته آن نمی دانند و نه تنها به این نماد نمی بالند بلکه به لحاظ پیری و افسردگی آرزوی تخریب آن را دارند. براستی ریتسی صلاحیت برخوردار بودن از عنوان نماد را داشته یا دارد؟ آیا می توانسته به عنوان پشتوانه خوبی برای فرهنگ مردم ما باشد؟ ریتسی امروز به ویرانه بیشتر شبیه است تا به یک نماد:

اما در میانه این میدان مجسمه مردی است که بزرگترین نماد تاریخ ایران را به رشته تحریر درآورد و اکنون بی صدا و خاموش در میانه میدان بیحرکت و بدون رقص ایستاده است. شاید اگر مولوی این مجسمه را می دید با تامل بیشتری مصرع " رقصی چنین میانه میدانم آرزوست" را می سرود!!!؟






امروز شاهنامه بی کم و کاست و وروز بروز آراسته به هنر هنرمندان به زیور طبع آراسته می
شود و تنها و خاموش ندای یگانه نماد ایران را سر می دهد که اگر بخواهیم مثال بزنیم که چه برآن روا شده و چه ها بر آن نشده مثنوی هفتاد من کاغذ می شود.
بیاد دارم در سال 77 که وارد بوشهر شده بودم یک پاساژ جدید قرار بود در بوشهر افتتاح شود که در جلوی آن یک مجسمه فردوسی بود و قرار بود نام پاساژ "فردوسی" باشد. اما گروهی لباس شخصی با هجوم به این پاساژ اقدام به تهدید سازندگان پاساژ و جلوگیری از افتتاح این مرکز خرید کردند و شرط افتتاح را تغییر نام پاساژ و حذف مجسمه فردوسی از بیرون پاساژ کردند. امروز نام این پاساژ آزادگان است و مجسمه فردوسی تنها در کنجی از پاساژ نشسته و به بازی و گریه کودکان در پاساژ نگاه می کند. ...امروزه با هیاهوی شدید از عسلویه و برج میلاد به عنوان نماد های ایران یاد می شود که اولی با یک جنگ یا اتمام نفت و گاز پوچ می شود و دومی با یک زلزله به دیار عدم می رود.این مردم باید با نگریستن به کدام نماد هر دم توان بر پای ایستادن را داشته باشند؟
بناهای آباد گردد خراب
زباران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی

Tuesday, February 24, 2009

چشم ها



در بعضی از بروزر ها ممکنه که نقطه متحرک نباشه در اون صورت تصویر رو با فرمت جی آی اف ذخیره کنید و اون رو ببینید.
اگر باز هم موفق نشدید روی این لینک کلیک کنید تا این مطلب رو در وبلاگ خانم محسنی ببینید.
با تشکر از وبلاگ خانم محسنی که من این عکس رو از اون وبلاگ بر داشتم.
١- در صورتی که حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها یک رنگ را می بینید، صورتی.



٢- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط قرار دارد خیره شوید. نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز خواهید دید.


٣- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید، پس از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهند شد.


عجیب اینجاست که هیچ نقطه سبزی در این عکس در کار نیست و در واقع نقاط صورتی نیز ناپدید نمی شوند. این دلیل محکمی است که ما همیشه دنیای خارج را آنگونه که هست نمی بینیم.

به نظر من مهربانی هم همینطوره وقتی به کسی یا کسانی همیشه محبت کنی و دور اون مثل پروانه بچرخی اگه اونی که در مرکز این دایره مهربانی قرار گرفته به خودش نگاه کنه در اون صورت ممکنه فقط یک نا مهربانی تو رو ببینه و تمام محبت های تو رو بی خیال بشه در اون صورت چیز هایی رو می بینه که صحت نداره.موافقین؟

Saturday, February 21, 2009

سئوالات بی جواب

برای من گاهی سئوالاتی پیش می آید که متوجه می شوم خیلی بی سواد ( بی سوات) و قضا قورتکی هستم....نمی دونم شاید شما هم براتون پیش اومده باشه....ولی حکایت من جور دیگه ای هستش...برای نمونه: دلم خوش بود که در راستای پروژه فارغ التحصیلی خودم حداقل صاحب معلومات ولو اندکی هستم .. اما اتفاقاتی افتاد که احساس کردم چقدر من بی سوادم!!!
حالا اون سئوالات چی بود؟
عرض می کنم خدمتتون ..مثل اینکه واسه اثبات بی سوادی من خیلی عجله دارین؟ آره؟
به اون هم می رسیم عجله نکنید!!... من پروژه فارغ التحصیلی ام پروژه بررسی عملکردی سیستم هدایت الکترونیکی موشک های سریع ضد تشعشع بود اونایی که منو از قبل می شناسند یادشون اومد؟
خوب با اون معلومات بعد از فرستادن ماهواره امید به فضا با ماهواره بر سفیر امید اون هم در مداری به ارتفاع 250 کیلومتر با خودم گفتم این مسئله بیانگر چند چیز مهم و خوبه که نشون می ده ما در این زمینه خیلی پیشرفت کردیم:؟
1- فهمیدم که ما موفق شدیم به آلیاژ و کامپوزیتی برسیم که تاب و توان حرارت بسیار زیاد اگزوز موشک را داشته باشه.چون این موشک بایستی در پروازی حدود 12 دقیقه یا 720 ثانیه به اون ارتفاع می رسیده....
2- فهمیدم که ما در ساخت سوخت موشک به خودکفایی رسیدیم واین محشره چون تونستیم تا 720 ثانیه احتراق درست سوخت رو تضمین کنیم و مانع انفجار بشیم.
3- ما در ساخت سیستم هدایت فضایی موفق بوده ایم چرا که توانسته ایم از ارتفاع 250 کیلومتری موشک خودمون رو با رادار دیتکت کنیم و علی رغم سرعت بالا و چرخش حول محور خودش با هاش ارتباط بگیریم... تازه با اون سطح مقطع راداری فوق العاده پایین در حدود 1 سانتیمتری!!؟
4-از طرفی ما موفق شدیم در ساخت سیستم هدایت اینرسیایی وساخت آنتن های باند بالا به مهارت خارق العاده دست پیدا کنیم چرا که از فاصله 250 کیلومتر و تا اون ور کره زمین تونستیم با ماهواره ارتباط برقرا کنیم و چون خارج از لاین آف سایت داریم کار می کنیم پس قطعا از مدولاسیون اس اس بی استفاده کردیم و با یک آنتن 50 سانتیمتری موفق به انجام این مهم شده ایم و این یعنی معرکه!!!؟
.
.
.
اما من موندم به خدا که ما با این همه پیشرفت می خوایم بریم موشک اس 300 بخریم و بهمون نمی دهند؟ آخه مگه اس 300 چی داره؟ به یک دهم توانایی های ماهواره بر سفیر یا خود ماهواره امید نمی رسه اون وقت برامون ناز هم می کنند... وما التماس از خودمون در وکنیم...اون وقت ویگولنزج که ما نبتونیم از خودمون اس 300 در وکنیم!!! این اس 300 هم مالی هم نیستا؟؟؟!!؟ برد حد اکثرش 30 کیلومتره سرعت گریزش بسیار کمه تا بتونه ره گیری رو انجام بده... نحوه عملیاتش هم که اصلا دقیق نیست که بگی مثل پاتریوت نسل سوم یا موشک آرو اسراییل یا گابریل فرانسوی باشه سیستمش این جوریه که رادار زمینی هدف را شناسایی می کنه ( با مینیمم سطح مقطع راداری 30 سانتیمتر) بعدش موشک رو به مسیرش می بره و اون رو منفجر می کنه و خرده ریزه های این انفجار در مسیر هر جسم پرنده ای قرار بگیرند به واسطه سرعت زیاد و انرزی جنبشی بالا با عث انفجار یا انحراف شی پرنده می شوند... همه اینها با یک دهم توانایی های ما قابل دسترسی است. با یک شرط سفیر امید را واقعا خودمو ساخته باشیم و با امکانات مردم داماد نشده باشیم.؟
من نمی دونم همه این مسائل که گفتم احتمالا ناشی از بی سوادی منه...وبه آدمها به اندازه چیزهایی که می دانند دستمزد پرداخت می شود..اگر قرار باشد به نادانسته های افراد پول بدهیم که من تریلیاردر می شدم...موافقید؟

Friday, February 20, 2009

آسمان پر ستاره و وجدانی آسوده....آنچه من دارم

این پست را با عاشقانه ای ایرانی و معاصر به انجام میرسانم:
نامه نیما یوشیج به همسرش
ه عالیه نجیب و عزیزم
می‌پرسی با کسالت و بی خوابی شب چه طور به سر می‌برم؟ مثل شمع: همین که صبح می‌رسد خاموش می‌شوم و با وجود این، استعداد روشن شدن دوباره در من مهیا است.
بالعکس دیشب را خوب خوابیده‌ام. ولی خواب را برای بی‌خوابی دوست می‌دارم. دوباره حاضرم. من هرگز این راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتی به نظر می‌آید ترجیح نخواهم داد. در آن راحتی دست تو در دست من است و در این راحتی... آه! شیطان هم به شاعر دست نمی‌دهد، مگر این که در این تاریکی شب، خیالات هراسناک و زمان‌های ممتد ناامیدی را به او تلقین کند.
بارها تلقین کرده است: تصدیق می‌کنم سالهای مدید به اغتشاش طلبی و شرارت در بسطی زمین پرواز کرده‌ام. مثل عقاب، بالای کوه‌ها متواری گشته ام، مثل دریا، عریان و منقلب بوده ام. بدی طینت مخلوق، خون قلبم را روی دستم می‌ریخت. پس با خوب به بدی و با بد به خوبی رفتار کرده ام، کم کم صفات حسنه در من تبدیل یافتند: زودباوری، صفا و معصومیت بچگی به بدگمانی، خفگی و گناه‌های عیب عوض شدند.
آه ! اگر عذاب‌های الهی و شراره‌های دوزخ دروغ نبود، خدا با شاعرش چه طور معامله می‌کرد.
حال، من یک بسته‌ی اسرار مرموزم، مثل یک بنای کهنه ام که دستبردهای روزگار مرا سیاه کرده است. یک دوران عجیب خیالی در من مشاهده می‌شود. سرم به شدت می‌چرخد. برای این که از پا نیفتم، عالیه، تو مرا مرمت کن.
راست است: من از بیابان‌های هولناک و راه‌های پر خطر و از چنگال سباع گریخته ام. هنوز از اثره ی آن منظره‌های هولناک هراسانم. چرا؟ برای این که دختر بی‌وفایی را دوست می‌داشتم، قوه ی مقتدره‌ی او بی تو، وجه مشابهت را از جاهای خوب پیدا می‌کند.
پس محتاجم به من دلجویی بدهی. اندام مجروح مرا دارو بگذاری و من رفته رفته به حالت اولیه بازگشت کنم.

گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پیشگاه تو آورده ام. عالیه‌ی عزیزم! آن چه نوشته ای، باور می‌کنم یک مکان مطمئن به قلب من خواهی داد. ولی برای نقل مکان دادن یک گل سرمازده‌ی وحشی، برای این که به مرور زمان اهلی و درست شود، فکر و ملایمت لازم است.
چه قدر قشنگ است تبسم‌های تو
چه قدر گرم است صدای تو وقتی که میان دهانت می‌غلتد
کسی که به یاد تبسم‌ها و صدا و سایر محسنات تو همیشه مفتون است.
نیما

Saturday, February 14, 2009

راب گولد برگ

این پست رو با یک سئوال آغاز می کنم:
برای شما تا حالا اتفاق افتاده که بپرسین چی می شد اگه فلان اتفاق توی زندگی من می افتاد یا چرا این طوری شد؟ یا بعد از یه مدت بفهمید که در اثر یک اتفاق پیش پا افتاده یک حادثه مهم رخ داده؟
من به این نتیجه رسیدم که یک تفاوت بزرگ بین عملکرد ما و عملکرد خدا وجود داره. اونم این موضوع هستش که ما همیشه به دنبال ماشین هستیم. در تعریف ماشین به ما یاد دادند که ماشین وسیله آسان کردن کار هاست.
اما به اعتقاد من خدا با پیچیده کردن کارها و ربط دادن امور بی ربط به هم هنر نمایی می کنه. این موضوع در کار ما انسانها به خصوص در آثار راب گولد برگ مرحوم دیده می شه ...راب گولد برگ یک هنرمند بود که کارش نقاشی کمیک استریپ بود و بعد ها شروع به طراحی ماشین هایی برای دشوار کردن کارهای آسان پرداخت یعنی در چنین طراحی ای ماشینی بهینه بود که کاری ساده را با پیچیده ترین مراحل انجام بدهد مثلا با آب شدن بستنی قطرات شیر به داخل یک سطل می ریخت و بعد باسنگین شدن سطل یک قرقره می چرخید و دسته یک چکش رو می کشید و چکش به یک سری دومینو ضربه می زد و دومینو ها براه می افتادند و در آخرین مرحله اونهایک نخ رو می کشیدند و یک سوزن باد کنک روسوراخ می کرد و از صدای ترکیدن بادکنک آدمی که خواب بود بیدار می شد. این به جای ساعت شماته دار بود...



کارهای راب گولد برگ برای مردم جذابیت زیادی داشت و همین مسئله منجر به این شد تا همه ساله مسابقه ای بین دانشجویان ایالات متحده آمریکا برگزار بشه که به نام جایزه بزرگ گولد برگ مشهوره و دانشجویان سعی می کنند تا ماشین های گولد برگ مانند بسازند که امور ساده رو با ربط دادن موضوعات بی ربط انجام بده.. نکته جالب در طراحی چنین ماشین هایی اینه که در انجام امور هرچه ماشین پیچیده تر باشه مصرف انرژی اون هم پایین تر میاد و این نکته حیرت آوریه شاید به همین علته که به اعتقاد من بزرگترین برنده جایزه راب گولد برگ خود خداست...


اما بشنوید از گلایه های راب گولد برگ... اون می گفت: این کار ابداع من بوده اما چرا هیچ وقت خود من برنده این جایزه نشدم؟ و بالاخره خود گولد برگ هم در یکی از این مسابقات برنده یک جایزه راب گولد برگ شد و هفته بعدش به دیار باقی شتافت...
به نظر شما ..خودتون وسط چند تا ماشین گولد برگ هستین؟

در حاشیه

سلام
اولا باید عذر خواهی کنم به دلیل غیبت صغری ای که داشتم...راستش سرم خیلی شلوغ بود و البته فرصت پای رایانه نشستن هم نداشتم...بگذریم... راستی به دنبال پست قبلیم باید بگم که حال خانم دایانا هم رو به بهبودیه و ایشون از بیمارستان مرخص شده اند ..اینو خودش برام از بیمارستان نوشت.... واقعا خدا رو شکر کردم.
اما نکات دیگه:
ماه بهمن ماه به نسبه خوبی بود اول اینکه طرح منیزیم بالاخره یک تکونی خورد و در نمایشگاه
اختراعات و نو آوری ریاست جمهوری مورد تقدیر معاونت فناوری رییس جمهور قرار گرفت
.


دوم اینکه در حاشیه نمایشگاه مزبور آخرین دستاورد های الکترونیکی شرکت من مورد بازدیدجانشین وزیر دفاع سردار وحیدی قرار گرفت که امیدوارم باب همکاری بیشتر باز بشه.
سوم اینکه روز های 22 و 23 و 24 بهمن به یک خروس پارتی عالی رفتم یک کمپ مجردی عالی در منطقه کلاردشت وعباس آباد که حسابی خوش گذروندیم و عکس های توپ و عالی هم گرفتیم









..واقعا علم کوه زیبا بود و تقابل برف و سبزه در اون منطقه چشم نواز بودمنم که عشق موسیقی بودم زیر برف و بارون توی جنگل برای خودم می چرخیدم و دور از جون با حرکات موزون و شاد ترین و با حال ترین آهنگ های دوست داشتنی ساعات خیلی خوبی رو توی جنگل می گذروندم و شب بر می گشتم توی ویلا و استراحت می کردم.





نکته خیلی جالب این بود که شب ها بعد از حدود 40 دقیقه خوابیدن از خواب بیدار می شدم و احساس می کردم یک قرن خوابیدم... یکی از دوستان می گفت به علت درصد بالای اکسیژن و تازگی هوا تویه این منطقه است.. تا حالا چنین خوابی رو تجربه نکرده بودم واقعا عالی بود.

ان شا الله نصیبتون بشه
یه چیز باحال دیگه خوردن آش رشته داغ نزدیک تونل کندوان بود که عکس با محوریت آش رشته رو براتون می گذارم تا بوی اونو توی دماغتون حس کنید.

Saturday, January 03, 2009

من باطن هر فراز و پستی دانم

سلام
امروز نوشته من یه خورده با همیشه فرق داره!! خودم هم برام جالبه البته علتش رو می دونم و برای شما هم تعریف می کنم تا بدونین:
سه روز پیش توی محیط اسکایپ بودم که یه پیغام از یک خانوم به اسم ستاره دریافت کردم و به رسم ادب پاسخ سلامشون رو دادم یواش یواش بحث گل انداخت و متوجه شدم ایشون دارند کلماتی رو به فارسی می گن.
منم شروع کردم به فارسی تایپ کردن که ایشون به فارسی گفتند من فارسی نمی دونم!!! فینگلیش بنویس!!! دیگه داشتم شاخ در میآوردم. صحبت رو ادامه دادم و فهمیدم اسم اصلی ایشون دایانا است و در نروژ زندگی میکنه شوهرش ایرانیه و 3 تا بچه داره که فکر می کنم گفت بزرگترینش 12 ساله است. برام جالب بود که یه خانم با ملیت لیتوانیایی اونم در شهری مثل ریگا بزرگ شده باشه و یک شوهر ایرانی در نروژ داشته باشه و فارسی رو یاد گرفته باشه...؟؟؟
از ایشون سئوال کردم چطوری فارسی یاد گرفتی؟ گفتش: من 3 زبون می دونم آلمانی -نروژی و روسی اوایل با شوهرم نروژی صحبت می کردم اما دیدم خیلی تنهاست و نیاز داره یک نفر باهاش
فارسی حرف بزنه به همین دلیل دور از چشم اون یواشکی خود آموز فارسی
خریدم و خوندم الان می تونم فارسی رو حرف بزنم اما نوشتن فارسی رو بلد نیستم اما خوب حیف اتفاقاتی افتاده که من به آرزوم نرسیدم! گفتم چطور مگه...؟ اولش طفره رفت.
بعدش گفت فارسی خیلی شیرینه....مثل قنده نباته!!!من شعر های فارسی رو خیلی دوست دارم حافظ سعدی مولانا!!! من دیگه داشتم شاخ در می آوردم گفتم تو که نمی تونی بخونی چطوری شعر ها رو می دونی؟
گفت اونها رو با آهنگ یاد گرفتم و شنیدم و به خاطر سپردم.بعدش برای مثال شعر " خوش" از حافظ
با صدای مارتیک رو برام فرستاد.بعدش آهی کشید و گفت دوست خوبم من خیلی مریض هستم. قلبم ناراحته و یک عمل روز 13 ژانویه دارم که دکتر ها گفتند ریسکش بالاست و من میدونم که زنده نمی مونم اما برای خودم مهم نیست میدونم مردن چیه...چیز بدی نیست. اما دلم می خواست چند تا شعر حافظ دیگه یاد می گرفتم تا برای تولد شوهر عزیزم می خوندم.
من بغض گلوم رو فشار می داد بهش گفتم دایانا این طوری فکر نکن اگه خدا بخواهد ان شا الله زنده می مونی.!! گفت تا همین جاش هم که زنده هستم و نعمتی مثل شوهرم و بچه هام دارم برام کافیه قبول داری؟ گفتم : آره!!! با خنده گفت :آجر پاره!!! نمی دونستم بخندم یا گریه کنم... وقتی رفتار یه همچین زنی رو با رفتار بعضی زن های وطنی مقایسه می کنم
به فکر فرو میرم راستی مسیر تربیتی ما کجاش غلط بوده که بزرگترین شاعران ترانه های عاشقانه از ما بودند ولی امروزه ما از اونها نیستیم؟؟؟خطابم به همه است زن ومرد...دوست دارم برای دایانا دعا کنم اما نمی دونم برای عاشقها مرگ بهتره یا زندگی؟

Friday, December 12, 2008

ادامه بحث سقراطی من

سلام به دوستان خصوصا خانم بهنوش و متئور عزیز
و همه کسانی که ای گفتگوی آنلاین رو تعقیب می کنند و از نظرات خودشون منو بهره مند می کند. تا حالا بحث به جاهای خوبی کشیده شده است.بحثی که هدف من از ارائه اون این بود که می شه سکولار بود و مسلمان هم بود می شه مسلمان بود و متحجر نبود می شه مسلمان بود و به قول حافظ رند بود.
حافظ در بیان مفهوم رندی نکته قشنگی رو می گه:؟
شراب با تو حلال و آب بی تو حرام
من آن نیم که حلال از حرام نشناسم
.
.
این همان مفهومیه که من در نوشته های قبلیم گفتم...هیچ قانونی در جهان وجود نداره مگر آنکه تلقی لذت بخشی از محیط باشه.... مثلا لزوم داشتن حس امنیت به دلیل نفاط ضعف ما ما رو به وضع قوانین مدنی و اجتماعی وا می داره اما اگه بخواهی به نصوص صریح کتب آسمانی بسنده کنی در آن صورت کلاهت پس معرکه است چون قوانین اونها مال دوره ایه که از اینترنت و هواپیما و ماشین و فضا پیما اثری نبود...یا هنوز هیئت بطلمیوسی حاکم بود...اگه خدا می خواست جوری حرف بزنه که مختص زمان ماباشه در اون صورت مختص هیچ زمانی نبود..! چون نه گذشتگان قبول می کردند و نه آیندگان ما!!! اما واقعیت اینه که جهان خالقی داره... و روحی رو در کائنات مستقر کرده که ما وظیفه هممون درک اون روح هستش...واون مهربانیه...اگه قوانین ما توام با مهربانی باشه ( قوانینی که خودمون وضع کنیم - نه اینکه دیکته از کتب آسمانی عهد دقیانوس باشه) در این صورت هیچ منافاتی با روح خواست الهی نداره..اینکه گفته بشه ما برای درک گفته های الهی نیازمند تفسیردیگران هستیم ...مطلب چندان درستی نیست ( همون طور که قبلا گفتم تنها کسی می تونه کلام خدا رو تفسیر کنه که تربیت شده خدا باشه)نه هر کس که بخواهد با اتکا به این موضوع دکان باز کند...زمانی بود که مردم شراب می خوردند و این امر منافاتی با دستورات الهی نداشت ... مردم با همان لبهای آغشته به شراب به نماز می ایستادند و چند سال بعداز بعثت حکم تحریم شراب آمد آیا نماز پیروان صدر اسلام باطل بود؟؟؟ یا قوانین مطلق نیستند؟
آیا اینکه حضرت علی لباس ساده می پوشید اما امام رضا لباس های فاخر و زربفت با یکدیگر تناقض دارند؟ یا اینکه به ما می آموزد : قوانین آن است که در هر مقطعی عقل شما به آن استناد کند...ممکن است گفته شود عقل انسان ناقص است و نیازمند هدایت الهی است اما مگر قوانین الهی همه جامع و مانع بیان شده اند؟ آیا مگر داوود نبی در مورد قضاوت در باب آن 99گوسفند و یک گوسفند اشتباه نکرد همو که صاحب علم لدنی بود و معصوم بود؟ پس بی هیچ ترسی باید قوانینی وضع کرد که در هر مقطع خوشایند بشر باشد ...اما دموکراسی بندی به این امر اضافه می کند" خوشایند اکثریت جامعه باشد" چیزی که دیکتاتور ها آن را بر نمی تابند و خود را در لوای تغییر ناپذیری قوانین الهی محصور می کنند و با توسل به این امر به تخطئه مخالفین می پردازند چیزی که چه در کار موبدان زرتشتی و چه در اعمال وقیح کلیسای قرون وسطی و چه در عصر و چه در عصر های آتی رخ داده و خواهد داد.به همین خاطر سکولاریسم به اعتقاد من پاسدار واقعی روح ارزش های الهی است چرا که خداوند هم می فرماید" و لا تجعلوا ایمانکم دخلا بینکم.." یعنی مسائل ایمانیتان مبنا و ملاک رفتارتان با هم قرار نگیرد.چیزی که سرسری در بیان تفاسیر الهی نا دیده انگاشته می شود... موافقین؟